برف...


برف می بارد نرم

آنچنان نرم، چو پر

ابر پشمالویی

دست انداخته در گردن یک کاج بلند

دل من

باز به یادش

در بند... !

نامه ها

نامه ها


کنار پنجره ات

هنوز گلدانی است

و یاس های سپید

چه ناجوانمردانه

عطر خنده ات را

در فضا می پاشانند

...

ادامه نوشته


صندلی خالی ات

اوراق پراکنده

میز شلوغ

تنهایی بی انتها

و ذوقی که نیامده رفت

و حالا

دوباره من هستم و روزهایی که بیهوده کش می آیند

و پیراهنی از جنس زمخت تنهایی

که روز به روز بزرگتر می شود

و عقربک های ساعت

که دیگر نای رفتن ندارند

مثل من

مثل تو...


بر باد رفته


باد را در دستانم می گیرم

و به باوری می اندیشم

که باد شد و بر باد رفت

به همین سادگی.

خاکستر نعشت

در هوا موج می زند

و بوی سوختگی

و هیزمهایی که هنوز بیرحمانه

طعم تنت را دارند

تو را بر باد داده اند

و من حالا

باد را در دستانم می گیرم


دلتنگ یاران قدیمم

و روزگار گذشته

پیرمردی شده ام فرسوده

بریده از همه جا

که در انتهای دهلیز زمان

عصا بدست ایستاده است

و به روزنی می نگرد

که نه در آینده

که در پشت سر

سو سو می زند

و چشمان پیرمرد چنان کم سوست

که نه سوسوی گذشته را می بیند

نه سکوت آینده را

و همچنان تلخ و عبوس

ایستاده است در سکون حال

بیچاره پیرمرد!

امشب آمد باران

و هوا

چه عجب بوی طراوت دارد

اولین باران است،

در تب ِ تابستان.

چتر برداشت دلم

برود آهسته

زیر این شُر شُر ِ باران قدمی بردارد

آرزو کردم کاش

چتر ِ دل پاره شود

تا ببارد باران

بر سر و روی دلم!

و گاه

     میان ظلمت بی انتهای شهر دلت

                                  پرنده ای انگار

                                            ترانه می خواند...

برای گوساله ای که عاشقی زد به کله اش و رفت... که رفت!

قول های شیشه ای


گفته بودی می آیی

نیامدی

مثل همیشه

چاره چیست؟

قول های شیشه ای

تا ابد شکستنی است

و من باز خندیدم

 به ساده دلی ام

و به دست های خالی ام

که در انتظار

خشکید و درختی شد در باغچه

با سایه ای

شاید

برای وقت ِ آمدنت