زندگي، قورباغه زنده اي است كه نابينايي با اشتها آن را مي خورد!
"هوشنگ مرادي كرماني"
زندگي، قورباغه زنده اي است كه نابينايي با اشتها آن را مي خورد!
"هوشنگ مرادي كرماني"
زمان بسياري از آخرين نوشته هايم در اين وبلاگ مي گذرد. تصميم گرفتم فضاي آن را از كمي حالت داستانيِ صرف خارج كنم.
يادداشتهاي پراكنده
يك زماني بحث عدم تناسب ميان شغل و شاغلين مطرح بود كه به حمدلله با شدت گرفتن موضوع، كلا به عادتي جمعي تبديل شد. حالا چيزي كه اين روزها زياد به چشمم مي خورد، بحث عدم تناسب رشته و خصوصيات شخصيتي افراد است. شوخي روزگار است يا ريشه در ناخودآگاه افراد دارد را نمي دانم، اما اين روزها بدجوري دور و برم پر شده است از افرادي كه گويي به عمد دست روي رشته تحصيلي اي گذاشته اند كه در تضاد با خصوصيات شخصيتي آنهاست.
يكي از دوستان عزيز ما كه اتفاقا فرد بسيار محجوب و سر به زيري است، از شخصيت بسيار پر نوساني برخوردار است! گاه بسيار شاد و گاه بسيار غمگين! اضطراب است كه مثل عرق شرم مدام از بر و روي نازنين اين يار مي بارد. چند باري خواستم نصيحتش كنم براي رفع مشكل خود به يك روانشناس مراجعه كند. و چه بهتر كه نكردم، كاشف به عمل آمد ايشان خودش روانشناسي مي خواند، آن هم از نوع فوق ليسانسش!!
يكي ديگر از دوستان ما سر هر چيز كوچك و بزرگي كه نياز به اندكي تفكر دارد كم مي آورد و رو مي كند به ياران بزرگوار كه كمكش كنند. تحمل كوچكترين ابهام را ندارد و در برخورد با سايرين با چنان لطافت خشك و خشني برخورد مي كند كه ميل كسي با همنشيني با او نمي نشيند. حالا حدس بزنيد چنين فردي بايد دانشجوي چه رشته اي باشد؟ MBA، يعني رشته اي كه هم توان خلاقيت بالا مي خواهد و هم توان مديريت و روابط انساني بالا!، و البته آن هم دوباره از نوع فوق ليسانسش!!