ماركز و آموزه هايش از زندگي

ماركز و آموزه هايش از زندگي


-در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران نيز هم...
-در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
-در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.
-در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
-در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.
 -در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
-در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
-در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
-در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
-در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
 -در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
-در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.
-در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
-در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
-در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...

يادداشت هاي ناتمام

يادداشت هاي ناتمام...

-گاهي روزگار سربه سرت مي گذارد. سرت را آنچنان شلوغ مي كند كه اصلاً نمي فهمي عمرت به چه سرعت از كنارت رد مي شود و تو مي ماني و يك دنيا دلواپسي از كارهاي نمانده و استرس هاي بيهوده؛ در تاكسي، در مترو، سرِ كار، سرِ قرار، امتحانات دانشگاه، كنكور دكترا، آزمون تافل، خواستگاري،...


-مدير پروژه مي گويد: محمود حواست باشه، شنيدم باز اغتشاش كردي!

مي خندم و مي گويم: اغتشاش چيه ديگه؟ داشتيم درد دل مي كرديم.

ابروهايش را تابي مي دهد و فيلسوف منشانه مي گويد: از كي تا حالا اعتراض دسته جمعي شده درددل؟

تا مي آيم چيزي بگويم، دستش را به علامت سكوت بالا مي آورد و ادامه مي دهد: خواستم بگم حواست باشه. اين روزها هر كي دنبال بهانه است تا يكي ديگه رو قربوني خودش كنه. خام نشي پسر! آتو دادي دست رئيس، ديگه از دست من هم كاري برنمياد. خودت مي دوني چقدر دوستت دارم؛ اما تا وقتي تو هم...

ديگر حرفهايش برايم معنايي ندارد. وقتي دو سال عمرت را گذاشته باشي روي شركتي كه نه آينده اش معلوم است و نه رفتار رؤسايش آنچنان روشن، و تازه آن وقت حقوقي معادل يك داشجوي ليسانس بگذارند كف دستت و دلت را خوش كنند به اينكه فضا، فضاي شاد و پويايي است، ديگر نم نمك صدايت درمي آيد.

صدايش خش برداشته است. مي گويد: تازه تو ديگه يك نفر نيستي كه...

چشمكي مي زند و لب و لوچه ي آويزانش ول مي شود روي صورتش.

مي خواهم عُق بزنم...