گفتگو
گفتگو
تلفن زنگ می خورد. یکی از آنور خط با صدایی که بیشتر به پچپچه می ماند می گوید:" خودتی؟"
شب از نیمه گذشته است و هر از گاه، صدای حزن آور آواز جیرجیرکی سکوت سرسام آور اتاق را می شکند. کمی مکث می کنم. دوباره جمله اش را، و اینبار با صدایی کمی بلندتر؛ گویی از ته چاه، تکرار می کند:" خودتی؟"
نیشخندی می زنم و با استقبال از این بازی کودکانه شبانه می گویم:" آره، خودتی!!"
پنجره اتاق بی هوا باز می شود. بی جهت ترس برم می دارد. بلند می شوم و قبل از آنکه دوباره لنگه نیمه باز پنجره به دیوار بکوبد، آنرا چفت می کنم. بر می گردم پای تلفن.
می گویم" شما نمی خوای خودتو معرفی کنی؟"
خش خشی می پیچد توی تلفن و بعد از چند ثانیه، صدای نازک آنور خط می گوید:" منو یادت میاد؟"
دیگر اینبار کمی شک می کنم. نکند واقعاً طرف را می شناسم؟ هر چند حسابی با این حقه ها آشنا هستم، اما ته دلم احساس گنگ مسخره ای دارم.در کمتر از چند صدم ثانیه، تمامی اسامی و چهره های رفقای جک و جانوری را که این شوخی های مسخره ی آب نباتی از آنها برمی آید توی ذهنم مرور می کنم.
می گوید: چه زود...
و چنان "زود" را می کشد که انگار زوزه می کند.
انتهای هر کلمه را چنان می کشید که انگار حرف توی دهانش تاب می خورد و بعد به آرامی پرتاب می شد بیرون.
ترس خفیفی رسوب می کند توی دلم. یه یاد الهام و فرزانه می افتم که یکی دوباری صدایش را تقلید کرده بودند و از پشت تلفن چنان سر ِ کارم گذاشته بودند که بعدها تا مدتها رویم نمی شد چشم توی چشمشان بدوزم!
ولی این صدا، نه، خودش است.حالا بعد از سالها، در یکی از شبهای گرم تابستان، درست همین حالا که زندگی ام کم کم دارد سیر طبیعی به خودش می گیرد، باید زنگ بزند به من و بیهوده مخم را بهم بریزد.قبل از انکه تلفن را قطع کنم، خودش گوشی را می گذارد و نمی دانم چرا در کمتر از یکصدم ثانیه،مثل سگ پشیمان می شوم. موبایلم را بر می دارم. کمی با خودم کلنجار می روم تا بالاخره راضی می شوم شماره اش را که هنوز توی حافظه گوشی ام ذخیره است بگیرم.
صدای آن طرف خط، انگار که دارد چیزی می لمباند، هر چند آشنا می زند اما خودش نیست. این را مطمئنم. الهام است. خواهران دوقلو.
خودم را معرفی می کنم. می گویم که خواهرش چند دقیقه پیش با من تماسی داشته است و حالا می خواهم با او صحبت کنم.صدایش بغض دلخراشی می گیرد و می گوید چرا دست از سر خواهرش بر نمی دارم؟
و تا می آیم کارم را توجیه کنم، جمله ای می گوید که به یکباره تمام تنم را، انگار که وصل کرده باشند به برق 220 ولت، شوک می گیرد." تو دیوونه شدی... آذر 7 ماهه که مرده، توی یه تصادف ...."
سلام