سایه های آشنا

می گویم:مهسا...

بر می گردی، نزدیکم می آیی، زل می زنی توی چشمهایم، ابروهایت قوس بر می دارند و ناگهان منفجر می شوی.

-من مریمم عوضی

و چنان دسته گل را پرت می کنی توی صورتم که گلبرگهای سرخ، بی هوا پرپر می شوند توی هوا.

گفتم: شما درست شبیه یکی از همکلاسی های دوران لیسانسم هستید، علم و صنعت.

نیمچه اخمی ول می دهد کنج ابرو و می گوید: پس از اول ملاقات همه ش داشتین منو مقایسه می کردین با یه نفر دیگه

گفتم: نه...

و  درد مسخره ای سُر می خورد توی دلم. برف همه جا  را پر کرده. ایستاده ایم زیر کاج سپیدپوش. خودم را چپانده ام توی پالتوی گل و گشادم و تو نشسته ای کنار آدم برفی ات. سنگ ریزه برمی داری و چشمهای آدم برفی را می کوبی توی صورتش. مشتی برف بر می دارم، گلوله ای درست می کنم و نشانه می گیرم به طرفت. برمی گردی، می خندی و نمی دانم  چگونه در کمتر از چند صدم ثانیه گلوله برفت را پرت می کنی به سمت شاخه های کاج. برف می بارد بر سر و کولمان.  حالا می شویم سه آدم برفی !

گفتم: شما شعر هم می گید؟

می گوید : نه، نکنه اون هم کلاسیتون شاعر هم بوده؟

می گویم: مهسا...

برمی گردی. نزدیکم می آیی، زل می زنی توی چشمهایم و ...

چقدر دلم هوس برف بازی کرده است.