نامه ها
نامه ها
کنار پنجره ات
هنوز گلدانی است
و یاس های سپید
چه ناجوانمردانه
عطر خنده ات را
در فضا می پاشانند
صندلی خالی ات
نشسته است روبه رویم
گویی سالها می گذرد
از زمانی که تو
می نشستی پشت این میز
قلم به دست می گرفتی
و بی امان
می نوشتی و
می نوشتی و
می نوشتی
و موج خنده ات
از آن سرِ اتاق
اوج می گرفت
و فرو می نشست
بر حباب سردِ سکوت.
کار بهانه ای بود برای حرف زدن
دوست داشتن
و گاهی بهانه ها
چقدر پوچ می شوند
چقدر پست...
نامه هایم
همه افتاده اند در زباله دانِ روزگار
و بیهوده خاک می خورند
کاش یکی را برداری
و با چنان شدتی پاره اش کنی
که لااقل
صدای پاره شدنش
به وجد آورد دلم را
از این همه توجه!
چرا که روزی، روزگاری
دلی بود و دوست داشتنی
منی بود و تویی
و آه...
لباس تنهایی
این روزها
چقدر برایم گشاد شده است...
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 18:54 توسط محمود
|
سلام