برف...
برف می بارد نرم
آنچنان نرم، چو پر
ابر پشمالویی
دست انداخته در گردن یک کاج بلند
دل من
باز به یادش
در بند... !
برف می بارد نرم
آنچنان نرم، چو پر
ابر پشمالویی
دست انداخته در گردن یک کاج بلند
دل من
باز به یادش
در بند... !
هدیه تولد
ظرف ها را می شورم، خانه را جاروبرقی می کشم و در و دیوار را گردگیری می کنم. نگاهی به ساعت می اندازم؛ هنوز ده است و تا ظهر دو سه ساعتی راه مانده. جن نامه گلشیری را به دست می گیرم و هنوز دو سه پاراگراف نخوانده، سرم دوباره تیر می کشد.
تقویم را بر می دارم، روزها را مرور می کنم تا برسم به تاریخ تولدم. خنده ام می گیرد؛ دقیقاً باید همان برگ مربوط به روز تولد من درون تقویم نباشد، شاید یک اشتباه چاپی. چه اهمیتی دارد. این روز هم مثل همه روزهای دیگر.
می گوید: می دونی چرا روز تولد به آدم هدیه می دن؟
سری تکانی می دهم که یعنی نه.
- واسه اینکه درد بزرگ شدن آدمها رو و دونستن اینکه یک سال دیگه از عمرشون گذشته رو اینجوری کمتر کنن. از یادشون ببرن که دارن یک سال دیگه به مرگ نزدیکتر میشن!!
پقی می زنم زیر خنده.
- چه تفسیر مضحکی...
و کادوی تولدم را باز می کنم.
پولها را جدا می کنم، 50 هزار تومانی ها، 10 هزار تومانی ها، 5 هزار تومانی ها و ... و همگی را می گذارم توی پولشمار و می شمارمشان. به دست مشتری که می دهم، دو چشم از حدقه جسته را می بینم که نگاه نگاه زل است به چشمانم. آشنا می زند؛ شاید دوستی، آشنایی باشد قدیمی. دیگر عادت کرده ام که کسی را به جا نیاورم. چند روز پیش، سعید ر ا دیدم. ریش پروفسوری گذاشته بود و با آن عینک ته استکانی قیافه اش شده بود عینهو ژول ورن. اول نشناختمش. یعنی اصلاً نشناختمش. صدایم زد. آمده بود چکی را بخواباند به حساب. تعداد صفرهای روی چک آنقدر زیاد بود که برای لحظه ای زل بزنم به قیافه پروفسوری اش. جالب آن بود که اسمم را به خاطر داشت. و وقتی گفت دوران لیسانس، شبهای امتحان، خوابگاه علم و صنعت، به یکباره مه مغزم به گوشه ای رفت و تصویر پسرک دیلاق آن روزها، قد کشید برابر چشمم. خودش بود. سعید آشتیانی، استاد نانوتکنولوژی دانشگاه منچستر...
چشمها هنوز زوم مانده است روی پیشانی ام. تابی به ابرویم می دهم که بله؟
چیزی نمی گوید. پولش را می گیرد و می رود. انگار او هم به بیماری من گرفتار شده. و شاید پیش خودش فکر کرده این قیافه دمغ داغون چقدر شبیه یکی است در خاطرات گذشته که به جا نمی آوردش...
تازگی ها به پیشنهاد یکی از دوستان هنردوست و هنرمندم، سه گانه سینمایی پیش از طلوع آفتاب، پیش از غروب آفتاب و پیش از نیمه شب را دیدم. داستان روایت کننده نطفه عشقی است که سالها طراوت خود را حفظ می کند؛ آن هم با فراق. مصداق بارز ضرب المثل قدیمی خودمان، دوری و دوستی!! دیدن این سه گانه را به همگان پیشنهاد می کنم. فیلم دوم به فاصله 9 سال از اولی و فیلم سوم نیز به فاصله 9 سال از دومی و در سال 2013 به نمایش در آمده است. فیلم آخر جایزه بهترین فیلمنامه جشنواره هالیوود را نیز دریافت کرده است.

تا خودِ صبح
دسته گل را می گیرد زیر بغلش و انگشتر کادو پیچ شده را می گذارد توی جیب. به آرامی در را باز می کند. نسیم سردی نوازش می کند گونه هایش را. هُرم تابستان به یکباره دل می کند از صورتش و جای آن را خنکی باد کولر پر می کند. نوک پنجه وارد خانه می شود.
فرانک سرش را گذاشته است روی یک دستش و چند تار موی پریشان پیچ خورده است روی پیشانی. لبخند ماتی ماسیده است روی صورت خواب آلودش. قبل از آن که چشم فرانک باز شود و به گلها بیفتد، چشم او به صفحه مانیتور لپ تاپ می افتد. خشکش می زند. قلبش به یکباره شروع می کند به گُرُمپ گرمپ کوبیدن. خودش را می کشاند پای لپ تاپ و دیوانه وار صفحات بازمانده اینترنت را ورق می زند. فصل مشترک تمام صفحات مربوط می شود به فردی به نام علی جوانمرد؛ فارغ التحصیل دکترای مکانیک از فلان دانشگاه امریکا و استاد بهمان دانشگاه تهران. همان نام قدیمی... گُر می گیرد. لجش می گیرد از خودش که هنوز نفهمیده نمی شود عشق اول را پاک کرد از ذهن.
فرانک تا چشمش به گل و انگشتر کادو پیچ شده می افتد، از جایش بلند می شود و او را در آغوش می گیرد. لبخند می زند و ماچی از گونه های تر و تازه اش می گیرد . آن شب، به مناسبت اولین سالگرد ازدواجشان شام را در یکی از بهترین رستوران های شهر می خوردند. در تمام طول شب ذهن درمانده اش درگیر یک کلمه سه حرفی است: "چرا"؟
به خانه که برمی گردند، لباسهایش را از تن می کَند و ولو می شود روی تخت. هنوز آن کلمه سه حرفی مزخرف دل نکنده است از مغز آشفته اش. و تا خودِ صبح، خودش هم نمی داند که چرا هر لحظه بدنش سرد و سردتر می شود.
دو راهي
دو راهي هاي زندگي كم نيستند. يك روز كه بلند مي شوي از خواب، خودت را وسط يك اتوبان مي بيني كه نه راه پيش داري و نه راه پس. فقط بايد انتخاب كني، رو به جلو يا رو به عقب. و در هر صورت انتخاب هر يك از دو شق ممكن مي تواند گوي سرنوشتت را بدجور بچرخاند. و همين دودلي، همين شك ناشي از نشناختن آينده، ترس از شكست، ترس از خراب شدن پلهاي پشت سرت، همه و همه تلنگري است بر روح آشفته ات تا فركانس نوسان ميان اين و آن اش را دو چندان كند.
دو راهي هاي زندگي كم نيستند، تحصيل، كار، عشق، ازدواج،... و من به تازگي يكي از اين نوسانات روحي را پشت سر گذاشته ام. زماني مي شود كه فقط دوست داري يكي پيدا شود به تو بگويد اين را انتخاب كن نه آن را. بگويد اين درست است. لااقل دلت كه آرام مي شود. تب روحت كه پس مي نشيند...
مصيبت زماني شروع مي شود كه اين يك نفر پيدا نشود.
تصميم با توست و انتخاب گاهي اوقات چقدر دشوار مي شود...
پي نوشت. موهبت دوست چيز كمي نيست. من به تازگي آن را كشف كردم!!
زندگي، قورباغه زنده اي است كه نابينايي با اشتها آن را مي خورد!
"هوشنگ مرادي كرماني"
زمان بسياري از آخرين نوشته هايم در اين وبلاگ مي گذرد. تصميم گرفتم فضاي آن را از كمي حالت داستانيِ صرف خارج كنم.
يادداشتهاي پراكنده
يك زماني بحث عدم تناسب ميان شغل و شاغلين مطرح بود كه به حمدلله با شدت گرفتن موضوع، كلا به عادتي جمعي تبديل شد. حالا چيزي كه اين روزها زياد به چشمم مي خورد، بحث عدم تناسب رشته و خصوصيات شخصيتي افراد است. شوخي روزگار است يا ريشه در ناخودآگاه افراد دارد را نمي دانم، اما اين روزها بدجوري دور و برم پر شده است از افرادي كه گويي به عمد دست روي رشته تحصيلي اي گذاشته اند كه در تضاد با خصوصيات شخصيتي آنهاست.
يكي از دوستان عزيز ما كه اتفاقا فرد بسيار محجوب و سر به زيري است، از شخصيت بسيار پر نوساني برخوردار است! گاه بسيار شاد و گاه بسيار غمگين! اضطراب است كه مثل عرق شرم مدام از بر و روي نازنين اين يار مي بارد. چند باري خواستم نصيحتش كنم براي رفع مشكل خود به يك روانشناس مراجعه كند. و چه بهتر كه نكردم، كاشف به عمل آمد ايشان خودش روانشناسي مي خواند، آن هم از نوع فوق ليسانسش!!
يكي ديگر از دوستان ما سر هر چيز كوچك و بزرگي كه نياز به اندكي تفكر دارد كم مي آورد و رو مي كند به ياران بزرگوار كه كمكش كنند. تحمل كوچكترين ابهام را ندارد و در برخورد با سايرين با چنان لطافت خشك و خشني برخورد مي كند كه ميل كسي با همنشيني با او نمي نشيند. حالا حدس بزنيد چنين فردي بايد دانشجوي چه رشته اي باشد؟ MBA، يعني رشته اي كه هم توان خلاقيت بالا مي خواهد و هم توان مديريت و روابط انساني بالا!، و البته آن هم دوباره از نوع فوق ليسانسش!!
خاطره مشترك
مي گويم: يادته؟
مي گويد: يادته؟
و هر دو پقي مي زنيم زير خنده. اشكال از من نيست، از او هم نيست. ربطي هم به اين شلم شوربايي هوا ندارد كه يك ساعت آفتابي است و دو ساعت ابري. همه اش بر مي گردد به خاطره مشتركي كه كز كرده است كنج ذهنمان.
پياده شديم. زمستان بود و غروب بود و از سردي زمستان تنها سوز خشكي باقي مانده بود كه مي خزيد زير پالتو.
گفت: يه دقه صبر كن
و قبل از آنكه وارد كوچه شويم، كمي ورانداز كرد آن را و خيالش كه راحت شد از نبود كسي، آشنايي، همسايه اي، گفت برويم.
-اينه خونتون؟
- نه... حدس بزن
- اينه...
- نه
- اين؟
- نه... وااااااي
و چنان يكدفعه فاصله گرفت از من و خودش را رساند به پنجره پژوي دم در خانه كه بي هوا قلبم شروع كرد به گُرُپ گرپ زدن.
- اِ...داداش تويي؟ اينجا چه كار مي كني؟
و انگار نه انگار كه مني بود و اويي بود و من همچنان بي خيال به مسير ناشناس خودم در تاريكي ممتد شب ادامه دادم.
مي زند زير خنده.
من هم.
بي نام
نوشته بود:" تو خسيسي، خودخواهي... منو عصبي كردي، منزوي كردي، اعتماد به نفسم رو ازم گرفتي... خسته شدم...."
چراغ آلارم گوشي مدام چشمك مي زد. استكان چاي يخ زده نشسته بود روي ميز و نواي محزون يك موسيقي موج مي خورد توي اتاق.
زل زده بود به كنج سقف و بي اختيار نم اشكي كز كرده بود كنج چشمانش.
جمال گفته بود: به به، آقا دوماد شاخ شمشاد. چه عجب ياد فقير فقرا كردي؟ به سلامتي عروسي كِيه؟
و حرف در دهانش قنديل بسته بود. اصلا به جمال بگويد كه چه؟ چه ربطي به او دارد. برود كه او را هم زابراه كند؟ كه يعني همه بفهمند تازه دوماد شاخ شمشاد دلزده شده از همه چيز؟ كه همه بفهمند چه مرد كوچكي است اين مرد؟
و حالا ديگر حوصله هيچ پيامكي را هم نداشت. بگذار آلارم گوشي تا خود ِ صبح، اصلا تا هر زمان كه دوباره حالش را پيدا كند مدام خاموش شود و روشن شود؛ مثل زندگي... مثل عشق...
ادامه دارد...
نامرد...
گوشي را گذاشته بودم روي حالت ضبط صدا. كه وقتي زنگ مي زنم بتوانم صدايش را ضبط كنم؛ كه يعني خاطره اي شود براي باقي روزهاي عمر؛ و كه حك شود اين روز و اين صدا در حافظه تاريخي گوشي موبايل.
كمي كه حرف زديم و از اين در و آن در گفتيم، شك برش داشت. از كجايش را نمي دانم؛ ولي اين قدر ترسيدم كه حالت ضبط صداي گوشي را خاموش كنم و اين گفتگوي شيرين ناتمام بماند.
كادويش را كه داد، لبخند شيريني نم نمك كنج لبش نشست. چشمهايش مي درخشيد. هوا بوي باران مي داد. دل توي دلم نبود. كادوها را كه باز مي كرديم، به سرخوشي كودكانه اين روزها مي خنديديم. و من بي هوا چه قندي آب مي شد توي اين دل بي دلم!
و حالا نوبت من بود كه سورپرايزم را رو كنم.
موبايل را برداشتم و صداي ضبط شده خودش را و خودم را پخش كردم. صداي روزهاي طراوت نه چندان دور و سادگي دو دل. ناگهان بي اختيار نمِ اشكي حلقه زد كنج چشمخانه اش.
- - نامرد...
و همراه بوي باران، چشمه اشكش جوشيد...
گوشي را بر مي دارم و براي بار صدم صدايش را مي شنوم كه مي گويد: الو... هستيد هنوز؟
باران مي بارد و بوي او در هوا موج مي خورد.
و من فكر مي كنم كه هستم!
اندر احوالات نوشتن
مي گويد: ننويس، ديگر ننويس!
و قلم را از دستم مي گيرد. زل مي زند توي چشم هايم. خم نازكي نشسته است گرده چشمهايش. پلك يك چشمش مدام مي پرد.
مي گويم: چرا؟
و سوالم را با سوال جواب مي دهد: چرا؟؟؟!!
بهتم را كه ميبيند، يك انگشتش را رو به صورتم ميگيرد و ميگويد: واسه اين... من اين شخصيت رو نميخوام. داري داغون ميكني خودت رو. تنهايي... افسردگي... تو خود بودن... بس كن ديگه.
بغض ميكند و بيهوا كز ميكند كنج اتاق.
گفته بودم: شعر... داستان...
-يعني واقعا خودتون اينها رو مينويسين؟
-آره، بيشتر محض دلخوشي. يك عادت؛ يادگار دوران كودكي.
- چه خوب كه شما اينقدر اهل هنريد... من كه ... البته منم يك زمانهايي شعر ميگفتم ها!
خنديدم.
-آره، ما ايرانيها همهمون شاعر متولد ميشيم.
و باز سايه بغض كردهاش كه گويي به زور مي خواهد شخصيت مچاله شدهام را كِش بدهد، اما نميداند كه با اين كار تكه تكه ميشوم، وا مي روم.
مي گويد: توي راديو يكي مي گفت از وقتي نوشتن رو ترك كرده، احساس مي كنه زندگيش شادتر شده... كمتر فكر مي كنه... و كمتر توي خودش مي ره.
سكوت مي كنم. و چقدر دلم مي خواهد بداني كه هوا را از من بگير، اما قلم را نه...
نویسنده :جی.دی.سلینجر؛ یاداشت های شخصی یک سرباز
*شعر از غلامرضا بروسان
عجججججججب!
-پدر ژپتو پينوكيو را ساخت تا كمي از بارِ تنهايي اش كاسته شود. عمرش را گذاشت روي ساخت عروسك چوبين و آن وقت نتيجه اش؟... اين شد كه پدر ژپتو بيش از پيش تنهايي اش عميق و عميق تر شد....
مي گويد: عججججججب!
و چنان چشم و ابرويي بالا مي اندازد كه انگار بگويد: برو بابا...!!
-گربه نره و روباه مكار غرق درياي خوني شدند كه خودشان براي يافتن پينوكيو به پا كرده بودند. پينوكيو در آرزوي انسان شدن، دست به هر كاري مي زند و چنان پيش مي رود كه در اين راه حتي از قرباني كردن فرشته مهربان نيز ابايي ندارد. فرشته مهربان كه ديگر حالا سالهاست وردست پينوكيو شده تا بلكه روزي روزگاري فرصتي دست دهد و به اين موجود چوبين بفهماند انسان شدن در اين عصر سنگي امكان ناپذير است، سرانجام قرباني مهرباني اش مي شود. در اين روزگار نه ديگر مي شود دروغ كسي را از دراز شدن دماغش تشخيص داد و نه آدمي را از ظاهر به ظاهر آدم گونه اش.تو به خيال خودت با يكي هستي و آن يكي با هزاران نفر...!!
- عججججججب!
و دوباره سكوتي عميق جاخوش مي كند در فضاي تهيِ ميان ما... ابري از تهي...
توي دلم مي گويم: پدر ژپتو، دركت مي كنم!!
*بعدنوشت: اين متن صرفاً داستانكي است در حال و هواي نمايش " آمديم، نبوديد، رفتيم".