خاطره مشترك

مي گويم: يادته؟

مي گويد: يادته؟

و هر دو پقي مي زنيم زير خنده. اشكال از من نيست، از او هم نيست. ربطي هم به اين شلم شوربايي هوا ندارد كه يك ساعت آفتابي است و دو ساعت ابري. همه اش بر مي گردد به خاطره مشتركي كه كز كرده است كنج ذهنمان.

پياده شديم. زمستان بود و غروب بود و از سردي زمستان تنها سوز خشكي باقي مانده بود كه مي خزيد زير پالتو.

گفت: يه دقه صبر كن

و قبل از آنكه وارد كوچه شويم، كمي ورانداز كرد آن را و خيالش كه راحت شد از نبود كسي، آشنايي، همسايه اي، گفت برويم.

-اينه خونتون؟

- نه... حدس بزن

- اينه...

- نه

- اين؟

- نه... وااااااي

و چنان يكدفعه فاصله گرفت از من و خودش را رساند به پنجره پژوي دم در خانه كه بي هوا قلبم شروع كرد به گُرُپ گرپ زدن.

- اِ...داداش تويي؟ اينجا چه كار مي كني؟

و انگار نه انگار كه مني بود و اويي بود و من همچنان بي خيال به مسير ناشناس خودم در تاريكي ممتد شب ادامه دادم.

مي زند زير خنده.

من هم.