قطارهای نرفته
باید بروم. خسته ام، بی حوصله و اینجور مواقع، تنها یک سفرٍ هر چند مختصر است که می تواند کمی حالم را عوض کند.
بی هوا یاد صحنه ای می افتم که گویی مدتها خودش را در پشت گرد و غبار ذهنم پنهان کرده بوده است.
دکتر می گوید: "گفتم بهش" و ابروی چپش را به حالت عشوه انگیزی تاب می دهد رو به بالا.
دلم غنج می رود. تاپ تاپ قلبم اوج می گیرد و عرق است که بی خیالِ سرمای زمستان، شر شر سر می خورد روی سر و گردنم. یک نفس دو لیوان آب پشت سر هم سرمی کشم.
کوله اش را چپانده است کنج صندلی و نمی دانم خودش دارد کجا چرخ می زند؛ مثل همیشه. یکدم آرام و قرار ندارد و روی صندلی اش بند نمی شود.
می گوید: "بلیط قطار گیر آوردید؟"
و وقتی جواب منفی ام را می شنود، بادی به غبغب می اندازد و می گوید: "خوب به من می گفتید یک کاریش می کردم، همشهری بودن به درد همین مواقع می خوره دیگه..."
تا رویم را از صندلی اش بر می گردانم، می بینمش که پشت سرم ایستاده و لبخندی نمکین، خوش نشسته است کنج لبانش. بر خلاف تصورم، هنوز برق شادی چشمهایش زنده است و این بهانه خوبی است برای من که کمی شاد شوم و دلخوش باشم به نادلخوشی هایی که در پیش است.
دیگر از صدای تیلیک تیلیک کردن قطار حالم بهم می خورد.
باید بروم بلیط اتوبوسی برای خودم بخرم.
شاید سفر کمی حالم را بهتر کند...
سلام