آن کلمه
آن کلمه
همهی آن داستان را روی کاغذ آوردم که، اگر بشود، آن کلمه را از ذهنم پاک کنم، ولی عجیب است که هرچه آن داستان بیشتر پیش رفت، بیشتر یادِ آن کلمه میافتادم.
آن کلمه
همهی آن داستان را روی کاغذ آوردم که، اگر بشود، آن کلمه را از ذهنم پاک کنم، ولی عجیب است که هرچه آن داستان بیشتر پیش رفت، بیشتر یادِ آن کلمه میافتادم.
پرلاشز، پروست و هدایت
روزی گورستان «پرلاشز» را دور میزدم، از کنار بناهای یاد بودِ گَرد گرفته ی تار عنکبوت بسته و نیمه شکستهای میگذشتم، تا به مزار "صادق هدایت" رسیدم.
آنوقتها پر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار "مارسل پروست" را کشف کردم، تخته سنگی سیاه، به نظر من ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم.
(باغ کومبره) وَ کودکی (مارسل) را به یاد آوردم، منقلب شدم، برگشتم سر مزار "هدایت" و چند شاخه گل از خرمن گلهای او قرض گرفتم، برای "پروست" آوردم.
راهنما، توریستها را میچرخاند. برای "پروست " یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب.» برگشتم سر آرامگاه "هدایت". معرّفی ی نویسنده ی بزرگِ ایران تراژدی بود، شوخی جهانِ پُر از وَهم . راهنما برای مسافران توضیح داد : «قبر یک نویسندهء عَرَب که در فرانسه خودکشی کرده است.»!! نفرتِ تسکینناپذیر "هدایت" را به یاد آوردم...*
*غزاله علیزاده