نامه ها

نامه ها


کنار پنجره ات

هنوز گلدانی است

و یاس های سپید

چه ناجوانمردانه

عطر خنده ات را

در فضا می پاشانند

...

ادامه نوشته

معرفت

معرفت

بار سوم است که تماس می گیرد.دیگر حسابی کلافه ام کرده است. بار اول گوشی ام را سایلنت کردم، بار دوم گوشی را چپاندم دست احمد که مثلاً دم دست نیستم و به بهانه ای عجالتاً دست به سرش کند.

علی می گوید:" معرفت هم معرفتهای قدیم، پس ما رو هم همین جوری سر کار میذاری دیگه؟!! پس فردا میشه نوبت دو دَر کردنِ ما!"

می گویم:" حوصله اش را ندارم، مگه ما چند بار توی اون آموزشی کوفتی سلام علیک با هم داشتیم که حالا بعد از این مدت بخوایم احوال همدیگه رو بپرسیم؟"

علی می گوید"ببین طرف چه معرفتی داشته که بعد از این مدت زنگ زده احوالت رو بپرسه"

با اکراه گوشی را جواب می دهم.

-سلام علیکم

خوش و بشی می کند و از پشت خش خش مزخرف ایرانسل بی آنتن، خنده کنان یادی می کند از ایام قدیم و از پادگان مرزن آباد و از آن زمستان کذا و از آن گروهان بچه مشهدی ها  ... و هر چند گاهی اوقات نه خش خش می گذارد چیز چندانی بفهمم و نه حافظه ی مرده شور برده ام چیزی به خاطر می آورد، همچنان خنده مصنوعی مسخره ام را حفظ می کنم پشت تلفن.

به علی می گویم:"طرف بهم گفت واسم یک کار توپ سراغ داره، ظاهراً شرکتشون از اون دم کلفتهاست. گفت اگه بخوام میتونه با رئیسش صحبت کنه و کارام رو راست و ریس کنه که برم اونجا. شعبه اصلیش هم همین تهرانه"

علی می گوید" حالا هی بیا این بنده خدا رو دو در کن. معرفت یعنی این."

یک روز از شرکت مرخصی می گیرم تا بروم و ببینم این کار کذا چگونه است که اگر باب طبع افتاد، کار قبلی ام را ول کنم و بروم آنجا همکار رفیق شفیق عزیزتر از جانم شوم.

میدان صادقیه قرار می گذاریم. مدتی برای خودم چرخ می زنم تا سر و کله اش پیدا می شود. حسابی پوست انداخته و رنگ و رو باز کرده است. چهره اش صد من توفیر می کند با آن امیر کچل خپلو و خشن دوران خدمت.

کمی چرخ می زنیم همان حوالی و با یاد کردن از خاطرات تلخ و شیرین گذشته وقت می گذرانیم. به محل شرکت  که می رسیم، همان شک مزخرفی که از صبح داشتم نیشتر می زند ته دلم. زنگ یک خانه را می زند. در باز می شود و ساعتی بعد، جلوی روی من، مردک کچل کج و کوله ای نشسته است که دارد سعی می کند با استفاده از انواع فنون روانشناسی، مثلاً مرا present کند. یکی از آن شرکتهای هرمی کوفتی است و خانه ای پر از بچه شهرستانی. مردک که کارش تمام می شود، رو می کنم به امیر و می گویم:" پس  گربه هه، واسه رضای خدا موش نمیگیره!"


*حکایت بالا حکایت غریبی است.جمع کذا معتقد بودند هر فردی که وارد خانه شان (یا بقول خودشان office) می شود تا سه روز حق خروج ندارد. تا مثلاً اطلاعاتش در زمینه کار آنها و شرکت خارجی کوفتی شان کامل شود و بعد از این سه روز بتواند تصمیم بگیرد می خواهد با آنها همکاری کند یا نه؟ به نظر خودشان، این امر لااقل باعث فرهنگ سازی در خصوص امر غیرمتعارف در جامعه ما یعنی بازاریابی شبکه ای می شود. بقولی آنها معتقدند بسیاری از افراد ، خیر و صلاح خود را نمی شناسند و تا به اجبار به آنها اطلاعات ندهیم، نمی توانند در این زمینه خیر را از شر تشخیص دهند. حال اینکه من چطور آن شب، بعد از مشاجره با تک تک اعضای گروه و با استفاده از انواع فنون رزمی و غیر رزمی توانستم از آنجا فرار کنم، خود حکایت مفصل دیگری است...

یادداشتهای پراکنده

زندگی ات که می افتد روی یک دور باطل تکرار مکررات روزانه، در چنان چنبره ای گرفتار می شوی که دیگر حالا حالاها باید بدوی دنبال همین روزمرگی های مزخرفی که یک روزی، ترس داشتی از گرفتار شدن در آن. و من حالا، در عنفوان جوانی نیمه سوخته ای که روز به روز بیشتر آب می رود، برای رهایی از افکار چرند، پناه آورده ام به روزمرگی مرخرف!

روزها شده اند یک رنگ و من این روزها دلم لک زده برای خواندن یک رمان، برای یک قدم زدن بی دغدغه در پارک، برای دیدن فیلمی که سالها حسرت دیدنش را داشتم و حالا ماههاست که روی هارد لپ تاپ به انتظار نشسته، برای یک سفر، رها شدن و از خود بریدن...

حالا که رفته ای، حالا که گویی هیچ چیز پشت سرت نبوده و حالا که هر چه تقلا می کنم دیگر دستم نمی رسد به تو، بگذار همین جا، مرد و مردانه اعتراف کنم، اعترافی تلخ و سخت. بگذار بگویم این بغض لعنتی که ماههاست بیخ گلویم گیر کرده چرا خالی نمی شود...دریغ، حتی سایه ات هم این روزها دست از سرم بر نمی دارد....چه فایده؟ اعتراف کنم برای که؟برای چه؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی...

دلخوشکنک های ساده کم نیستند؛ مثلاً همین وبلاگ و داستان های کوتاه بعضاً نیمه تمامش که کم کم دارد می شود عصاره روحم، یک گپ زدن کوتاه با رفیق پاشکسته ای که این روزها دلم برایش شده یک ذره، اخم و تخم های مدیر شرکت و بدنبال آن ناز کشیدن های کودکانه اش، دخترکان شوخ و شنگ شرکت که هر یک به چشمی نگاه می کنند به من و من به چشمی به آنها،بی هیچ قصد و مرضی!...

اتاق که خالی می شود، دلم هوای نوشتن می کند. ومن امشب-شب قدر-  که دوباره بساط روحوضی های شبانه به پاست ، ترجیح می دهم کز کنم همین کنج خلوت اتاق، و برای ساعتی هم که شده، فراموش کنم که درس دارم و کار دارم و کوفت دارم وزهر مار،  و فقط بنویسم و بخوانم و گوش کنم موسیقی دلنشین تنهایی ام را.