شکلات

حاجی می گوید:بفرما مهندس دهنتو شیرین کن...

می گویم:حالا مناسبتش چیه حاجی؟

اخم خوش تراشی ول می دهد روی پیشانی و می گوید:په...ناسلامتی عیده ها...

و یکی بر می دارم.

زرورق زرد و عکس سیبی که نشسته است روی تن شکلات.

می گوید: سیبش خوشمزه تره.

جواد مشتش را فرو می کند توی شکلات خوری و بی هوا آن را پر می کند از از شکلات های رنگ وارنگ؛ با طعم آلبالو، لیمو، سیب، انگور...

می گویم: پس یک سیبش رو هم به من بدین

از آن سمت میز دو تا شکلات سُر می دهد به طرفم. برق خنده پر کرده است چشمانش را.

حاجی که می رود، دست می کنم توی جیب کتم.دو تا شکلات با طعم سیب می آید توی مشتم. با این یکی که الان از حاجی گرفتم می شود سه تا.

می روم لب پنجره. نسیم سردی می کوبد توی شقیقه ام. مشتم را باز می کنم و شکلات ها یکی یکی، از دستم رها می شوند.

جوی توی خیابان،شکلات ها را سرخوشانه می بلعد.

یک مصیبت و هزار مصیبت

جواد می گوید: گور باباش، ولش کن....چیزی که فت و فراوونه دختره پسر،اونم واسه تو که...
سرم درد می کند.لیوان آبی سر می کشم و چشم غره می روم به جواد که حالا نشسته است روبه رویم و برایم مثنوی صد من یک غاز بلغور می کند.
می گویم: حالا که رسید به ما شد اخ؟!
جواد می گوید:ای بابا، زن نداشتن یک مصیبته و زن داشتن هزار مصیبت. به قول معروف، وقتی زن نداری، فقط زن نداری.اما وقتی زن داری، فقط زن داری!! و قهقهه ای ول می کند که در هارمونی با انحنای ظریف شکم برآمده اش، به نوسان می افتد.
می گوید: سلام.و موج لطیف صدایش پخش می شود توی اتاق.
قند توی دلم آب می شود.پس هنوز امیدی است.دستپاچه می شوم. رویم را از مانیتور بر می گردانم و  هنوز نیم خیز نشده ام که متوجه می شوم نگاهش به سمت جواد است.جواد بلند می شود.ژست روشنفکرانه اش را بر می دارد و "سلام ،احوال شما" گویان به همراه او از اتاق خارج می شود. بوی عطرش، بینی ام را می سوزاند.تنم داغ می شود،دستم بی جهت شروع می کند به لرزیدن و نمی دانم چرا هر لحظه احساس می کنم می خواهم عُق بزنم...

آرزو

منشی ام، مرا یاد معلم موسیقی دبستان عنصری می اندازد.موسیقی در خون من است. و بوی گل یاس.

صورت ها و اسم های زیادی را فراموش کرده ام، ولی خانم نوایی هنوز یادم است.خانم نوایی، با کت و دامن بلند و روسری ویولن می زد و ما سرود می خواندیم.گاهی به کلاس گل یاس می آورد.منشی ام عطر می زند...

گاهی در حیرتم که چطور خاطرات برجسته ی زندگیم از یادم رفته:تولد پسرم-عروسی ام-سالهای دانشگاه-هیچی را به یاد نمی آورم.گاهی تنها تکه های کوچک را، اینجا و آنجا، در چهل و پنج سال، مانند ستارگان شب تاریک، روشن و زنده به یاد می آورم.خانم نوایی، با آرشه می زند سر میز، که ساکت باشیم.غبغب کوچکش به سفیدی گلهای یاس است.من روی روشنایی مواج موسیقی شناور می شوم. با موسیقی، زندگی سبک و در پرواز است. سرنوشت و آرزویم در موسیقی بود...

در تاریکی اتاق بیدار می شوم.دکتر دستور داده است که در تاریکی و در سکوت استراحت کنم. سگم پارس کرد.باید صبح باشد.

آن پسربچه ای که آرزوی بزرگ برای موسیقی داشت چطور شد؟ آن بچه ای که من بودم چطور شد؟ کجا هستم؟...


پی نوشت:

متن بالا، قطعات پراکنده ای است از یکی از کتابهای اسماعیل فصیح؛تولد،عشق،عقد و مرگ.سالها بود که در جستجوی این کتاب نایاب نویسنده ی عزیز سالهای نوجوانی ام بودم تا اینکه امروز بطور اتفاقی، آن را در یکی از قفسه های مهجور کتابخانه ی دانشگاه پیدا کردم. به یاد سالها و عشقهای دوران نوجوانی و حسرت های تلخ و شیرینی که هنوز گاهی دلم را قلقلک می دهد.