غریبه
موبایلم زنگ خورد. کم کم داشتم به سکوت این چند روزه اش عادت می کردم. چشمم که به صفحه ی تلفن و نام تماس گیرنده افتاد، به یکباره خشکم زد:" خودم"!
من آدم فراموشکاری هستم. کافی است فقط یک ماه رفیق چند ساله ام را نبینم تا ناخودآگاه اسمش از ذهنم پاک شود. به همین راحتی!! و نمی دانید وقتی دوباره چشمم پس از مدتی به رفیق عزیز می افتد، چه تقلایی می کنم برای به خاطر آوردن نامش، تقلایی بی حاصل! به همین خاطر است که حتی شماره موبایل خودم را هم برای در امان ماندن از ضعف حافظه ذخیره می کنم روی گوشی ام، آن هم با نام "خودم".
احتمالا شوخی بود. مگر می شود خودم با خودم تماس بگیرم؟ اصلا شاید هم اشتباهی رخ داده بود؛ مثلا سیمهای خطوط تلفن یا همان ماهواره های مخابراتی قاطی کرده بودند و یا حتی در فجیع ترین وضع آن، مثلا یک سیمکارت مشابه رابه دو نفر فروخته بودند! خوشبختانه احتمال حالت فجیع منتفی بود ، چرا که فورا از منزل با خودم تماس گرفتم و قاعدتا گوشی خودم بود که زنگ می خورد. علت هر چه بود، در آن وقت دم صبح، برداشت من از مسئله کمی خاص و عجیب بود.
زنگ موبایل قطع شده بود. روی آخرین تماس ِ بی پاسخ رفتم و دکمه ی تماس را فشار دادم. در کمتر از چند ثانیه ترس مسخره ای توی دلم را خالی کرد.نمی دانم چرا، اما قبل از آنکه طرف جواب بدهد گوشی را قطع کردم.ترسیدم، شاید از اینکه کسی باشد آن ور خط درست عینهو خودم، و چنان عینهو که حتی صدایش هم صدای خودم باشد.ترس از روبرو شدن با خود....
دوباره موبایل زنگ خورد.دلم را زدم به دریا و این بار با همان زنگ اول جواب دادم. مردد گفتم"بفرمایید..."
انگار او هم ترسیده بود!

سلام