هم اتاق من، کمی شلخته است. صبحها که از خواب بلند می شود، رختخوابش را ول می کند وسط اتاق و در حالیکه با یک دست، لقمه ای می چپاند توی دهانش و با دست دیگر جورابش را می کند توی پایش، سرخوشانه آواز می خواند.عین خیالش نیست که یک ننه قمری هم چند قدم آنطرفتر، کپه مرگش را گذاشته است مثلاً!
هم اتاق من، عاشق فیلم دیدن است.از سر
کار که بر می گردد، دراز کش می شود روی تختش و لپ تاپ کذایی اش را روشن می
کند.هنگام فیلم دیدن، گاه به گاه چنان قهقهه ای ول می کند که تمام موهای
تن آدم را سیخ سیخ می کند. و من همیشه آرزو می کنم کاش هر چه زودتر، بساط
هر چه فیلم خنده دار است توی عالم، جمع شود، آمین!
هم اتاق من عاشق است. هفته ای یک بار، ادوکلن می زند، لباسی تر و تمیز به تن می کند و با موهایی آب شانه شده، از اتاق می زند بیرون. شاد و شنگول می رود به دیدار جانان و بر که می گردد، شاد و شنگول تر از قبل، دوباره می نشیند پای لپ تاپ کذا؛ به فیلم دیدن، آن هم با چاشنی همان قهقهه های کذایی!
هم اتاق من دیروز مُرد؛ به همین سادگی.
هم اتاق من دیروز نه فیلمی دید، نه آوازی خواند و نه حتی قهقهه ای زد.
حمید می گوید:
-مُرد،از که بس فیلم دید .
من می گویم:
-مُرد، از بس که عاشق بود.


سلام