خرابشده

امروز دیدمش، عکسش را.

کنار دختر مدرسه ای های چشم بادامی ژاپنی، چنان ژستی به خود گرفته است که بیا و ببین. خنده روشن کرده است چهره اش را. دیگر نه از آن لک و پیس های جزیره مانند روی صورتش خبری هست (که یک زمانی دکتر گفته بود نتیجه ی استرس بیش از حد است)، و نه از آن پریشان حالی همیشگی اش. حالا تنها، لبخند است که با آرامشی دلنشین کز کرده است کنج لبش.

گفتم:بر می گردی ایشالا حاجی؟

پوزخندی زد و گفت: آره، حتماً... می خوام بمونم توی اون خرابشده واسه چی؟ مملکت من اینجاست، عشق من اینجاست... دو سال درس و یک مدرک و...

گفتی: برگردم تو اون خرابشده که چی؟ تازه دارم یاد می گیرم نفس بکشم...زندگی کنم...توی مملکتی که قدر آدمها تنها  به پول و چند لاخ ریش زپرتی شان است، همان بهتر که امثال من جایی نداشته باشند.

زندگی مترویی

این روزها، زندگیم شده است زندگی مترویی! کمتر فرصت می کنم سری به خیابان های شهر سنگی بزنم. مدتی است دلم برای شور و هیجان ساده ی شهر، نورافشانی مغازه ها و میادین، هر و کر بچه مدرسه ای ها، بوق بوق ماشین ها و غرغر راننده های عصبی سیگار به لب، تنگ شده است.

شور و هیجان مترو اما از نوعی دیگر است.

ملتی که خموش و بی حوصله، خودشان را با هزار ضرب و زور، از در و دیوار مترو آویزان می کنند،  همواره عجله دارند، و حاضرند برای پنج دقیقه عقب نماندن از زندگی و جا نماندن از قطاری که گویی آمد و شدش پایانی ندارد، حتی دیگران را –نه با تنه- که زیر پا له کنند!

به عادت همیشه سعی می کنم خودم را از همرنگی با جماعت دور نگه دارم؛ آرام آرام قدم بر می دارم، آرام آرام از پله ها بالا می روم، آرام آرام سوار مترو می شوم،... و وقتی یکی، سقلمه ای جانانه می کوبد به پهلویم که "برو تو دیگه آقا، الان راه میفته!" ، و یا حین دویدنِ ملت برای جا نماندن از قطار زندگی، ترکش های تنه ها می نشیند بر تنم، تنها نگاه می کنم... نگاه به شور و هیجان پوچی که از نوعی دیگر است.

سکوت، بی تفاوتی، خستگی، بی حوصلگی، نک و نال از وضع زندگی...

این روزها که مترو شده است حدفاصل دنیای محل کار و  دنیای خانه، من دلم برای نشستن توی اتوبوس و گپ زدن با بغل دستی پرحرفی که یا پیرمرد هاف هافویی است با دهانی بی چفت و بست، یا جوانی عاصی از وضع روزگار و مملکت، تنگ شده است.

نسبیت و بهانه های کوچک خوشبختی

روزهای بزرگ زندگی، چندان هم زیاد نیستند. روزهایی هست که آنقدر برایت بزرگ و عزیزند که دلت می خواهد بزرگی اش، مجسمه ای شود بزرگ و بزرگ و آنقدر بزرگ که همه ابهت آن را ببینند. مثل دلقکی می شوی که فکر می کند کارهای بی مزه اش آنقدر خنده دار است که باید زمین و زمان از بامزه گی اش به قهقهه بیفتند. یکی دو نفر شاید، و آن هم نیشخندی تلخ ...

بزرگی بعضی روزها تنها به خود آدمهاست که بر می گردد. یکجور قانون نسبی است. خوشحالی.  دلت می خواهد داد بزنی و همه را از اتفاق بزرگی که قرار است نازل شود باخبر کنی، شادی ات را قسمت کنی، پرده ی غم را از دل همه برداری ...غافل از اینکه این بزرگی تنها برای توست که معنا دارد و برای دیگری شاید پشیزی نیز ارزش نداشته باشد.

آسمان و ریسمان به هم بافتم که در نهایت بگویم امروز روز بزرگی است برای من. امروز سالروز تولد من است.

تولد، نقطه عطفی است در زندگی. نقطه ای که باعث می شود برای یک روز هم که شده به خودت فکر کنی، و به روزهای عمر که می گذرند تلخ یا شیرین، و به شمارگانی که اضافه می شود به تقویم سن ات، به کارهای نکرده و ناتمام زندگی ات و به فرصت باقیمانده از عمرت...

دیر و زود با چاشنی سوخت و سوز!

 احمد می گوید:

-به سلامتی آقا یاسر هم به همین زودی ها می رن قاطی مرغها!

یاسر می گوید:

-ایشالا بگو پسر! البته اگه طرف هم بخواد.

یکی از آن ور اتاق داد می زند:

-پس نصف قضیه حله...

یاسر بادی به غبغب می اندازد و می گوید:

-نه داداش، همه ش حله...وقتی من بخوامش یعنی اینکه اونم باید بخواد!

دکتر می گوید:

-نه بابا، باریکلا...

و همراه موج خنده های ریز و درشت، چه چه و به به بچه ها نیز به راه می افتاد.

گفتی:" پس قضیه تمام شده است؟ حالا کی شیرینی شو می خوریم؟"

گفتم:" به همین زودیها..."

و این زودها گذشت و گذشت و گذشت و آنقدر دیر شده که دست آخر هیچ نفهمیدم "چقدر زود دیر شد ". 

 

گفته بودم نروی از یادم

گفته بودی...

میروم پنجره را باز کنم

بوی یادت

هیجانی سرسبز

به کویر دل تنهایی من می ریزد

دیگر اکنون سالهاست

قاصدک های سپید

نه پیامی دارند

نه امیدی

نه سرابی که دلم را هرچند

لحظه ای خوش دارد

گفته بودی نروی از یادم

گفته بودم...

نکته

در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نکنید.

 "دکتر شریعتی"

بی دین

محرم که می شود، بی هوا دلم می گیرد. دوست دارم شال و کلاه کنم، بیرون بزنم از خانه و خودم را پرت کنم به موج دریای دسته های خیابانی. دسته های متشکل از پیرو جوان سرتا پا سیاه پوش، بچه های طبل و سنج به دست ، نمایش های خیابانی ، شمر قرمزپوش  و شترهای کجاوه به دوش در خیابانهای شهر سنگی، ملتی که گوشه و کنار خیابان ها،  تنها ایستاده اند به تماشا، زنجیرهایی که با صدا می نشیند روی شانه ها، بوی چای و عطر شله زرد و...

محرم که می شود، دیگر از خانه بیرون نمی زنم.

بچه تر که بودم، مجالس عزاداری برایم تداعی کننده نوعی صداقت و پاکی بود. صِرفِ بودن در آن فضا، حس و حال زیبایی به آدم دست می داد. بیرون که می آمدی، احساس می کردی سبک شده ای، گویی بار سنگینی از روی دوش های نحیف کودکی ات برداشته اند.

نمی دانم این منم که عوض شده ام یا زمانه؟

صرف بودن در مجالس عزاداری، دیدن و شنیدن حرف های صد من یک غاز و دروغهای نه چندان زیبا، گریه های آبکی پلو قیمه ای، توهین های ابلهانه به باورهای دینی و... حالم را از زندگی به هم می زند.

محرم که می شود، توی خانه کز می کنم.

نمی خواهم طعم دلنشین و پاک مجالس دوران کودکی ، به یکباره تلخی گزنده ای به خود بگیرد. باکی نیست؛ حتی اگر گاهی دوستان با نیش و کنایه بگویند: "بی دین شده ای  برادر؟!"