روزهاي كوتاه... روزهاي بلند...

گوشي را مي­ گذارم سرجايش.

به نفس ­نفس افتاده­ ام. گريه امانم را بريده است. كز مي ­كنم كنج ديوار و زل مي­زنم به عكس­هايي كه روي صفحه مانيتور، مي­ آيند و مي روند...

مي گويم:سينما چي؟ بريم؟

و دوباره مي گويد: نه.

-عصري بيام دنبالت بريم سوپر استار؟

-نه، روزها كوتاهه، مي خوام زودتر به خونه برسم...

روزها كوتاه شده است و شب ها بلند.

زمستان بود و دي بود و برف بود و روزهاي كوتاه. كافه اي دنج همراه با عطر قهوه و نسكافه كه بي هوا توي فضا موج مي خورد.

عكس ها يكي يكي رد مي شوند. برف است و جاي پاهاي خالي توي برف و آواز ممتد كلاغ ها.

آن روزها، زمستان بود و روزها عليرغم كوتاهي شان، مدام كش مي آمدند. آن قدر كه من به ديدار تو بيايم و آن قدر كه بعد از رفتنت هنوز وقت باشد كه به ياد تو براي خودم شعرهاي بچگانه بگويم...