
این روزها دائم احساس می کنم تب دارم.گیج و منگم و هیچ از خودم و کارههایم سر در نمی آورم. گاه به هذیان گفتن می افتم و این گاهها چندان هم کم نیست.
از خانه می زنم بیرون. روزهایی که احساس می کنم سرم داغ است و قدرت کلنجار رفتن با خودم را ندارم، شال و کلاه می کنم و شروع می کنم به قدم زدن، از این سر شهر تا آن سر و از این کوچه تا آن کوچه. تند تند قدم بر می دارم و سعی می کنم ذهنم را خالی کنم از هر چه در آن است. راه می روم و با هر گامی که بر می دارم ذره ای از افکاری که دیوانه وار مغزم را می خورد شره می کند روی سنگفرش پیاده رو.
راه رفتن و قدم زدن در این خلوت شبانه به خودی خود این حُسن را دارد که احساس می کنی دارای هدفی، مقصدی که باید به آن برسی، و خود این حس کمابیش تو را از این بلاتکلیفی مسخره ای که این روزها گریبان خیلی ها را گرفته است در می آورد. گام هایت معنا پیدا می کنند هر چند نه کسی در مقصد باشد که دلش برایت بتپد و نه کسی که به پیشوازت بیاید.
آنقدر به قدم زدنم ادامه می دهم که دیگر از تک و تا بیفتم. قوزک پایم بگیرد و سرم به دوار بیفتد. نه دیگر به فکر کسی باشم و نه به فکر کارهای احمقانه ای که باید انجام دهم. آنقدر که دیگر خیالم راحت باشد امشب بدون اگزاسپام به رختخواب می روم و قبل از آنکه دوباره سیل افکار پیچ در پیچ هجوم بیاورند به کاسه ی سرم به خواب رفته ام. خوابی آرامبخش و رؤیایی.


سلام