مترسک های پوشالی( يا روايت يك شب باراني دل انگيز در تهران غم انگيز)
جواد می گوید:" خوب به تو چه؟ مگه این مملکت نیروانتظامی نداره؟"
مهدي آب دهانش را قورت می دهد، بر می گردد و رو به جمعیت اتاق می گوید:" خوب وقتی نیروانتظامی مملکت ترسو باشه و جلو نیاد، یه عده مثل ما باید باشن تا مهار کنن چند تا بچه سوسول جاهل رو" و با چنان غلظتی روی " جاهل" تأکید می کند که بی هوا به خنده می افتم.
جواد می گوید" خوب معلومه که اون مأمور هم دوست نداره الکی خودشو درگیر کنه با مردم"
جواد دست بردار نیست. ادامه می دهد:" همین شماها بودین که زمان جنگ می گفتین اگه خون می خواین ما هستیم، نمی گفتین اگه عقل می خواین ما هستیم!"
***
بعد از ظهر است و بچه بسیجی های شرکت که کم هم نیستند، جهت ادای "فریضه ی الهی" از شرکت زده اند بیرون. اتاق سوت و کور است و بجز من و دکتر و یکی دو نفر دیگر که نشسته ایم پشت میزهایمان و همچنان داریم چرخ پژوهش و پیشرفت این مملکت را با قدرت هر چه تمام به جلو هل می دهیم کسی دیگر داخل مؤسسه نیست. سعید می گوید" خوش به حال بچه ها، همه رفتن جشن تولد"
و وقتی من ساده دلانه می پرسم کجا؟
سعید نیشخندی می زند و می گوید:" حشمتیه"
***
می اندازم توی ولیعصر و لخ لخ کنان شیب آرام آن را می گیرم و می آیم تا چهارراه ولیعصر. غلغله ایست اینجا. دورتادور میدان یا ماشین است یا نیروهای اتوکشیده و هیکل نخراشیده یگان ویژه که مثل مجسمه گویی خشکشان زده است در این سرمای مطبوع زمستانی. ترافیک سرسام آور است. افسران راهنمایی رانندگی لم داده اند توی ماشین هایشان و مشتی لباس شخصی ماسک به دهان چفیه به گردن بین ماشینها وول می خورند و گویی که کسی ارث پدرِ پدرِ پدر ِسوخته شان را خورده است سر ملت داد می زنند که "چرا بوق می زنی؟چه خبرته"!
توی دلم خنده ام می گیرد. لااقل این جماعت یک جایی به درد خورند. حالا که این همه آدم را کشانده اند و آورده اند و قاعدتاً هزینه هنگفتی نیز خرجشان کرده اند، لااقل به یک کار بیایند. بنابراین افسران لم داده اند توی ماشینهایشان و مشتی لباس شخصی حکماً بسیجی، کار مأمور پلیس را انجام می دهند!
***
برادران بسیجی دست در دست هم داده اند و استراتژی نوینی را برای حل کردن گره ترافیک چهارراه ولیعصر اتخاذ کرده اند. دستها را به سبک بازی عموزنجیرباف به یکدیگر داده اند و تا وقتی چراغ قرمز است نمی گذارند هیچ فردی پیاده ای از این سر چهارراه به آن سر آن برود. جالب آنکه چراغهای این سر و آن سر هر دو قرمز اند. حلقه برادران را دور می زنم و بی خیال آنها می روم وسط خیابان. یکی از آنها داد می زند" هی یارو... کجا؟" بر می گردم و داد می زنم" یارو قیافته عوضی" و قبل از آنکه فرصت کند خودش را و باتومش را به من برساند اتوبوسی از راه سر می رسد و حایل می شود میان من و او...
***
موتورهای تریل ظاهرشان هم رعب آور است؛ دیگر چه برسد به اینکه مشتی آدم نمای چهره پوشیده نیز نشسته باشند پشت آنها و آنوقت در گروههای چندتایی هِی گاز بدهند و ویراژ بدهند و برایت زنده کنند یاد و خاطره سردار گرانقدر عهد رضاشاه " شعبون استخونی" را!
جمعیت توی پیاده رو همه نیشخندی به لب دارند؛ نیشخندی که گویی نشانی از داغی ماندگار بر سینه دارد. سرنشین یکی از موتوری های کذا ،پرچمی قرمز رنگ بر شانه گرفته است. احتزاز پرچم در سیاهی شب درست مانند خونی است که از دامن شب می چکد...
پارچه پرچم گیر می کند میان چرخ های موتور. قبل از آنکه سرنشین موتور سرنگون شود موتور می ایستد. چند موتور که از این حرکت برنامه ریزی نشده غافلگیر شده اند ناغافل برخوردی جزیی می کنند به همان موتور کذا. دو سه نفری کله پا می شوند.
و نیشخند ملت تیزتر می شود...