همنشین

بغلت که می کنم، طنازانه سرت را زیر می اندازی و خودت را می سپاری به موج دستانم. 

در این روزگار غریب، همنشینی با تو غنیمتی است. در این روزهای گرم ِ به نفس نفس افتاده که آدمی حوصله ی خودش را هم به زور دارد، می توانی ساعتها بنشینی کنارم و گوش بسپاری به نجواهایم و من از رازهایی برایت بگویم که نهانی است و جز تو هیچکس نه توان شنیدنش را دارد و نه حوصله اش را.

ناصر می گوید:"این چش شده دیگه؟خروسک گرفته؟"

بغض نشسته است کنج نگاهت. حرف که می زنی، انگار ناله ای ممتد شکسته در گلویت.

ناصر می گوید:" این هم شد رفیق؟ رفیق مریض به چه درد میخوره!!" و چنان از حرف خودش به قهقهه می افتد که تمام تنم مور مور می شود.

می گویم:" هر چیز قدیمیش خوبه، حتی رفیق" و دستی به سر و گوشت می کشم.

ناصر پوزخندی می زند و می گوید:" حالا میذاری این رفیق قدیمیت  یک حالی هم به ما بده؟"

می خندم و می گویم:" چرا که نه" و سه تار را به دست می گیرم.