تب

 

این روزها دائم احساس می کنم تب دارم.گیج و منگم و هیچ از خودم و کارههایم سر در نمی آورم. گاه به هذیان گفتن می افتم و این گاهها چندان هم کم نیست.

از خانه می زنم بیرون. روزهایی که احساس می کنم سرم داغ است و قدرت کلنجار رفتن با خودم را ندارم، شال و کلاه می کنم و شروع می کنم به قدم زدن، از این سر شهر تا آن سر و از این کوچه تا آن کوچه. تند تند قدم بر می دارم و سعی می کنم ذهنم را خالی کنم از هر چه در آن است. راه می روم و با هر گامی که بر می دارم ذره ای از افکاری که دیوانه وار مغزم را می خورد شره می کند روی سنگفرش پیاده رو.

راه رفتن و قدم زدن در این خلوت شبانه به خودی خود این حُسن را دارد که احساس می کنی دارای هدفی، مقصدی که باید به آن برسی، و خود این حس کمابیش تو را از این بلاتکلیفی مسخره ای که این روزها گریبان خیلی ها را گرفته است در می آورد. گام هایت معنا پیدا می کنند هر چند نه کسی در مقصد باشد که دلش برایت بتپد و نه کسی که به پیشوازت بیاید.

آنقدر به قدم زدنم ادامه می دهم که دیگر از تک و تا بیفتم. قوزک پایم بگیرد و سرم به دوار بیفتد. نه دیگر به فکر کسی باشم و نه به فکر کارهای احمقانه ای که باید انجام دهم. آنقدر که دیگر خیالم راحت باشد امشب بدون اگزاسپام به رختخواب می روم و قبل از آنکه دوباره سیل افکار پیچ در پیچ هجوم بیاورند به کاسه ی سرم به خواب رفته ام. خوابی آرامبخش و رؤیایی.

بود و نبود

بعضی ها وقتی نیستند گویی بیشتر هستند. سایه ی وجودشان همه جا پهن است. صدای قدمهایشان را می شنوی، صدای خنده هایشان، راه رفتنشان را می بینی، چیز خوردنشان و بلند بلند قهقه زدنشان را. خاطرشان پخش و پلا شده است روی در و دیوار اتاقت.

همین بود در نبودشان است که غلغله می کند دلت را. نفست تنگی می کند. داغ می شوی و می خواهی سرت را بکوبی به دیوار.

زنگ تلفن می شود آرامبخش ترین نوای زندگیت. اما پشت خط ...کسی دارد فوت می کند، انگار که بخواهد شعله ور تر کند آتش درونت را.

اخبار مربوط به انتخابات و اعتراض های اخیر نسبت به نتایج شگفت آن را از

 اینجا دنبال کنید.

مضحک است.انتخابات، شور و شوق عده ای برای تغییر، رفتن به پای صندوق های رأی و در نهایت دیدن آنچه نادیدنی است.آرزروهایت پرپر می شود. امیدت بر باد می رود. دیگر حالت از خودت هم بهم می خورد. نکند تو هم فریبی باشی، در مملکتی که بوی گند دروغ و ریا از در و دیوارش به مشام می رسد.

الله اکبرهای شبانه، قرآن های سر نیزه، هجوم چوب بدستهای موتورسوار به ملتی که آرمانهایش را بر باد رفته می بیند. و چشمانی که هراسان به دنبال مأمنی می گردند تا اشکشان را در آن خالی کنند.

متن زیر را دیشب نوشته ام، آخرین شبِ خدمت سربازی و یا بقولی شام آخر. درست در همان بحبوحه ای که دم به دم از اینطرف و آنطرف اخبار آشوبها و اعتراض های خیابانی ملت بخاطر نتایج شگفت انتخابات به گوش می رسید . و امروز اولین روز فراغت از خدمت است.

دو راهی

برای حامد عزیزم

آدم گاهی گیر می کند بین دوراهی ای که نمی داند باید شاد باشد یا غمگین. تکلیفش با خودش هم روشن نیست. و حالا که آخرین شب خدمت سربازی است، در این پاسگاهی که به اندازه 16 ماه با آن خاطره دارم، فکر می کنم به فردا و خاطرات دیروز و از حالا بغض کرده ام برای لحظه ی خداحافظی، با 16 ماه خاطره، با ساختمانی که تک تک آجرهایش برایم حکم لحظه لحظه خاطرات گذشته است و با دوستانی که تلخ و شیرین، روزگاری سپری کرده ایم با هم.

 با حامد که اگر نبود، این روزها به این سادگی ها بدل به خوشی نمی شد. اگر خنده هایش نبود، شوخی هایش، تمسخرهایی که به تفریح حواله اش می کردیم، عزت نفسش که با هر شوخی بجا و نابجایی خم به ابرو نمی آورد- و حالا که این نوشته را می نویسم و نشسته ام پشت میز افسرنگهبانی، دلم برایش شده است یک ذره-نمی دانم این ایام چطور می گذشت و آیا اصلاً می گذشت؟

کاظم چرکول و ختده های دندان سیمیش با آن تویوتای عهد بوقش، علی و مهدی و محمدها و حتی آن سید مجید پَلَشت!

اینجاست که آدم نمی داند باید خوشحال باشد یا غمگین؟ ساز و دهل راه بیندازد یا بُغ کند گوشه ای و برای خودش بَق بَقو کند؟!

خاصیت عمر همین است، می گذرد. دل می بندی به محیطی و تازه خو کرده ای به آن که باز باید بار و بندیلت را جمع کنی و جدا شوی از آن و چند روز بخزی کنج خلوتی و بیرون که آمدی از رخوت افسردگی و مرور خاطرات گذشته، باز سرت را گرم کنی به کاری دیگر و محیطی دیگر. و این دور تسلسل همچنان ادامه دارد، همچنان که زندگی ادامه دارد.

24/3/88   23،25َ

نیمه ی غایب

آدم تو زندگیش گاهی با افرادی برخورد می کند که احساس می کند نیمه گمشده ی وجودش اند، همان نیمه ی غایب و آرام بخشی که با کشفش وجود آدمی به آرامشی دلنشین می رسد. دوست دارد ذره ذره دقایق عمرش را با او سپری کند؛ کنارش بنشیند، با او راه برود، حرف بزند، بخورد، بیاشامد و خلاصه زندگی کند. کم کم آنقدر وابسته اش می شود که روز و شبش بدون وجود او بی معنا می گردد. اما او که از احساس تو به خودش خبر ندارد، گاهی هم دوست دارد فارغ از دیگری به خودش برسد و به زندگیش و همین دوری است که آتش به ریشه طرف می زند. دوری غیر قابل تحمل است و روح سرکش در وجودش بی تابی می کند.

یک صحنه

لم داده ام روی تخت. باد ازپنجره نیمه باز آسایشگاه  می خزد داخل و مگس های سگ مصبی را که ذله ام کرده اند از سر و گردنم پس می زند. از اینجا که دراز کشیده ام محوطه ی پاسگاه کاملاْ پیداست. سگ شَلی لمیده است کنار نگهبان فسفری پوش دم در و شاخه های آویزان در باد بید مجنون ریخته است روی سرنگهبان-انگار که موهایش.

بنز که آژیر کشان می آید داخل پاسگاه از زیر ملافه بیرون می خزم. لباسهایم را به تن می کنم و از تعفن دم کرده ی آسایشگاه می زنم بیرون.

هوا بوی باران گرفته است. حامد خزیده است کنج پایه های تانکر آب و چمباتمه زده دارد با موبایلش ور می رود. چنان در خودش و صحبت با رفیق آن ور خطی اش غرق است که هیچ متوجه من نمی شود. پشت سر بنز، پیکان قراضه ی عهد بوقی وارد محوطه ی پاسگاه می شود که گویا چون بیمه نداشته عجالتاْ توقیف است. همراه راننده، زن و بچه ی کوچکی است که انگشتش را کرده است توی دماغش و گویا هر چه زور می زند دیگر در نمی آید!! زن ساکت و موقر ایستاده است کنار شوهرش و شاهد خرد شدن شوهرش پیش یک افسر جز پلیس راه است. مرد به خواهش و تمنا افتاده است. قسم می خورد که تا ماشین را بیمه نکرده دیگر پشت آن ننشیند.یکی دوباری هم قصد می کند صورت نه چندان ماه و عرق کرده ی افسر را ببوسد که نمی تواند.افسر پسش می زند.کار که از خواهش و قربان صدقه رفتن می گذرد مرد چاک دهانش را باز می کند و هر چه لعن و نفرین است نثار افسر می کند. زن راهش را می کشد و آهسته آهسته از ساختمان پاسگاه بیرون می رود.

حامد هنوز دارد با تلفن صحبت می کند.دوست دارم با یک نفر حرف بزنم. کاش کسی هم به من زنگ می زد.

انتخابات (۲)

متن زیر نوشته ای است از عباس معروفی، نویسنده و روشنفکر شهیر ایرانی که پیرامون انتخابات برای سایت بی بی سی نوشته است و بی کم و کاست در اینجا نقل می شود.

ما و حق ناچاری

جامعه‌ای که سهم خود را برای انقلاب و جنگ و دعوای قدرت حاکميت پرداخته، و سوای بلايای طبيعی و زلزله و سيل و بيماری می‌پردازد، ناچار است هرگاه بر سر دو راهی رسيد، يکی را بر گزيند و باز بر سر دو راهی بعدی قرار گيرد.
جامعه‌ای که سهم خود را برای وجود زندان و جنايتکار و دزد و نابسامانی و بيکاری می‌پردازد، چون صاحب تمام اين "ضد ارزش‌هاست" بنابراين سهامدار معتاد و بزهکار و زندانبان و شکنجه‌گر و بررس کتاب هم هست، ولی جامعه سهامدار سينما و تئاتر و نشريه و کتاب و نويسنده و هنرپيشه و معلم و کارگر و دريا نيست، و هيچ حقی هم نسبت به اين دارايی ملی ندارد،  گروه کوچکی براي او انتخاب می‌کند و تصميم می‌گيرد که چی بخواند و چی بپوشد و چی بنوشد. همان گروهی که در انتخابات قبلی از صدقه سری اجبار جامعه‌، به عنوان مجری قانون اساسی انتخاب شده است. و اين دولت رسماً و علناً نشان داده که جامعه سهمی از ارزش‌های مملکت نمی‌برد، و برای حفاظت و دفاع از  ميراث و بناهای ارزشی جامعه نه تنها اقدامی نمی‌کند، بلکه خود عاملی در تقابل و سلب ارزش‌ها می‌شود.
پس به همين راحتی جامعه سهامدار انتخابات هم هست، باری روی کولش می‌گذارند و مجبورش می‌کنند که شرکت کند، وگرنه وضعش بدتر از اين خواهد شد. اگر سر باز زند، روزگارش سياه می‌شود.
اين چيزها نشان می‌دهد که حکومتی دارد از جامعه‌اش سوء استفاده می‌کند، در موقعيت خطير قرارش می‌دهد، در وضعيت تهديد و تحديد ازش تأييديه می‌گيرد، بر سر دوراهی‌های کاذب زندگی‌اش را بحرانی می‌کند، و به همين شيوه کارش را پيش می‌برد. اين يعنی توهين. و ماندن بر سر دو راهی يعنی بحران.

در ايران آنچه من در اين سی سال ديده‌ام، جامعه همواره ناچار به انتخاب بين بد و بدتر بوده. يعنی در مسير دلخواهش حرکت نمی‌کند، و چون صغير و عليل است، بزرگان بايد برايش تصميم بگيرند، اما همين جامعه‌ی صغير و عليل چون سهامدار ناچاری است، پس تنها سهمی که از انقلاب و حکومت و دولت می‌برد همين ناچاری است؛ حق ناچاری. که بدترينش را در سال 1384 تجربه کرد.
جامعه‌ی ناچار ما امروز بار ديگر مثل هميشه بخاطر يک دعوای توازن قدرت بر سر دوراهی قرار گرفته است. همه ازش می‌خواهند که در انتخابات شرکت کند و سرنوشت کشور را تغيير دهد، اما کسی نمی‌پرسد که اين جامعه مگر چه قدرت و حقی جز ناچاری دارد؟ کجا می‌تواند اخبار يا آمار صحيح به دست آورد؟ کجا می‌تواند به وضعيت موجود اعتراض کند؟ کجا می‌تواند بر صندوق‌های رأی نظارت داشته باشد؟ اصلاً در ساختار حکومت چه نقشی دارد اين جامعه؟
ادامه نوشته

انتخابات(۱)

این روزها بحث داغ انتخابات است و برای منی که از سیاست هیچ چیز سر در نمی آورم، تنها دیدن جنب و جوش مردم و حواشی هاست که این روزها را برایم جذاب می کند.

۱-سر یکی از چهارراههای همین شهر مقدس، دو آقای محترم در حال پخش تراکت های تبلیغاتی جناب موسوی اند و با چنان تعصب و جدیتی کارشان را دنبال می کنند که گویی در این گرمای لاکردار خستگی نمی شناسند. بعد از ظهر همان روز کذایی، همان دو آقای محترم را می بینم که هنوز در حال پخش تراکت های تبلیغاتی اند و هنوز با جدیت کارشان را ادامه می دهند؛ اما این بار عکس روی بر گه های تبلیغاتی متعلق است به آقای احمدی نژاد!! به قول یکی از افسرهای پاسگاه، طرف یا بقولی طرف ها، ظاهراً دو شیفته کار می کنند!!  

۲-یکی از بچه ها می گوید می خواهد امسال هم برود در یکی از ستادهای انتخاباتی حضرات و برایشان تبلیغات کند.نه قیافه اش به آدم های سیاسی دان می خورد و نه حتی مطمئنم می داند فرق دموکراسی و بروکراسی چیست!! وقتی ازش می پرسم حالا طرفدار کدام کاندیدا است؟ می گوید دوره قبل دو هفته برای جناب هاشمی تبلیغاتچی بوده است. با رفقا جلوی ماشین ها را می گرفته است و برچسب بارانشان می کرده. گلایه می کند که بی معرفت ها به یکی از دخترهای همراهشان یک میلیون و دویست داده اند و به او ۶۰۰ هزار ناقابل!!حالا این دوره هنوز زیاد  مطمئن نیست، باید گشتی در شهر بزند و ببیند مظنه چیست و نان به نرخ چه کسی باید خورد؟

 

دلم برای خودم تنگ می شود گاهی

دلم هوای تو را باز کرده است آری

نوای "عاشق شیدا " ، ترنم باران

سکوت مخمصه عشق، زیر چتر زمان

برای یک دل شیدا همین بهانه بس است

تو باشی و غم دوریت و نم نم باران

رویا

نوشتن و نویسنده شدن برای من همواره رویایی بوده است شیرین. از دوران دبیرستان که شروع کردم به خواندن رمانهای دلچسب اسماعیل فصیح این رویا کم کم در ذهنم چنبره زد و به این باور رسیدم که می توانم و می خواهم نویسنده شوم. چه روزها و شبهایی از عمر جوانی ام که به پای مطالعه رمانها و سیر در دنیاهای مختلف و زندگی های گوناگون گذشت. هر شب مهمان جایی بودم. یک شب همنشین برادران کارامازوف بودم و یک شب در بحبوحه ی جنگ ایران و عراق همراه جلال آریان با اتوبوس بنز لکنته ای که راننده اش بالای سرش نوشته بود" ای بنز بی پدر به کجا می کشانیم؟" به ترکیه و از آنجا به فرانسه می رفتم تا ببینیم چه بلایی سر خواهرزاده اش آمده است. از کافکا و فاکنر و چخوف و تولستوی تا بزرگ علوی و آل احمد و هدایت که شده بود خوره روحم و سالی نبود که بوف کورش را یکبار دیگر نخوانم تا این اواخر و عباس معروفی و سمفونی مردگانش که رعشه بر تنم انداخت و نشانم داد سحر این قلم جادویی می تواند تا چه حد تاثیر گذار باشد روی زندگی مخاطب و سالینجر و سادگی و لطافت بیانش و ...

این همه را گفتم که بگویم یک زمانی که شور جوانی در سرم غوغا می کرد دوست داشتم نویسنده شوم. آنقدر معروف که اسمم بیفتد سر زبانها و عکسم روی جلد مجلات ادبی-و نه هر مجله زردی- اما نشدم. و هیچ افسوسی ندارم از این بابت. (هر چند هنوز در گوشه و کنار چیزهایی برای خودم می نویسم و داستانهایی دارم که هنوز خواننده اش را پیدا نکرده است.)

هنوز هم شبها بدون مطالعه رمان یا داستان کوتاهی خوابم نمی برد.  گاهگداری به وبلاگ عباس معروفی سری می زنم و برایش یادداشت می گذارم و او هم بزرگوارانه جوابم را می دهد و حتی راهنمایی هایی نثارم می کند برای بهتر دیدن و بهتر نوشتن. اما...

این چند خط را با پریشان احوالی نوشتم که مثلا بگویم دیگر آرزوهای دوران نوجوانی توی سرم وول نمی خورد و می خواهم از حالا بچسبم به خود خود زندگی. اما چاره چیست؟ هنوز رویایی شیرین ناخنک می زند به این دل صاحب مرده 

همنشینی

امروز خوشحالم. چند روز مرخصی و لم دادن گوشه کافه ای که کافه چی اش خودت هستی و مشتریش خودت. و چه چیز بهتر از این همنشینی با خود؟

یکی از دوستان عزیزتر از جان، خبر رتبه ام را در کنکور ارشد داد. خیلی فراتر از آن چیزی بود که تصورش را می کردم. سرباز باشی و در همان دمدمای سربازی دو هفته ای مرخصی بگیری که درس بخوانی برای کنکور و بعد آنقدر بیخیال بروی پای جلسه کنکور که گویی رفته ای سیزده بدر، و حالا... خدا را شکر.