سایبان

سایبان                                                                                 تقدیم به حامد

پسرک می گوید: گل بدم آقا؟

نگاهی می اندازم به رزهای سرخ و سفید توی دستهایش.یکی را بر می دارم. پسرک که می رود، بی هوا شروع می کنم به جداکردن گلبرگ های رز. یک... دو...سه...

گفته بودم باران می بارد. خیس شدی. کجا بودی؟ خندیده بودی.دستمالی برداشته بودی و شُره های درخشان آب را از سر و رویت پاک کرده بودی. عینهو شده بودی موش آب کشیده. ده دقیقه ای می شد توی ماشین به انتظار تو نشسته بودم. که حالا که بیایی، باز شروع می کنی به نک و نال کردن از درس و دانشگاه و استادان زپرتی. و وقتی آمده بودی، دسته ای رز سفید نشسته بود توی دستهایت. "ببخشید دیر کردم، دنبال گلفروشی می گشتم." و من بی هوا دلم لرزیده بود.

بوق بوق ماشین ها به خودم می آورد. پا را می گذارم روی پدال گاز و ماشین با شتاب از جا کنده می شود. خیابان های رنگی شهر زیر این باران بهاری تلألو دلنشینی  دارد.

اگر بود، حالا که می آمد اول از همه به سراغ سایبان ماشین می رفت. آن را با یک ضربه پایین می داد و از درون آیینه ی کوچک آن، خودش را وارسی می کرد. دستی می کشید به سر و رویش  و بعد با آن لبخند معصومانه زل می زد توی چشمهایم." خوب، چه خبرا ؟"

یک دسته رز از پسرک خریده بودم. با دقت و ظرافت آنها را جاداده بودم زیر سایبان ماشین. که حالا که بیاید، و سایبان را بدهد پایین... که آمده بود و سایبان را داده بود پایین. و گلها بی هوا ریخته بود روی دامنش. و برق شادی چشمانش از این غافلگیری، باز دلم را لرزانده بود.

ماشین را یک گوشه پارک می کنم. تا کافه نادری راهی نیست. یک فنجان قهوه تلخ، تمام سهم من از زندگی است در این روزها.

چتر

چتر

باران مي بارد. قدم زنان و بي هدف چرخ مي زنم زير نورهاي شاد خيابان هاي بهاري. عطر ياس هاي سپيد، سراسر خيابان را پوشانده است. مغز استخوانم درد مي كند. حميد مي گويد:" هلاك كردي خودتو پسر... مگه مجبوري؟!"

و من باز زير باران شروع مي كنم به قدم زدن.

گفته بودي: چترها را بايد بست

و قبل از آنكه مصرع بعد را زمزمه كني، گفته بودم خدايت بيامرزد سهراب. برگشته بودي، زل زده بودي توي چشمهايم. انگار نه انگار كه من عابري هستم غريبه ميان آن سيل خروشان جمعيت و انگار نه انگار كه تو، شاعره اي هستي پريشان در ميان خيل دوستان، با چشماني كه از آن فاصله نه چندان دور هم مي شد فهميد چقدر برق شادي شان مصنوعي است...

بايد سالها بگذرد و بگذرد تا شبي از شبهاي زرد پاييز، تويوتاي خوش تراشي ترمز كند جلوي پايم. اندام خوش تراشي پياده شود از آن و چشمهايي كه گويي هنوز برق خنده اش مصنوعي است، چتري بگيرد بالاي سرم كه" خيس مي شويد آقا."

پيرمردي پياده مي شود از ماشين. دستش را مي گيرد و كشان كشان مي بردش داخل اتومبيل.

و من تنها زل مي زنم به قطره هاي باران كه بي امان بر سر و رويم مي بارند..

ديگر عادت كرده ام... استخوان درد را مي گويم.


سال خرگوشی

سال خرگوشی

- سال که نو می شود، توقع داریم همه چیز عوض شود، نو شود. اما ارزش بعضی چیزها به همین قدیمی بودنشان است، به قدیمی ماندنشان. و خاطرات تلخ و شیرین گذشته چیزی است از این دسته.

باورم نمی شود. یک سال دیگر گذشت. یک سال گذشت از آن همه روزهای شور و شوق، عشق بی نظیری که گویی تنها یک بار و برای همان یکبار طعمش را مزمزمه کردم و قبل از آنکه فرصت پیدا کنم شیرینی اش را زیر زبانم حبس کنم به ناگهان پرپر شد و رفت ...

و حالا نه اینکه افسوس بخورم به گذشته و بخواهم نبش قبر کنم عشقهای مرده ی گذشته را. نه. هدفم از این یادآوری به خودم فقط و فقط این است که یادم بماند من هم طعم شیرین بعضی چیزها را چشیده ام و خوشحالم از اینکه اگر همین فردا افتادم کنار خیابانی و ریق رحمت را سر کشیدم، لااقل حسرت به دل نمانده ام از چشیدن طعم زیبای بعضی چیزها. و اینکه یادم بماند چه خبط و خطاهای کودکانه ای کرده ام در گذشته و در سالی که گذشت و دیگر تکرار نکنم برخی اشتباهات را.

- تحویل سال امسال، جز پدرم که بی خوابی زده بود به سرش و زده بود به خیابانهای چراغانی شهر و احیاناً حرم ، همه خواب بودند. مادرم می گوید: " امسال سال خرگوش است،خرگوش هم که خوابالو و ما هم که خواب بودیم سال تحویل؛ چه سال خواب آلودی شود امسال!"

و من نمی دانم چرا کل شب را بیدارخوابی کشیدم، مدام خرغلت زدم و فکر کردم و استرس بیهوده تزریق کردم در سر بی آرامم و دست آخر که سال نو شد، همچنان تا یکی دو ساعت بعدش دست به گریبان خوره مرموزی بودم که افتاده بود به جانم.

حکماً امسال سال پراسترسی خواهم داشت. و شاید هم پرهیجان.