خرابشده
امروز دیدمش، عکسش را.
کنار دختر مدرسه ای های چشم بادامی ژاپنی، چنان ژستی به خود گرفته است که بیا و ببین. خنده روشن کرده است چهره اش را. دیگر نه از آن لک و پیس های جزیره مانند روی صورتش خبری هست (که یک زمانی دکتر گفته بود نتیجه ی استرس بیش از حد است)، و نه از آن پریشان حالی همیشگی اش. حالا تنها، لبخند است که با آرامشی دلنشین کز کرده است کنج لبش.
گفتم:بر می گردی ایشالا حاجی؟
پوزخندی زد و گفت: آره، حتماً... می خوام بمونم توی اون خرابشده واسه چی؟ مملکت من اینجاست، عشق من اینجاست... دو سال درس و یک مدرک و...
گفتی: برگردم تو اون خرابشده که چی؟ تازه دارم یاد می گیرم نفس بکشم...زندگی کنم...توی مملکتی که قدر آدمها تنها به پول و چند لاخ ریش زپرتی شان است، همان بهتر که امثال من جایی نداشته باشند.
سلام