بفرمایید فروردین شود

بفرمایید فروردین شود

بفرمایید فروردین شود اسفند‌های ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند‌های ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما  

بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما  

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما  

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما  

شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن
که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»‌های ما 

نمی‌دانم کجایی یا که‌ای! آنقدر می‌دانم
که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما  

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده آیند‌های ما
  


قیصر امین پور

نوروزتان پیروز!

نوروزتان پیروز!

مترسک های پوشالی( يا روايت يك شب باراني دل انگيز در تهران غم انگيز)

مترسک های پوشالی( يا روايت يك شب باراني دل انگيز در تهران غم انگيز)

جواد می گوید:" خوب به تو چه؟ مگه این مملکت نیروانتظامی نداره؟"

مهدي آب دهانش را قورت می دهد، بر می گردد و رو به جمعیت اتاق می گوید:" خوب وقتی نیروانتظامی مملکت ترسو باشه و جلو نیاد، یه عده مثل ما باید باشن تا مهار کنن چند تا بچه سوسول جاهل رو" و با چنان غلظتی روی " جاهل" تأکید می کند که بی هوا به خنده می افتم.

جواد می گوید" خوب معلومه که اون مأمور هم دوست نداره الکی خودشو درگیر کنه با مردم"

جواد دست بردار نیست. ادامه می دهد:" همین شماها بودین که زمان جنگ می گفتین اگه خون می خواین ما هستیم، نمی گفتین اگه عقل می خواین ما هستیم!"

***

بعد از ظهر است و بچه بسیجی های شرکت که کم هم نیستند، جهت ادای "فریضه ی الهی" از شرکت زده اند بیرون. اتاق سوت و کور است و بجز من و دکتر و یکی دو نفر دیگر که نشسته ایم پشت میزهایمان و همچنان داریم چرخ پژوهش و پیشرفت این مملکت را با قدرت هر چه تمام به جلو هل می دهیم کسی دیگر داخل مؤسسه نیست. سعید می گوید" خوش به حال بچه ها، همه رفتن جشن تولد"

و وقتی من ساده دلانه می پرسم کجا؟

سعید نیشخندی می زند و می گوید:" حشمتیه"

***

می اندازم توی ولیعصر و لخ لخ کنان شیب آرام آن را می گیرم و می آیم تا چهارراه ولیعصر. غلغله  ایست اینجا. دورتادور میدان یا ماشین است یا نیروهای اتوکشیده و هیکل نخراشیده یگان ویژه که مثل مجسمه گویی خشکشان زده است در این سرمای مطبوع زمستانی. ترافیک سرسام آور است. افسران راهنمایی رانندگی لم داده اند توی ماشین هایشان و مشتی لباس شخصی ماسک به دهان چفیه به گردن بین ماشینها وول می خورند و گویی که کسی ارث پدرِ پدرِ پدر ِسوخته شان را خورده است سر ملت داد می زنند که "چرا بوق می زنی؟چه خبرته"!

توی دلم خنده ام می گیرد. لااقل این جماعت یک جایی به درد خورند. حالا که این همه آدم را کشانده اند و آورده اند و قاعدتاً هزینه هنگفتی نیز خرجشان کرده اند، لااقل به یک کار بیایند. بنابراین افسران لم داده اند توی ماشینهایشان و مشتی لباس شخصی حکماً بسیجی، کار مأمور پلیس را انجام می دهند!

***

برادران بسیجی دست در دست هم داده اند و استراتژی نوینی را برای حل کردن گره ترافیک چهارراه ولیعصر اتخاذ کرده اند. دستها را به سبک بازی عموزنجیرباف به یکدیگر داده اند و تا وقتی چراغ قرمز است نمی گذارند هیچ فردی پیاده ای از این سر چهارراه به آن سر آن برود. جالب آنکه چراغهای این سر و آن سر هر دو قرمز اند. حلقه برادران را دور می زنم و بی خیال آنها می روم وسط خیابان. یکی از آنها داد می زند" هی یارو... کجا؟" بر می گردم و داد می زنم" یارو قیافته عوضی" و قبل از آنکه فرصت کند خودش را و باتومش را به من برساند اتوبوسی از راه سر می رسد و حایل می شود میان من و او...

***

موتورهای تریل ظاهرشان هم رعب آور است؛ دیگر چه برسد به اینکه مشتی آدم نمای چهره پوشیده نیز نشسته باشند پشت آنها و آنوقت در گروههای چندتایی هِی گاز بدهند و ویراژ بدهند و برایت زنده کنند یاد و خاطره سردار گرانقدر عهد رضاشاه " شعبون استخونی" را!

جمعیت توی پیاده رو همه نیشخندی به لب دارند؛ نیشخندی که گویی نشانی از داغی ماندگار بر سینه دارد. سرنشین یکی از موتوری های کذا ،پرچمی قرمز رنگ بر شانه گرفته است. احتزاز پرچم در سیاهی شب درست مانند خونی است که از دامن شب می چکد...

پارچه پرچم گیر می کند میان چرخ های موتور. قبل از آنکه سرنشین موتور سرنگون شود موتور می ایستد. چند موتور که از این حرکت برنامه ریزی نشده غافلگیر شده اند ناغافل برخوردی جزیی می کنند به همان موتور کذا. دو سه نفری کله پا می شوند.

و نیشخند ملت تیزتر می شود...

یادداشت های پراکنده

یاددشتهای پراکنده

-گاهی آنچنان سرت شلوغ می شود و آنقدر کارهای نیمه تمام جور واجور ذهنت را درگیر روزمرگی ها می کند که دلت هوس می کند برای چند صباحی هم که شده، دل بکنی از این شهر آهن پاره ها و مردمان سنگی و بروی جایی که دیگر فقط خودت باشی و برای خودت...اما افسوس و صد افسوس...

-گاهی از اینکه باید دائم نقابی بزنم بر چهره ام و در سرِ کار، خودم را چیزی نشان بدهم که نیستم بدم می آید. کفرم می گیرد از اینکه آن محمودی که نشسته است پشت میز و دم به دم با دفتر دستکها و کامپیوترش ور می رود چقدر دور است از این محمودی که نشسته است پشت لپ تاپ و دارد برای دل خودش مشتی خزعبلات،حواله دنیای مجازی می کند. وای به آن روزی که درد انسان بشود درد سیر کردن شکم و دیگر آن وقت وامصیبتا به حال اخلاق و معنویات و ....

-دکتر می گوید بیشتر آدمها، 90 درصد عمرشان را صرف این می کنند که بتوانند در 10 درصد باقی عمرشان لذت ببرند از زندگی. و جالب اینکه بیشتر همان آدمها، پیش از رسیدن به آن 10 درصد کذا، نفله می شوند!

-دلم به حالش می سوزد. خودش را هر روز هزار لنگ و لعاب می زند و با مهربانی های مادرانه اش می خواهد دل از کارمند بی خیال ما برباید. حالت چشمهایش نشانی از برق عشق دارد و هر که آن دو را از دور می بیند شک نمی کند که سر و سرّی است بینشان. اما من که می دانم؛ کارمند بی خیال ما، دل در گرو کسی دیگر دارد؛ کسی که هیچ توجهی به او نمی کند! و این هم نوعی دیگر از تراژدی غم انگیز زندگی است. همیشه-یا لااقل بیشتر موارد- کسی را دوست می داریم که هیچ علاقه ای به ما ندارد.