نیمه ی غایب

آدم تو زندگیش گاهی با افرادی برخورد می کند که احساس می کند نیمه گمشده ی وجودش اند، همان نیمه ی غایب و آرام بخشی که با کشفش وجود آدمی به آرامشی دلنشین می رسد. دوست دارد ذره ذره دقایق عمرش را با او سپری کند؛ کنارش بنشیند، با او راه برود، حرف بزند، بخورد، بیاشامد و خلاصه زندگی کند. کم کم آنقدر وابسته اش می شود که روز و شبش بدون وجود او بی معنا می گردد. اما او که از احساس تو به خودش خبر ندارد، گاهی هم دوست دارد فارغ از دیگری به خودش برسد و به زندگیش و همین دوری است که آتش به ریشه طرف می زند. دوری غیر قابل تحمل است و روح سرکش در وجودش بی تابی می کند.