برف و عشق و خاطره

برف مي باريد، نرم نرم و پفكي. سر و كولم پر شده بود از برف و چتري كه بي خيال توي دست هايم تاب مي خورد.

-          -برف و باران را دوست دارم.

-          -چترها را بايد بست...

و دويدم، تند و آنچنان تند كه پايم ناگهان لغزيد و در آستانه ي فرو افتادن، شاخ درختي، در آغوشم گرفت.

-          -آرامتر پسرم

گفتم: عجب روزي شد امروز، رفت در خاطره ها، برف و عشق و...

و في البداهه گفت: پيتزا!!

برف مي بارد، نرم و پفكي. نشسته ام پشت پنجره و به دانه هاي ريز و درشتي خيره شده ام كه طنازانه پشت پنجره پيچ و تاب مي خورند. گويي سال ها مي گذرد. و دل من هنوز در تب و تاب لحظه اي پرپر مي زند كه با ديدن رستوراني، كافي شاپي، گل از گلش بشكفد و بگويد: چيزي بخوريم؟

چقدر دلم هوس پيتزا كرده است...