یا رومی ِ روم یا...

شماره را می گیرم. قبل از آنکه به بوق بوق زدن بیفتد، هُل می شوم و گوشی را قطع می کنم. دلم به تاپ تاپ افتاده است. نفس عمیقی می کشم و با مشت می کوبم روی قلبم؛" لعنتی".

علی می گوید:"تمومش کن دیگه پسر، یا رومی روم، یا زنگی زنگ"

می گویم:"دیگه امشب تمومش می کنم، زنگ می زنم و حرف آخرمو بهش میگم. یا رومی روم یا..."

موبایل را چسبانده ام بیخ گوشم و شلنگ انداز، کوچه پس کوچه های گلی باران دیده را رد می کنم.نشسته ام پشت فرمان و با مخاطب خیالی آن ور خط، حرف می زنم:"سلام،احوال شما؟...خوب هستید؟...سال نو مبارک...شنیدم دیگه تشریف نمیارید سر کار،درسته؟...می تونم ملاقات کوتاهی باهاتون داشته باشم؟..."

سر چهارراه، بی هوا، پسربچه ریزه میزه ای که بیشتر به یک بچه گربه ی ریقو می ماند، برگه ای فال حافظ پرت می کند توی ماشین. زل می زنم به او. توی چند تا ماشین دیگر هم فال می اندازد و بر می گردد سراغ من. قبل از آنکه پولش را بدهم، پاکت فال حافظ را باز کرده ام:"جان بی جمال جانان میل جهان ندارد..."

بیست باری می شود که با خودم تمرین کرده ام چه به او بگویم. هنوز، ترس پنهانی مزخرفی دلم را مور مور می کند. می روم توی حیاط. "بسم الله" می گویم و شماره اش را می گیرم. موبایل را می چسبانم به گوشم.

-"The mobile set is off"

متن زیر، قطعه ای از آخرین داستان ناتمام  خودم است که حدود یک سالی می شود دست نخورده افتاده است یک گوشه به امید اینکه من دوباره سر ذوق نوشتن بیایم و کاملش کنم.

روزی روزگاری، پسربچه ای  بود که رؤیای شیرینش شده بود نویسنده شدن. می خواست کاری کند کارستان؛ عشق های ناتمامش را بریزد روی دایره و دنیایی بسازد برای خودش مملو از زیبایی های نداشته اش...هنوز که هنوز است، آن رؤیای شیرین، گاهی قلقلک می دهد دل آن پسربچه را؛ پسر بچه ای که حالا دیگر برای خودش مردی شده است و دلش درگیر شده در چیزهایی که نباید بشود...

بی نام 

علي به ورجه وورجه افتاده است.فكش يكريز مي جنبد و يك دم آرام و قرار ندارد. دو تا چاي جوشيده      

گذاشته است روي ميز افسرنگهباني و همانطور كه قدم مي زند روي سراميك هاي سفيد پاسگاه،  

سئوال پيچ كرده است پیرزن و دختر آواره را. دختر اما انگار چندان هم بدش نمي آيد از اين همنشيني

شبانه.بي هوا خودش را ولو كرده است روي صندلي فلزي زهواردررفته و حالا چادرش كاملاً از روي سر

لغزيده و نشسته است روي شانه ها. خاله چايش را هورت مي كشد و انگار اصلاً حواسش به جمع

نيست.چايش كه تمام مي شود مثل بچه اي آرام مي گيرد و سرش مي افتد روي سينه ها؛ درست مثل

لاك پشتي كه سرش را جمع مي كند توي لاكش. دختر دست مي كند توي كيف جقه بقه ايش و

چاقويش را در مي آورد. علي مي گويد:

-بابا اين كه چاقوي گاوكشيه!! طرف حق داشته كُپ كنه

و چاقو را از دستش مي قاپد. دست مي كشد روي تيغه چاقو و هرچه مي گردد اثري از رد خون نمي يابد.

-پس كو خون طرف؟

-خو پاكش كردم برارم...په واسه خودم دردسر درست كنم كه چي؟

علي با حالتي ناباورانه لبخند مي زند و نشست مي كند روي صندليِ كنار دختر. علي بازيگوشانه

لبخندي مي زند و مي گويد:

-قيافت بيشتر به فالگيرها ميمونه آبجي...

 دختر نيم نگاهي مي اندازد به سمت او و اخم خوشتراشي ابروهايش را تاب مي دهد رو به پايين.

چاقو را سُر مي دهد توي كيفش و دستش را دراز مي كند به سمت او.

-خو ها، گاهي فالُم ميگيرم...دستِت بده بينم تا فالت بگيرم....

ادامه نوشته

برای اولین بار

1- امسال، برای اولین بار، سال تحویل توی خیابان بودیم؛به اتفاق خانواده. برای اولین بار فهمیدم هنوز هم انگار هنگام سال تحویل ، توپ در می کنند، آنهم از نوع فشفشه ایش!!

2-امسال برای اولین بار در کل عمر نه چندان ناچیزم، مادربزرگ به ما عیدی نداد. ما که آنرا گذاشتیم به حساب فراموشکاری، هر چند فکر می کنم "خرس گنده" شدنم هم در این امر بی تأثیر نبوده!

3-عید امسال، مثل هر سال، به بازدید های تکراری از اقوام تکراری گذشت. اقوامی که بعضاً یک سال می شود یکدیگر را ندیده اند و حالا در عرض چند روز مختصر، بارها و بارها یکدیگر  را زیارت می کنند. این هم یکی دیگر از آن رسوم عهد عتیق ما ملت "فرهنگ دوست" است که گویی تحریف شده تنها به همین آجیل و شیرینی خوردن و ...

ذوب شده

متن زیر، قطعه کوتاهی است از رمان به تازگی چاپ شده جناب عباس معروفی،"ذوب شده"، که در این وانفسای قلع و قمح نویسندگان و آثار ادبی و روزگار توقیف روزنامه ها و کتاب ها، خود روزنه ی امیدی است. جالب اینجاست که ماجرای کتاب، بیان شرح ماوقع شکنجه ها و بازجویی ها ی یک نویسنده در یکی از زندان های دهه شصت ایران است که خود یادآور بسیاری از وقایع پیش آمده ی اخیر است.


به گمانم آن روزها مدت زیادی بود که "آزاد" را ندیده بودم تا اینکه یک بار با حالتی شتابزده و آسیمه سر به خانه ام آمد. سه دفترچه بزرگ زیر بغلش بود.آنها را روی میز گذاشت و گفت:"اسفاری، چای داری؟"

براش چای آوردم. با یک دست فنجای چای را گرفته بود و با یک دست دفترهاش را ورق می زد..

گفتم:"چه خبر؟"

"هیچی. سه تا رمان نوشته ام،می خواهم چاپشان کنم. ناشر سراغ نداری؟"

گفتم:"کَل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی."

پکر شد.گفت:"چطور تو ناشر سراغ نداری!اسفاری،ای اسفاری!"

"خُب تو که می دانی رابطه ما با ناشرها چه جوری شده."

"می فهمم. ولی اگر راننده کامیون شده بودی، حالا هزار تا مکانیک می شناختی، و هزار تا راننده در جاده برات چراغ می زدند."

گفتم:"آره دیگر. بدبختی من هم همین است."

"تازه می فهمم. نویسندگی هم سرابی بیش نیست."

بعد چای دیگری برای خودش ریخت، تند آن را سر کشید و گفت:"بالاخره من این سه تا رمان را چاپ می کنم ." و رفت.