یک صحنه

لم داده ام روی تخت. باد ازپنجره نیمه باز آسایشگاه  می خزد داخل و مگس های سگ مصبی را که ذله ام کرده اند از سر و گردنم پس می زند. از اینجا که دراز کشیده ام محوطه ی پاسگاه کاملاْ پیداست. سگ شَلی لمیده است کنار نگهبان فسفری پوش دم در و شاخه های آویزان در باد بید مجنون ریخته است روی سرنگهبان-انگار که موهایش.

بنز که آژیر کشان می آید داخل پاسگاه از زیر ملافه بیرون می خزم. لباسهایم را به تن می کنم و از تعفن دم کرده ی آسایشگاه می زنم بیرون.

هوا بوی باران گرفته است. حامد خزیده است کنج پایه های تانکر آب و چمباتمه زده دارد با موبایلش ور می رود. چنان در خودش و صحبت با رفیق آن ور خطی اش غرق است که هیچ متوجه من نمی شود. پشت سر بنز، پیکان قراضه ی عهد بوقی وارد محوطه ی پاسگاه می شود که گویا چون بیمه نداشته عجالتاْ توقیف است. همراه راننده، زن و بچه ی کوچکی است که انگشتش را کرده است توی دماغش و گویا هر چه زور می زند دیگر در نمی آید!! زن ساکت و موقر ایستاده است کنار شوهرش و شاهد خرد شدن شوهرش پیش یک افسر جز پلیس راه است. مرد به خواهش و تمنا افتاده است. قسم می خورد که تا ماشین را بیمه نکرده دیگر پشت آن ننشیند.یکی دوباری هم قصد می کند صورت نه چندان ماه و عرق کرده ی افسر را ببوسد که نمی تواند.افسر پسش می زند.کار که از خواهش و قربان صدقه رفتن می گذرد مرد چاک دهانش را باز می کند و هر چه لعن و نفرین است نثار افسر می کند. زن راهش را می کشد و آهسته آهسته از ساختمان پاسگاه بیرون می رود.

حامد هنوز دارد با تلفن صحبت می کند.دوست دارم با یک نفر حرف بزنم. کاش کسی هم به من زنگ می زد.