کافه نادری

نشسته ام پشت یکی از میزهای کافه نادری و زل زده ام  به گلوله های بستنی که نرم نرمک آب می شوند.چند متر آنطرفتر، دختر بچه ای با چشمان درشت از حدقه جسته که بی شباهت به یک هلوی  نورس نیست، خودش را از به زحمت از روی صندلی ول می دهد پایین و تا بیاید تاتی تاتی کنان چند قدمی راه برود، مادرش بلند می شود و با هزار قربان صدقه، ماچی از گونه ی آبدارش می گیرد و دوباره می نشاندش کنار دست خودش.

گفته بود" پس کی بریم کافه نادری؟"

گفته بودم:"وقت گل نی..."

و وقتی دوباره روزی از روزها فیلش یاد هندوستان کرد و باز گفته بود"پس  کی میریم کافه نادری؟"، گفته بودم "همین حالا".

 ماشین را پارک کرده بودیم  سر کالج و تا بیاییم خودمان را برسانیم به کافه نادری، در آن گرمای وحشتناک نیمه ی تابستان، باران شروع کرده بود به خیس کردنمان! خندیدیم  و قهقهه زنان، با تنی آب چلان، نشستیم پشت همین میز.قهوه ترک و نوای ویولن پیرمرد یک چشم و نم نم باران و قدم زدن در حیاط باصفای کافه...

دختر بچه زل زده است توی چشمانم.

می گویی" داری پیر میشی و خبر نداری..."

و اشاره می کنی به هلو که لب و لوچه اش پر شده از خامه های کیک.

-یکی مثل این بچه باید الان تو بغلت باشه پیرمرد...

و قهقهه مزخرفی ول می دهی که تنم را به لرزه می اندازد و عجیب بخت و اقبالت بلند است که با کله نمی روم توی صورتت!

دفتر و دستکم را از روی میز جمع می کنم؛ این هم از داستانک امروز.

گلوله های بستنی آب شده اند.پیشخدمت را صدا می کنم و دو تا قهوه ترک سفارش می دهم؛ برای خودم.

گاهی اوقات...

*گاهی اوقات، دیگر نوشتن هم درد آدم را تسکین نمی دهد. خوره ای می افتد به جانت که به هر چه فکر می کنی، تنها یک چیز در نظرت مجسم می شود. تمام سوژه هایت شده اند تکراری  و هر چه تقلا می کنی، راه فراری نیست برای در جستن از دست این فکر مغشوش.


*گاهی اوقات، یک جمله چنان می تواند تو را از درون بپاشد که دیگر حالا حالاها به این راحتی ها، نشود جمع و جورت کرد، حتی با خاک انداز رفاقت های سی ساله.


*گاهی اوقات، یک نفر می تواند تمام هستی ات را به یکباره ویران کند. و گاهی اوقات، یک نفر می تواند به تمام زندگی پوشالی ات هستی ببخشد.


*چقدر راحت می شود یک نفر را زیر پا له کرد و چقدر سخت می شود شاخ و برگهای درخت شکسته ای را دوباره سر جایش بند کرد.


*چقدر مسخره است که تمامی این حرفها، رو به کسی است که هیچگاه آنها را نخواهد خواند...

تغییر

دکتر می گوید:"زندگی یعنی تغییر و تحول، یعنی دم به دم نو شدن،بریدن از گذشته."

شبها می اندازیم توی ولیعصر و قدم زنان، از زمین و زمان حرف می زنیم؛ از روزگار مملکت گل و بلبل، از درس و مشق و بطالت روزهای تنهایی، از نخبه کشی و از رفقایی که حالا گویی هر کس پرت افتاده است جایی از این کره ی خاکی و از مایی که همچنان مانده ایم با حوض خالی مان!

دکتر می گوید" مثلاً بیا امروز از یک مسیر دیگر به منزل برویم. همین خودش می شود یک تغییر، یک تنوع"

راهمان را کج می کنیم و می اندازیم توی "حافظ".

بی هوا دلم می گیرد. با گوشی موبایلم ور می روم و به اسمش که می رسم، بغض مَلَسی کز می کند کنج گلویم.

عطر یاس پر کرده است "حافظ" را. گویی از در و دیوار حافظ، رشته های پیچ در پیچ یاس افتاده است بیرون و پیچیده است در هوای دوده گرفته ی مرکز پایتخت.

دکتر می گوید:"باز که تو فکرشی...چه کسی پنیر مرا برداشته است؟!"

نمی دانم چرا نمی توانم لبخندش را فراموش کنم.لبخند کذایی اش، مثل بختک افتاده است به جانم و دست از سرم بر نمی دارد.

می گوید" تنها تغییر است که همیشه ثابت است!"

می گویم" کاش می شد ذهن آدمها رو هم عوض کرد و اونو از نو ساخت. کاش می شد خاطرات رو پاک کرد و با خیالی فارغ از هر چیز رفت به سمت یک زندگی جدید."

و نمی دانم چرا باز یکدفعه، صدای خنده ای دلفریب چرخ می خورد توی آسمان و بی هوا می کوبد توی کاسه ی سرم.

روزها در قفس یاد توام

شبها در قفس تنهایی...