یک داستان ساده.

نوک مگسک زیر خال سیاه

چراغها که روشن شد، هادی خرناسه ای کرد و از همانجا که دراز کشیده بود داد زد" خاموش کن اون لامصبو!"

نگهبان قدم زنان چرخ می زد توی آسایشگاه و تخت پوتینهاش مثل تیک تاک ِ منظم عقربه های ساعت روی کف سنگی سوله  تق تق صدا می داد. چشمهاش پف کرده بود و یک پلکش مدام می پرید. معلوم بود خودش هم تازه ا ز خواب بیدار شده و از این غافلگیری شبانه حسابی کلافه است. دور می زد توی آسایشگاه و بالا سر هر تختی می رسید صدای خش دارش را آوار می کرد روی سر صاحب تخت.

-پاشید بچه ها...سریع پاشید که بازم  فیلم و سیانس داریم                                        

حمید برای لحظه ای سرش را از زیر پتو بیرون آورد، نگاهی به ساعتش انداخت، دهن دره ای کرد و باز لاک پشت وار به زیر پتو خزید.

کم کم زمزمه ای گنگ همراه پچ پچه ی بچه ها به راه افتاد."چی شده؟بازم اون ناکس؟"

بخاری های نفتی گر و گر می سوختند و بوی جورابهایی که از سر تخت ها آویزان بود با هُرم نفسها و بوی عرق دم کرده ی تن و احیانا سایر بوهای مشمئز کننده  قاطی شده بود. نور زردرنگ، تیغ می پاشید توی چشم بچه ها و آنها را بی اختیار از تخت هاشان بیرون می کشید.

-با شماره ی سه، همه خبردار کنار تختها... یک ...

سرکار استوار میری، با نیشخندی کنج لب، کنار سرگرد آقاجانیان ایستاده بود. سرگرد، قدش به زور تا شانه ی سرکار استوار می رسید و هنوز خیلی از بچه ها متوجه حضور او نشده بودند.

مرتضی از تخت طبقه بالا جست زد پایین و غرولند کنان  دمپایی های لنگه به لنگه اش را به پا انداخت. تا چشمش به رسول افتاد که به عادت همیشگی ِ صبحها داشت تختش را آنکادر می کرد، پُقی زد زیر خنده و گفت:"خنگه داری چی کار می کنی؟ساعت هنوز یک و نیمه..."

سرگرد آقاجانیان، از همانجایی که ایستاده بود و دیده نمی شد، با صدای زیر زنانه اش فریاد زد:

-همه کنار تختها، می خوام آمار بگیرم.

***

داشتم دیوانه می شدم.تمام تنم درد می کرد. زانوهام زُق زُق می کرد و قنداق تفنگ که تو پهلوم فرو می رفت، دل و روده م بهم می ریخت. دهانم کف کرده بود. شده بودم سگ هار. دلم می خواست بپرم خرخره شو بجوم. نیشخند مسخره ش که مثل یک ماسک چسبیده بود به صورتش داشت حالم را بهم می زد.

مرتضی گفت:"خوب الاغ تو که اخلاق سگیشو می دونی، چرا باهاش یکی به دو می کنی؟"

-هَک هو هِک

گفتم:

-نمی تونم سرکار، دیسک کمر دارم.پاهام از این بیشتر بالا نمی یاد

مرتضی گفت:" با تو یکی بدجور چپ افتاده، هر کاری کنی فکر می کنه میخوای مسخره ش کنی. "

-آهان.حالامی ری یک دور دورِ میدون سینه خیز می ری تا دیسک کمرت خوب بشه.اسلحه هم فراموش نشه پسر!

به نفس نفس افتاده بودم. این پوتین های لعنتی هم که یک جای سالم تو پام نگذاشته بود. همان روز اول باید می بردم و عوضشان می کردم. حالا قوزک و سینه ی پام شده بود پر از زخمهای جور واجور.

-سریعتر پسر...خوابت نبره اونجا

اگر از همان روز اول که یک ساعت تمام بچه ها را توی آن سرمای بی پیرِ دم ِ صبح سر پا نگه داشت و شروع کرد به بشین پاشو دادن، یکی جلو روش درمی آمد دیگه حالا این جور نبود که هر روز، کلاغ پر و پا مرغی بشه کابوس روزشون . حالا این پطروس مادر مرده را بگو. حیوونی همچین می لنگید و ناله می کرد که دل آدم واسه ش کباب می شد. بی معرفت همچین زده بوده ش که دیگه حیوونکی جرأت نمی کرد نزدیک آسایشگاه بشه. شبها، ته مانده ی غذای بچه ها را جمع می کردم و می بردم براش. افتاده بود کنج سیم خاردارهای پشت آسایشگاه و یکریز نک و نال می کرد. جای یک چشمش حفره ی سیاهی دهان باز کرده بود، حفره ای زشت و تو خالی و یک پایش مثل ترکه ی آلبالو از وسط شکسته بود.

مرتضی گفت:"زیاد به پر و پاش نپیچ ناصر، می بینی که رضایی هواشو داره"

گفتم:

-قبرعمه ش خندیده بخواد هر غلطی دلش خواست تو این خرابشده بکنه...آشخور گوز...آخرش یه روز دخلشو می یارم.

*** 

-هادی سرزنده؟

-من

-بچه کجایی سرزنده؟

-مشهد

-ماشااله بچه مشهدیا خوب قرُق کردن این گروهانو. حالا واسه چی اینقدر اخمویی سرزنده؟

-چیزی نیست جناب

و زیر لب گفت:"دیوث"

-حمید لِسکوآبادی؟

سرگرد آقاجانیان، دست گذاشته بود روی لیستی که به دیوار آسایشگاه آویزان بود و یک یک اسم بچه ها را از روی آن می خواند. حین حضور غیاب، گپ و گفت کوتاهی هم با بچه ها می زد.

مرتضی گفت:

-به این میگن با پنبه سر بریدن...لاکردار می خواد زهر چشم بگیره. حالا اینقدر این نمایش مسخره رو ادامه میده تا صبح بشه

سر کار استوار، سرش را زیر انداخته بود و با انگشتانش ور می رفت. کلاهش را تا روی چشمها پایین کشیده بود و هر از گاهی، زیرچشمی نگاهی به بچه ها می انداخت.

-محمود فروزش؟

-من

-بچه اهوازی فروزش؟

-بله جناب

-بابات نظامیه؟

-نه جناب،عموم نظامیه

سرکار استوار، دستها را چلیپا کرده بود روی سینه و با گامهایی پر طنین، بین تختها قدم می زد.

بچه ها، با قیافه های شق و رق، زیرشلواری های چسب یکدست سبز و بالشتک های پف کرده ی زیر چشمها، کنار تختها خشکشان زده بود. کسی حوصله ی حرف زدن نداشت. خستگی روز و گیجی خواب، دیگر رمقی برای کسی باقی نگذاشته بود.

کار سرگرد که تمام شد، یک دورِ تمام توی آسایشگاه زد و خیالش که از بابت همه چیز راحت شد با صدای زنانه و جیغ مانندش گفت:

-ممنون بچه ها...حالا تا سه شماره همه توی جاهاشون باشن...یک...دو

چراغها دوباره خاموش شد. یکی از گوشه ای  زیر لب گفت:"بر پدر هر چی مردم آزاره لعنت"

حمید چهار زانو نشسته بود روی تختش و زار زار گریه می کرد. هادی گفت:

-باز که این کمیسر لِسکو ونگ ونگش شروع شد. بذار کپه مونو بذاریم بابا

مرتضی گفت:

-سلامتی هر کی امشب بزنه به جدول!!

حمید گفت:

-من می خوام بر گردم خونه

***

آخ که چه شبی بود دیشب. تا نصف شب مثل مادر مرده ها سگ لرزه زدیم. آخه یکی نیست بگه بی معرفت این دمدمای آخر دیگه حالگیریت چیه؟ همه ش هم زیر سر اون ناصر گور بگوری و دار و دستشه. چند بار بهش گفتم سر به سر این جوجه فکلی نذار! مگه به گوشش رفت؟ حالا بخور، نوش جانت! وقتی طرف میاد تو آسایشگاه و میبینه دیگه هیچکی داخل آدم حسابش نمی کنه خوب معلومه کفری میشه و یک بلایی سرشون در می یاره. حالا می خوای درجه بگیری درست، می خوای جناب سروان بشی اونم درست، دیگه این کرکری خوندنت چیه بچه که حالا باید بهم احترام بذاره. سرباز باید هوای سربازو داشته باش. حالا اون روزها یک خبطی کرد، فکر کرد علی آباد هم واسه خودش شهریه !تو دیگه چرا کک به تنبونش میندازی؟!

بچه ها نشسته بودن تو آسایشگاه  و داشتن واسه خودشون فوتبال نگاه می کردن، بازی ایران و عمان. اصلاً سر همین فوتبال کوفتی بود که کلاسها را یک ساعتی زودتر تعطیل کرده بودن. حالا درست وسط بازی، سرکار استوار آشخورباید بیاد بگه چرا شامگاه نرفتین؟ آخه مادرت خوب، پدرت خوب، ببین هیچ گروهان دیگه ای رفته شامگاه که ما دومیش باشیم؟ ناصر هم وسط  جمع در می یاد میگه "بکَن بابا، میخوایم فوتبال نگاه کنیم".

 سرکار استوار شده بود عینهو شمر. از چشماش خون می بارید. جست زد کنار تخت ناصر و با یک ضرب بیخ خرش را گرفت و کشیدش پایین. گفت:

-همه تا سه شماره بیرون

هیچکی از جاش جم نخورد. ناصر را هل داد و انداختش  بیرون از آسایشگاه. این بار داد زد:

-هر کی تخمشو داره بیرون نره

نیم ساعت بعد که سرکار میری رفت و با دو تا دژبان اسلحه بدست برگشت، بچه ها جمع شده بودن بیرون آسایشگاه که حالا یک قفل گنده خورده بود روی درش. سگ لرزه می زدیم و دستهای کرخت شده مان را انداخته بودیم زیر بغلها. رسول ریزه جا مونده بود توی آسایشگاه و داشت از پنجره، کت و لباس بچه ها را بهشان رد می کرد. دژبانها، دست انداختن دور شانه  هادی و ناصر و اونا رو با خودشون برده ن . باز خدا پدر آشپزباشی را بیامرزد. دو ساعتی با بدنهای یخ زده و وارفته، یک گروهان سرباز ریز و درشت چپیدیم تو سلف. سوزن مینداختی پایین نمی اومد. پشتها را یله دادیم به هم  و هر چه زور زدیم بخاری کوفتی سلف رو روشن کنیم، نشد که نشد. یکی دو تا از بچه ها، چند تا پتو از گروهان بغلی گرفته بودن و انداخته بودن رو خودشون. آشپزباشی، نمی دونم این وقت شب از کجا آب جوش گیر آورده بود و بساط چای را به راه انداخته بود. سرما را با لیوانهای کِبره بسته چای ِ آب زیپو قورت می دادیم . تازه داشت چشمهامون گرم می شد به تاریکی و سرمای سلف که یکی خبر آورد در آسایشگاه را باز کرده ن. هنوز دو ساعت نشده رفتیم تو اون آسایشگاه کوفتی که باز سر و کله ی اون یارو پیدا شد؛ سرکار استوار آشخور!! ایندفعه یک بزرگتر هم با خودش آورده بود که مثلاً حال بچه ها را بگیره. اونم کی؟ سرگرد آقاجانیان کوتوله!!

***

شایعه شده بود هادی و ناصر را دیشب برده ن بازداشتگاه ، سر همون قضیه کل کل دیشب. حالا همه جمع شده بودن پشت در دفتر و کارد میزدی خونشون در نمی اومد. سروان شاهانی ، با ابروهای پرپشت گره کرده ش داشت به ماجرهای دیشب گوش می داد.

راستش این سرکار استوار، چندان هم بچه بدی نبود. من که گاهی وقتها بهش حق می دادم. از همون روز اول که مرتضی اونجور توی جمع خرابش کرد، دلم براش سوخت و مطمئن بودم دیر یا زود، تلافی اش را سر بچه ها در می آورد. سرکار می گفت:"منشی...دو تا چای تازه دم!" و چای را که می گذاشتم جلوش، یک پاش را می انداخت روی دیگری و می گفت:" دمت گرم پسر که همیشه چاییت به راه ست"

چشمکی می زد ومی گفت:

-نبینم اینجا واسه خودت چای می ریزی ها! چایی خواستی تو سلف.

ولی وای به روزی که یک چیزی می خواست و نبود و اونوقت بود که از زندگی بیزارت می کرد.

گفت:

-منشی! پس صبحونه ی من کو؟

و من که اونروز فراموش کرده بودم صبحونه بگیرم، سرخ و سفید شدم .آخرش در اومد گفت:

-پا میشی از در همین دفتر تا خود آشپزخونه رو سینه خیز میری و بر می گردی، اونم با صبحونه!

و من که مونده بودم ساعت ده صبح از کدوم گوری واسه شکم کارد خورده ی این عوضی صبحونه گیر بیارم، بدنم داغ شده بود و قلبم تالاپ تالاپ به سینه م می کوفت. تا اومدم جوابشو بدم، گروهبان رضایی در اومد که " خوب حالا،شلوغش نکن.بیا این دو تا کلوچه رو بزن تو رگ تا وقت ناهار...دو تا چایی بریز منشی!"

کفر آدم از این می گرفت که طرف خودش هم سرباز بود. حالا درست که چند ماهی بیشتر از ما خدمت کرده بود، اما اینکه دلیل نمی شد به بقیه زور بگه. ناصر می گفت:"اینا همه شون عقده این...می خوان عقده های آموزشی خودشونو سر ما ها خالی کنن...کور خونده عوضی"

سروان شاهانی گفت:

-غلط کرده همچین حرفی زده

و شروع کرد به نوشتن چیزهایی روی کاغذ.

"در حضور تعدادی از سربازان متاهل با به کار بردن الفاظ رکیک و دون شأن یک نظامی، آنها را مجبور به ترک آسایشگاه نموده و ..."

سرکار استوار می گفت:

-منشی! این چند نفرو تنبیهی بزن، هر کدوم دو بار نگهبانی

-منشی! بساط ناهارو بچین

-منشی! دو تا چای دِبش بریز

لم می داد یک گوشه ی دفتر و یکریز با موبایلش ور می رفت.می گفت:

-منشی! نری ما رو لو بدی پسر!!

با رفیقش می نشست و عکس های تو گوشیش را مرور می کرد. "بدک نبود...ولی این بهتره، بدن نگو تنگ بلور"

از فوتبال که بر می گشت حسابی کیفور بود. چایش را هورت می کشید و با گروهبان رضایی می نشست به گپ زدن.می گفت:

-منشی! چند دقیقه بیرون باش

و وقتی بر می گشتم تو دفتر، عطر مشک بود که قاطی دود سیگارموج می خورد و بالا می رفت و سرکار استوارکه لبخند زنان از اتاق خارج می شد.

***

سرکار میری، کلاهش را گذاشته بود توی پاگون سر شانه اش و داشت خرت و پرت هایش را جمع می کرد. رفیقش، با ساک ورزشی نشسته بود کنج دفتر و با استکان چایش بازی بازی می کرد. آنرا به لب می برد، جرعه ای می خورد، استکان را می چرخاند، چای را می ریخت توی نعلبکی و باز آنرا بر می گرداند سر جایش. بوی تند نفت اتاق را برداشته بود و منشی داشت با دستمال، نفت ریخته شده را از روی زمین جمع می کرد.

سرکار استوار گفت:

-شرش کم...راحت شدیم از این دیوونه خونه

تکیه داد به دیوار و چایش را یک ضرب سر کشید.

-این پیرمرد خوب تا نکرد با ما...حیف از اون زحمتی که واسه ش کشیدم...اگه من نبودم نه کاری از اون گروهبان رضایی گشاد همیشه مست بر می اومد نه از این پیرپاتال مردنی.

رفیقش گفت:

-بهتر...تو هم حوصله داری ها!

سرکار استوار گفت:

-منشی!دیدی رفیقات چطوری زیراب ما رو زدن؟ خیلی هواشونو داشتم ها...اگه می خواستم می تونستم راحت چند تا شونو کله پا کنم...اما معرفت هم خوب چیزیه...تو پسر از من تا حالا بدی دیدی؟

منشی، نشسته بود پشت میزش و سرش روی دفترش بود. سر را تکانی داد به چپ و راست و زل زد تو چشمهای سرکار.

-ما که رفتیم...می ریم دژبانی

رفیقش گفت:

-اولش چند روز مرخصی...بعدشم شاید یک جای دیگه، از کجا معلوم حالا؟

ساکهاشان را به دوش انداختند و بدون خداحافظی از دفتر خارج شدند.

منشی، سرش را از روی دفتر بلند کرد. پا شد و پنجره اتاق را باز کرد. استکان را از روی میزبرداشت ،یک دور آب جوش توی آن گرداند وبا لبخندی بر لب، یک چای برای خودش ریخت؛ چایی دبش و خوشرنگ.