مهمان ناخوانده
آمده است؛ سرزده و بي خبر.
نشسته ام كنج اتاق كارم و بي جهت ورق هاي روي ميز را جابجا مي كنم. بازي بازي مي كنم با پرونده هاي نيمه باز. دو قُلُپ از چاي سرد شده مي نوشم و باز به صداي او گوش مي دهم كه پِچ پِچ كنان با ليلا حرف مي زند.
روزي كه رفت، گويي به یکباره دنيا بر سرم خراب شد. تا مدتها بي هوا براي خودم چرخ مي زدم توي خيابانهاي سرد و خالي شهر، به دنبال سايه اي كه شايد نشاني داشته باشد از او. گفته بودم هر جا بروي دنبالت مي آيم. خنديده بود و آنوقت با رفتن يكباره اش نشانم داد كه چه آسان مي توان بي رد و نشاني رفت و پشت سرت را هم نگاه نکرد.
-مسقطي یه، سوغات شيراز، خانم محسني آورده.
یکی بر می دارم و می گذارم کنج دهانم. ليلا خنده كنان از اتاق بيرون مي رود. وقتي گفته بود:" فهميدي زهرا رفت، بي خبر؟" خودم را زده بودم به آن راه و تمام توانم را جمع کرده بودم تا نکند خدای ناکرده ناگهان اشکم درآید. که روزی روزگاری، منی بود و اویی...
حالا برگشته که چه؟ که سر بزند به دوستان یا باز تازه کند داغ دلی را که...
لیلا گفته بود:" یعنی تو تا حالا اصلاً عاشق نشدی؟" و من نیشخندی وِل داده بودم و گفته بودم:" چرا، فقط یک بار، اونم الان..." و لیلا خندیده بود و من بی هوا طعم گس مسخره ای سر خورده بود توی دلم.
لیلا می گوید:" نمی خوای بیای زهرا رو ببینی؟"
آب دهانم را قورت می دهم. خداخدا می کنم صدای تپش های بی امان قلبم را نشنود. نگاهی به چهره معصومش می اندازم. ساده تر از آن است که تا به حال بویی برده باشد.
دوباره می نشینم پشت میزم. دستی می کشم بر سر و روی عرق کرده ام و بعد با صدای آرامی می گویم:" نه!"
سلام