قطارهای نرفته

قطارهای نرفته

باید بروم. خسته ام، بی حوصله و اینجور مواقع، تنها یک سفرٍ هر چند مختصر است که می تواند کمی حالم را عوض کند.

بی هوا یاد صحنه ای می افتم که گویی مدتها خودش را در پشت گرد و غبار ذهنم  پنهان کرده بوده است.

دکتر می گوید: "گفتم بهش" و ابروی چپش را به حالت عشوه انگیزی تاب می دهد رو به بالا.

دلم غنج می رود. تاپ تاپ قلبم اوج می گیرد و عرق است که بی خیالِ سرمای زمستان، شر شر سر می خورد روی سر و گردنم. یک نفس دو لیوان آب پشت سر هم سرمی کشم.

کوله اش را چپانده است کنج صندلی و نمی دانم خودش دارد کجا چرخ می زند؛ مثل همیشه. یکدم آرام و قرار ندارد و روی صندلی اش بند نمی شود.

می گوید: "بلیط قطار گیر آوردید؟"

و وقتی جواب منفی ام را می شنود، بادی به غبغب می اندازد و می گوید: "خوب به من می گفتید یک کاریش می کردم، همشهری بودن به درد همین مواقع می خوره دیگه..."

تا رویم را از صندلی اش بر می گردانم، می بینمش که پشت سرم ایستاده و لبخندی نمکین، خوش نشسته است کنج لبانش. بر خلاف تصورم، هنوز برق شادی چشمهایش زنده است و این بهانه خوبی است برای من که کمی شاد شوم و دلخوش باشم به نادلخوشی هایی که در پیش است.

دیگر از صدای تیلیک تیلیک کردن قطار حالم بهم می خورد.

باید بروم بلیط اتوبوسی برای خودم بخرم.

شاید سفر کمی حالم را بهتر کند...

سفر به درخونگاه

سفر به درخونگاه

فقط کافی است کمی حس نوستالژیک قاطی آب و خاک وجودت شده باشد تا با دیدن هر بنای قدیمی و شنیدن بوی کاغذ کاهی هر کتاب عتیقه ای، حالی به حالی شوی و آرزو کنی کاش روزی از روزها دوباره خانه ی قدیمی "مادرجان" ی بود و  مطبخی که همیشه از آن عطر چای و بوی غذا به راه بود و البته گربه های کپل و دم پهن یزدی که شده بودند نمادی از آن خانه ی قدیمی.

حالا توی این هیر و ویر، یکی هم پیدا شود و یادی کند از درخونگاه، دیگر برای منی که سالهای نوجوانی ام با رؤیای شیرین ساخته و پرداخته اسماعیل فصیح، گویی سالها در درخونگاه گذشته، راهی نمی ماند جز آنکه روزی از روزهای ابری پاییز 89، شال و کلاه کنم و قبل از آنکه بروم سر ِ کار، بروم و کشف کنم این محله "دل کور" ها  و " آریان" ها را.

برای مطالعه ادامه متن و دیدن عکسها، لطفاً روی ادامه مطالب کلیک کنید.

ادامه نوشته

حکایت آن حرفها

حکایت آن حرفها

حرف های مادرم ردخور ندارد؛ مخصوصاً حرفهایی که به نوعی اشاره ای دارند به مرگ. گویی مرگ، فرکانس صدای نرم و چندش آور گام هایش را با گوش های تیز مادرم تنظیم کرده است.

عید است. ملت شاد و خوشحال، مدام رنگ عوض می کنند و به دید و بازدیدهای مرسوم می روند. چپیده ام توی خانه و بجز خانه ی مادربزرگ و یک دو تا از خاله ها، حوصله ام نمی کشد به جایی بروم. چهره های تکراری، حرفهای تکراری، شیرینی های تکراری و حتی قهقهه های مصنوعی تکراری. هر روز این جماعت یک سال ندیده را ببینم که چه؟

غم غریبی موج می خورد توی هوا. مادر می گوید:" بلند شو برویم دیدن دایی ات" و وقتی کرختی و بی حوصلگی معمولم را می بیند، اضافه می کند که:" شاید دیگر نبینی اش...".

سرطان، خیلی زود کار خودش را تمام کرد.

***

مادربزرگ پدری، سالهاست که رفته است کنج آسایشگاه. عموها و عمه ها می گویند که آنجا، هم برای خودش بهتر است و هم برای ما. و من به دومیش، هیچ شکی ندارم.

خانه ی سالمندان بیشتر به گورستانی شبیه است که یک باغبان ناشی خواسته باشد با کاشتن انواع گلهای رنگ و وارنگ، کمی از تلخی سکوت مرگبار آن را بی رنگ کند. توی حیاط که قدم می زنی، چهره های درهم و وارفته ای را می بینی که گویی دنیا رها کرده است آنها را و حالا، در انتظار فرار رسیدن مرگ، چشم دوخته اند به تیک تاکِ کُند عقربه های ساعت. 

مادربزرگ، خوشحال است که دیگر سربار بچه ها و عروس ها و نوه هایش نیست. اینجا، صبح تا شب، کز می کند گوشه ی تختش و با ذره بین درشتی  که به زور توی دستهای کوچکش جا می گیرد، قرآن می خواند. گاه به گاه، که بچه ها و عروس ها و نوه ها هوس می کنند سری به مادربزرگ پیرشان بزنند، اتاق کوچکش شلوغ می شود. مادربزرگ زل می زند به تک تک آنها و هر چه زور می زند، هیچ کدام را به خاطر نمی آورد، هیچ کدام را.

مادر گفته بود" شاید عید آخرش باشد..."

گفته بودم که حرفهای مادرم، رد خور ندارد...

دروغ

دروغ

ستاره­ های عزیز

ستاره­ های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می­ گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره­ های رسولان سرشکسته پناه­ آورد؟


*فروغ