کیک تولد
کیک خریده بودیم، واسه جشن تولد. جشن تولد من و کاظم که تازه آخر خدمت سربازی کشف کرده بودیم هر دو متولد یک روزیم؛ پانزدهم دی ماه.
فکر کاظم بود. حالا که کسی به فکر ما و جشن تولد و اینکه داشتیم یک سال بزرگتر و شاید هم پیرتر می شدیم نبود، پس خودمان دست به کار شدیم و کیکی تهیه کردیم و گذاشتیمش توی یخچال اتاق رییس تا دست هیچ احدالناسی به آن نرسد و در زمان مقتضی پرده برداریش کنیم.
از قضا صبح روز تولدمان زد و رییس پاسگاه نیامد. بدون وجود او هم که خوردن کیک عوارض ناگوار بعدی داشت. تنها کسی که این میان خبر از تولد ما داشت حامد بود که با بزرگواری همان صبح زود، کادوهایمان را به دستمان داد و حالیمان کرد که در فضای تنگ و بسته ی خدمت سربازی هم می شود به یاد هم بود و دوست داشتن را تجربه کرد.
صبح دو روز بعد که سر یخچال رفتم، تکه ی بزرگی از کیک مثل جای خالی یک دندان افتاده، توی دهان کیک نشسته بود و تو ذوق می زد. پرس و جو کردیم و به این نتیجه رسیدیم که محمد-سرباز آب زیرکاه و پاچه ورمالیده ی پاسگاه-جناب رییس را در غیاب ما وسوسه کرده و به جان کیک افتاده است. دل و دماغمان ریخت به هم.
صبح روز بعد، هنوز تازه نعش باقیمانده ی کیک را از یخچال در آورده بودیم که یکی دو تا جناب سروان نیمه محترم از پاسگاه همجوار نازل شدند سرمان و تا به خودمان بیاییم، از کیک خوشگل تولد ما جز برش کوچکی باقی نمانده بود.
زهرمان شد.
و هیچکس از آن میان نپرسید که فلسفه ی این کیک تکه پاره چیست.
و هیچکس به ما نگفت"تولدتون مبارک".
و هیچکس نفهمید من و کاظم متولد یک روزیم.
ولی نه...انگار یک نفر فهمید.
سلام