چند روایت معتبر

هم اتاق من، کمی شلخته است. صبحها که از خواب بلند می شود، رختخوابش را ول می کند وسط اتاق و در حالیکه با یک دست، لقمه ای می چپاند توی دهانش و با دست دیگر جورابش را می کند توی پایش، سرخوشانه آواز می خواند.عین خیالش نیست که یک ننه قمری هم چند قدم آنطرفتر، کپه مرگش را گذاشته است مثلاً!

هم اتاق من، عاشق فیلم دیدن است.از سر کار که بر می گردد، دراز کش می شود روی تختش و لپ تاپ کذایی اش را روشن می کند.هنگام فیلم دیدن، گاه به گاه چنان قهقهه ای ول می کند که تمام موهای تن آدم را سیخ سیخ می کند. و من همیشه آرزو می کنم کاش هر چه زودتر، بساط هر چه فیلم خنده دار است توی عالم، جمع شود، آمین!

هم اتاق من عاشق است. هفته ای یک بار، ادوکلن می زند، لباسی تر و تمیز به تن می کند و با موهایی آب شانه شده، از اتاق می زند بیرون. شاد و شنگول می رود به دیدار جانان و بر که می گردد، شاد و شنگول تر از قبل، دوباره می نشیند پای لپ تاپ کذا؛ به فیلم دیدن، آن هم با چاشنی همان قهقهه های کذایی!

هم اتاق من دیروز مُرد؛ به همین سادگی.

هم اتاق من دیروز نه فیلمی دید، نه آوازی خواند و نه حتی قهقهه ای زد.

حمید می گوید:

-مُرد،از که بس فیلم دید .

من می گویم:

-مُرد، از بس که عاشق بود.

متن زیر، قطعه ای از آخرین داستان ناتمام  خودم است که حدود یک سالی می شود دست نخورده افتاده است یک گوشه به امید اینکه من دوباره سر ذوق نوشتن بیایم و کاملش کنم.

روزی روزگاری، پسربچه ای  بود که رؤیای شیرینش شده بود نویسنده شدن. می خواست کاری کند کارستان؛ عشق های ناتمامش را بریزد روی دایره و دنیایی بسازد برای خودش مملو از زیبایی های نداشته اش...هنوز که هنوز است، آن رؤیای شیرین، گاهی قلقلک می دهد دل آن پسربچه را؛ پسر بچه ای که حالا دیگر برای خودش مردی شده است و دلش درگیر شده در چیزهایی که نباید بشود...

بی نام 

علي به ورجه وورجه افتاده است.فكش يكريز مي جنبد و يك دم آرام و قرار ندارد. دو تا چاي جوشيده      

گذاشته است روي ميز افسرنگهباني و همانطور كه قدم مي زند روي سراميك هاي سفيد پاسگاه،  

سئوال پيچ كرده است پیرزن و دختر آواره را. دختر اما انگار چندان هم بدش نمي آيد از اين همنشيني

شبانه.بي هوا خودش را ولو كرده است روي صندلي فلزي زهواردررفته و حالا چادرش كاملاً از روي سر

لغزيده و نشسته است روي شانه ها. خاله چايش را هورت مي كشد و انگار اصلاً حواسش به جمع

نيست.چايش كه تمام مي شود مثل بچه اي آرام مي گيرد و سرش مي افتد روي سينه ها؛ درست مثل

لاك پشتي كه سرش را جمع مي كند توي لاكش. دختر دست مي كند توي كيف جقه بقه ايش و

چاقويش را در مي آورد. علي مي گويد:

-بابا اين كه چاقوي گاوكشيه!! طرف حق داشته كُپ كنه

و چاقو را از دستش مي قاپد. دست مي كشد روي تيغه چاقو و هرچه مي گردد اثري از رد خون نمي يابد.

-پس كو خون طرف؟

-خو پاكش كردم برارم...په واسه خودم دردسر درست كنم كه چي؟

علي با حالتي ناباورانه لبخند مي زند و نشست مي كند روي صندليِ كنار دختر. علي بازيگوشانه

لبخندي مي زند و مي گويد:

-قيافت بيشتر به فالگيرها ميمونه آبجي...

 دختر نيم نگاهي مي اندازد به سمت او و اخم خوشتراشي ابروهايش را تاب مي دهد رو به پايين.

چاقو را سُر مي دهد توي كيفش و دستش را دراز مي كند به سمت او.

-خو ها، گاهي فالُم ميگيرم...دستِت بده بينم تا فالت بگيرم....

ادامه نوشته

داستان زیر تجربه ای است جدید در سبکی نه چندان جدید؛ و البته طبق معمول داستانی قدیمی از سالهای عشق نوشتن.

پنجره

تاریکی وهم آلودی است.هر از گاهی نسیمی سرد و دلنشین خود را به لنگه نیمه باز پنجره می کوبد و نوایی  گنگ در این سکوت دلپذیر می نشاند. گاه به گاه  جیمی- سگ سرایدار- وق وق خفه ای می کند که از این   ارتفاع نیز به خوبی به گوش می رسد. پنجه هایم را زیر سرم قفل می کنم و یک پایم را روی دیگری می اندازم.

 

مادام می گوید:"آمان  از این خارجی ها".                                                                                    

می خندم و وارد کلبه می شوم.گرم است و عطری ملایم از در و دیوار آن به مشام می رسد.هیکل پف کرده اش را روی راحتی ول می دهد و می گوید:"عالی نیست.رفته بازار.می تارسم تو این سوز بد نتونه بیاد."  


 پدر می گوید:"و عیسی فرمود نان و ماهی بیاورید.هفت قرص نان بود و چند ماهی کوچک..."  

           

زنگ ناقوس که درگوش هایم می پیچد بلند می شوم و می گویم باید بروم.مادام  چینی به چهره ی چروکیده اش می اندازد و می گوید:"این وقت شاب کجا؟"کفش هایم را به پا می کنم و هنوز از در خارج نشده ام  مادام پالتویی به تنم می اندازد که:"هوای بیرون خایلی سرده"                                                     

ادامه نوشته

یک داستان ساده.

نوک مگسک زیر خال سیاه

چراغها که روشن شد، هادی خرناسه ای کرد و از همانجا که دراز کشیده بود داد زد" خاموش کن اون لامصبو!"

نگهبان قدم زنان چرخ می زد توی آسایشگاه و تخت پوتینهاش مثل تیک تاک ِ منظم عقربه های ساعت روی کف سنگی سوله  تق تق صدا می داد. چشمهاش پف کرده بود و یک پلکش مدام می پرید. معلوم بود خودش هم تازه ا ز خواب بیدار شده و از این غافلگیری شبانه حسابی کلافه است. دور می زد توی آسایشگاه و بالا سر هر تختی می رسید صدای خش دارش را آوار می کرد روی سر صاحب تخت.

-پاشید بچه ها...سریع پاشید که بازم  فیلم و سیانس داریم                                        

حمید برای لحظه ای سرش را از زیر پتو بیرون آورد، نگاهی به ساعتش انداخت، دهن دره ای کرد و باز لاک پشت وار به زیر پتو خزید.

کم کم زمزمه ای گنگ همراه پچ پچه ی بچه ها به راه افتاد."چی شده؟بازم اون ناکس؟"

بخاری های نفتی گر و گر می سوختند و بوی جورابهایی که از سر تخت ها آویزان بود با هُرم نفسها و بوی عرق دم کرده ی تن و احیانا سایر بوهای مشمئز کننده  قاطی شده بود. نور زردرنگ، تیغ می پاشید توی چشم بچه ها و آنها را بی اختیار از تخت هاشان بیرون می کشید.

-با شماره ی سه، همه خبردار کنار تختها... یک ...

سرکار استوار میری، با نیشخندی کنج لب، کنار سرگرد آقاجانیان ایستاده بود. سرگرد، قدش به زور تا شانه ی سرکار استوار می رسید و هنوز خیلی از بچه ها متوجه حضور او نشده بودند.

مرتضی از تخت طبقه بالا جست زد پایین و غرولند کنان  دمپایی های لنگه به لنگه اش را به پا انداخت. تا چشمش به رسول افتاد که به عادت همیشگی ِ صبحها داشت تختش را آنکادر می کرد، پُقی زد زیر خنده و گفت:"خنگه داری چی کار می کنی؟ساعت هنوز یک و نیمه..."

سرگرد آقاجانیان، از همانجایی که ایستاده بود و دیده نمی شد، با صدای زیر زنانه اش فریاد زد:

-همه کنار تختها، می خوام آمار بگیرم.

...

ادامه نوشته

داستانی قدیمی از یک نویسنده ی تازه کار!

قلم جادویی

 

لنگه ی نيمه باز پنجره، با وزش نسيم ملايم صبحگاهي، لق لق ميكرد و ياشارخان – نويسنده شهير – همچنان، كلافه و سردرگم، دور اتاق چرخ ميزد. فِرت و فِرت، سيگار دود ميكرد و عرق بود كه تند و تند، از پيشاني اش ميگرفت. تن گوشتآلويش را، روي راحتي ول داد و مدتي مات و گنگ، به ليوان لب طلايي روي ميز، خيره شد. برگي از پشته روزنامه هاي كاهگلي رنگ برداشت و تا بيايد دود سيگار را از لوله اگزوز دماغش بيرون بدهد، دوباره چشمش به عكسِ خوش کلاس خودش افتاد كه با سبيل تاب داده و كراوات ارغواني، تو قاب روزنامه جاخوش كرده بود و ميخنديد. «استاد رويايي! برنده جايزه بزرگ …».

ياشار خان تابي به سبيل گربه اي اش داد، و رو به جمعيت مشتاق كرد:
«بله عزيزان من! ما هم اكنون در جهاني زندگي ميكنيم كه قدر و بهاي دل و عشق رو به فنا ميرود. شما عزيزان قلم بدست بايد بدانيد كه آنچه در وادي نويسندگي داراي ارزش است و كار شما را به حد اعلاي يك اثر جهاني ميرساند، از دل و براي دل نوشتن است. اين است كه به تك تك سطور آثارتان جان ميبخشد و …».
دلش مورمور شد. انگار كسي چنگک به دلش انداخته بود و با زور هر چه تمام، روده هايش را بيرون ميكشيد.
این روزها، ديگر همه مي دانستند كه ياشارخان، قلمي جادويي دارد كه هر كس را بخود جذب ميكند. همه مي دانستند كه او مجرد است. حتي همه مي دانستند كه خانه او، سرنبش كوچه «واهي» است. اما هيچ كس نمي دانست كه چگونه، او به اين سرعت، به چنين قدرت و شهرتي دست يافته است.
هر روز صبح، شاد و قبراق، خودش را از رختخواب ميكَند و پس از خوردن يك شكم سير صبحانه، پشت ميز مي نشست. قلم را بر مي داشت و مشغول مي شد. آن اوايل، خودش هم نمي دانست كه چگونه اين قدر زنده و پر مغز مي نويسد. تو نوشته هاش، روحي موج ميزد كه هر خوانندهاي را تحت تأثير قرار ميداد.
تا اينكه  بالاخره یک روز، راز قلم جادويي بر او فاش شد. بهت و حيرت، سر تا پاي وجود ياشار خان را فرا گرفت. بله! ياشار خان، نويسنده ی شهير، در حقيقت، خوابهايش را روي كاغذ مي آورد! عجيب بود. خودش هم نمي دانست كه چه نيرويي از درون، او را به نوشتن روياهايش وا مي دارد. ولي از طرف ديگر، اين مسئله باعث شد كه ديگر او، دغدغه نوشتن، فكر كردن، يافتن سوژه و … نداشته باشد.

اين شب را ياشار خان – بر خلاف شبهاي قبل – با خيالي آسوده به رختخواب رفت. سعي كرد به هيچ چيز فكر نكند. تنها چشمهايش را ببندد و منتظر الهه خواب شود تا بيايد و او را در آغوش گرم خويش بگيرد و خوابهاي رنگين و جادويي تقديم او كند.

شب، از نيمه مي گذشت. مهتاب، نرم نرمك از پشت پنجره داخل اتاق خزيده بود و نيمي از چهره مضطرب ياشار خان را روشن كرده بود. عجيب بود. گويي امشب خواب از او گريخته بود. كتابي بدست گرفت و خودش را به زور، با آن مشغول كرد تا بلكه خواب سر برسد. اما، ديگر گويي خواب در او مرده بود. حتي قرص هاي خواب آور هم ديگر اثر خود را در وجود او از دست داده بودند.

صبح كه سر رسيد و جيك جيك مستانه گنجشكها در فضاي حياط وِلوِله كرد، چشمهاي از حدقه جَسته ياشار خان، به سقف اتاق دوخته شده بود. به دنبال بهانه اي بود تا نخوابيدن شب گذشته را توجيه كند. سرانجام، آنرا به گردن تنبليِ روز گذشته اش انداخت و تصميم گرفت تا امروز، حسابي خودش را خسته كند.
به ويرايش آخرين كتابش مشغول شد. سري به چاپخانه زد. مدتي هم با قدم زدن در پارك و بعضاً دويدن، وقت گذراني كرد تا اينكه كم كم، آسمان رنگ شب بخود گرفت. به منزل كه رسيد، شام نخورده و لباس نكنده، تو رختخواب ولو شد. بر خلاف شب گذشته، امشب، خواب خيلي زود به سراغش آمد.
اما صبح كه شد، باز ياشار خان كلافه بود. اين بار مشكل حادتر شده بود: ياشار خان، نويسنده شهير، ديگر خوابهايش را بياد نمي آورد. هر چه زور ميزد و با مغزش كلنجار ميرفت، فايده نداشت كه نداشت. هر چه بيشتر فكر ميكرد و مغزش را در فشار كشف آن منگنه ميكرد، سرش بيشتر به دوار مي افتاد.
و از همين زمان بود كه ياشار خان چون مرده اي  از يادها محو شد. ديگر نمي توانست بنويسد. ديگر كسي از او براي سخنراني دعوت نميكرد. ديگر كسي در بازار و خيابان او را نمي ديد و برايش دست تكان نمي داد. ديگر زنگ تلفن انتشاراتي ها، سكوت خانه اش را نمي شكست. صبح كه ميشد و آفتاب رو صورتش چنگ مي انداخت، بدون كوچكترين تصويري از خواب شب گذشته بر مي خاست و پشت ميزش مي نشست. اما ديگر، قلم جادويي روي كاغذ جلو نمي رفت. ديگر اين كار هر روزش شده بود كه قلم بدست، پشت ميز بنشيند و تا غروب، مثل مجسمهاي، همان جا، خشكش بزند.
خاکستر سيگار كه روي زانوش افتاد، بخود آمد. سيگار نيمه سوخته اش را، خفه كرد. برگ روزنامه و عكس كذايي خودش را مچاله كرد و با عصبانيت، به گوشه اي پرت كرد.
كش و قوسي به كمر قوز برداشته اش داد و ناگهان- مثل اينكه برقش گرفته باشد - جَست زد و خودش را پشت ميز رساند. برگي برداشت و ديوانه وار – در حالي كه از فرط شادي و سرمستي به سوت زدن افتاده بود- شيشه مركب سياه را روي ورق خالي كرد و با كف دست، آنرا روي تمام سطح برگ پخش و پلا كرد. همينطور كه آنرا كنار مي گذاشت تا خشك شود، برگي ديگر بر مي داشت و دوباره همان بلا را سر اين ديگري در ميآورد. سپس برگي ديگر و باز برگي ديگر…
ياشار خان – نويسنده شهير – بالاخره خوابش را به ياد آورده بود!

داستان زیر از ورق پاره های دوران دانشجویی است.آن زمان که در محفل ادبی کوچکمان سرخوشانه شعر و داستان می گفتیم و از نقد آنها برای یکدیگر لذت می بردیم. حالا که چندسالی از آن سالهای عشق و شور و بلندپروازی می گذرد، به یاد آن روزها این داستان را اینجا می آورم.

جشن تولد

 ۱

باران، تند و ريز مي بارد.ترافيكِ دَمدَماي غروب، در هم گره خورده است و راديو، "به مناسبت نزول اين نعمت الهي"، در حال پخش تصنيف "ببار اي بارون" است. ملت، بي توجه به باران ِ ريزي كه بر سر و كولشان مي ريزد، خوش خوشك قدم مي زنند و مي خندند.

خسته و كسل، پشت فرمان لم داده ام و منتظرم تا اين ترافيك ِ لعنتي، هر چه زودتر باز شود.يك دسته از ورق هاي تايپ شده را، از روي صندلي بغل بر مي دارم و شروع مي كنم به غلط گيري. با خودكار قرمز، زير غلط هاي تايپي، خطي مي كشم و رد مي شوم. بوق بوق ماشينها و غرغر راننده ها، هردم بيشتر مي شود. چند نفري پياده شده اند و عده اي ديگر، از توي همان قاب پنجره ي ماشينشان، گردن كشيده اند تا گره كور اين ترافيك را بيابند. پسركي تپل، با گلهايي رنگارنگ در بغل، بين ماشينها چرخ مي زند و به هر ماشين كه مي رسد مي گويد:گل بدم آقا؟گل بدم خانم؟

به ماشين ِ من كه نزديك مي شود، شيشه ي پنجره را بالا مي كشم و با ايما و اشاره، به او مي فهمانم كه گل نمي خواهم. زيرلب،غرغري مي كند و چيزي مي گويد كه به نظرم "خسيس" مي آيد. هنوز چند قدمي نرفته، كه دوباره بر مي گردد و اينبار با انگشت به شيشه مي زند.چشم غره اي مي روم. با همان سرانگشت سياه و شايد هم كبود، به ماشيني اشاره مي كند كه چند متر آنطرفتر ايستاده است. شيشه را پايين مي كشم تا ببينم چه مي گويد كه ناگهان، در اين غروب بهاري، بايد چشمم به كسي بيفتد كه با لبخندش، موج ِ خاطرات ِ گذشته را روي سرم آوار مي كند.

فاصله زماني ده-دوازده ساله، باعث نمي شود تا با اولين نگاه گذرا، او را به جا نياورم. پشت رل ِ پرايدي نشسته است و با لبخندي نمكين-درست مثل همان قديم ها-برايم دست تكان مي دهد. در ماشين را باز مي كنم. پسرك ، هنوز كنار ماشين ايستاده است و گويي منتظر است تا از او گلي بخرم. اسكناسي به دستش مي دهم، هواي باران ديده را مي بلعم و با اطمينان از قفل ِ ترافيك كه حالا حالاها باز نخواهد شد، به سمت او مي روم.

نزديكش كه مي رسم، خودش از ماشين پياده مي شود و سلام مي كند.

-سلام آقا يوسف...احوال شما؟...اشتباه كه نگرفتم؟!

مي خندم و مي گويم:

-نه...ولي مثل اينكه من اشتباه  گرفتم!!

او هم مي خندد؛ همانطور ريز و بي صدا كه هنوز هم به دل مي نشيند.چهره اش هيچ فرقي نكرده است، با همان خط سياه ِ دور چشم ها و سرخ ِ كمرنگي كه روي لب ها نشسته.

ادامه نوشته

به مناسبت افتتاح این کافه تصمیم گرفتم یک داستان بگذارم. داستانی از خاطرات رنج ها و شادی ها و دلخوشکنک های کودکی که گویی به یکباره پرپر شدند/دود شدند و رفتند به جایی که انگار هرگز نبوده اند.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

  

رخش و عشق و خاطره 

گفتم:

-چه عروسي يه پسر!

متين گفت:

-پَه... زِكّي... عروس چيه پسر... بگو رَخْش... اونم رخش زرد!

وپقي زد زير خنده. من هم خنده ام گرفت؛ رخش زرد!!

تو اين يك هفته، حسابي با هم اخت شده بوديم. متين، پسرك لاغر زردنبويي بود با قد دراز و عينك قاب مستطيلي كوچكي كه هميشۀ خدا، روي بيني اش نشسته بود. حرف كه مي زد، پلك هاش مدام مي پريد و خال ِ گوشتي ِ روي گونه اش، بازي بازي مي كرد.

گفتم:

-مال خودمه... حالا ميبيني

متين پوزخندي زد، بادي به گلو انداخت و گفت:

-په... زكي... پس حاجيت چي كاره ست؟

و دوباره زل زديم به رخش.

آقاي رُبوبي، سرصف گفته بود كه اين دوچرخه، جايزه كسي است كه بتواند امسال بالاترين امتياز را توي مدرسه بياورد. همان روز اول، كه بابا دستم را گرفته بود و كشان كشان از اين مدرسه به آن مدرسه برده بود و دستِ آخركه ازهمه جا نااميد شده بود، آمده بوديم اينجا، چشمم كه به دوچرخه افتاد، قند توي دلم آب شد. دوچرخه كوهستان دنده داري بود به رنگ زرد ليمويي. پنج تا چرخ دنده عقب داشت و سه تا جلو. متين مي گفت پانزده دنده است. كنارش كه مي ايستادي، حتي از پشت آن آكواريومِ پرگل و گياه، حالي به حالي مي شدي. دستت را كه دراز مي كردي و از پنجره كوچك پاسيو مي بردي داخل، مي توانستي تن سردش را لمس كني و اگر ويرت بگيرد، جير جيرِ دنده هايش را در بياوري. روكش پلاستيكي اش، با آن حبابهاي ريزودرشتي كه دلت مي خواست دم به دم آنها را بتركاني، جا به جا شكاف باز كرده بود و از آنجا، زردي ِ دلپذيرش، نور مي پاشيد توي چشمهات.

سركلاس، دفترچه هاي سبز كوچولومان را درمي آورديم و شروع مي كرديم به جمع زدن امتيازات. هر صفحه از دفترچه، مختص درسي بود و معلمي كه نمره هاي بچه ها را توي آن وارد مي كرد و هر نمره، حكم امتيازي كه ما را يك قدم به دوچرخه نزديكتر مي كرد.

سهراب ريقو، هر زنگ تفريح مي آمد كنار پاسيو و شروع مي كرد به ور رفتن با دنده هاي دوچرخه.

تيك تيك تيك... تاك تاك تاك

اهرمِ دايره اي دنده ها را، پشت سر هم، بازو بسته مي كرد. با هر دوري كه اهرم مي چرخيد، زنجير دوچرخه شل و سفت مي شد. متين يك گوشه مي ايستاد و دندان قروچه مي كرد؛‌" نيگا لامصب داره خرابش ميكنه." همين طور زل مي زد به سهراب و كارد مي زدي، خونش در نمي آمد. يك روز كه بالاخره ديگر طاقتش طاق شد، با سر و روي بر افروخته، حمله برد به سمت سهراب و آنچنان او را به عقب هل داد كه پرت شد روي زمين و وَنگ وَنگش تا هفت كوچه آنطرفتررفت. دهان متين كف كرده بود و چشم هاش شده بود به رنگ خون. آقاي ربوبي كه ازجيغ سهراب هول كرده بود، سراسيمه سر رسيد و بي بروبرگرد، يك سيلي آبدار خواباند بيخ گوش متين.سهراب ريقو، دستهاش را گذاشته بود روي سرش و يكريز نَك و نال مي كرد.عينك قاب درشتِ خرمگسي اش افتاده بود يك گوشه ويكي از شيشه هاش ترك برداشته بود. متين كه اشك روي گونه هاش شيار انداخته بود، مجبور شد به اصرار آقاي ربوبي، سر و روي سهراب ريقو را ببوسد و از او عذرخواهي كند. از آن روز به بعد، ديگر سر و كله سهراب، هرگز دور و بر دوچرخه پيدا نشد.

ادامه نوشته