حاجی می گوید:بفرما مهندس دهنتو شیرین کن...
می گویم:حالا مناسبتش چیه حاجی؟
اخم خوش تراشی ول می دهد روی پیشانی و می گوید:په...ناسلامتی عیده ها...
و یکی بر می دارم.
زرورق زرد و عکس سیبی که نشسته است روی تن شکلات.
می گوید: سیبش خوشمزه تره.
جواد مشتش را فرو می کند توی شکلات خوری و بی هوا آن را پر می کند از از شکلات های رنگ وارنگ؛ با طعم آلبالو، لیمو، سیب، انگور...
می گویم: پس یک سیبش رو هم به من بدین
از آن سمت میز دو تا شکلات سُر می دهد به طرفم. برق خنده پر کرده است چشمانش را.
حاجی که می رود، دست می کنم توی جیب کتم.دو تا شکلات با طعم سیب می آید توی مشتم. با این یکی که الان از حاجی گرفتم می شود سه تا.
می روم لب پنجره. نسیم سردی می کوبد توی شقیقه ام. مشتم را باز می کنم و شکلات ها یکی یکی، از دستم رها می شوند.
جوی توی خیابان،شکلات ها را سرخوشانه می بلعد.
.jpg)
سلام