دنياي شگفتي ها...
مادر آنجا در ميان تشت و حوض
دست در كف دارد و رويي به من
از ميان خنده هاي دلفريب
نيزه اي از غصه دارد سوي من
من ميان پنجره با خنده ام
بر لبانش خنده اي حَك كرده ام
او به دستش مي شود خيره، ولي
من به لبخندش كمي شك كرده ام...
و اين روزها مدتي است اين شعر كودكانه دوران سرخوشي هاي نوجواني مدام زير لبم زمزمه مي شود؛ همان روزها كه تازه سِحر ادبيات را كشف كرده بودم و با خامي كودكانه ام هر روز شعري مي گفتم و داستاني مي نوشتم. ديگر نويسنده شدن برايم شده بود آرزويي دست يافتني، و شعر محملي بود براي آرامش شبانگاهي ام، و براي تنهايي هاي كِش دارم...
حالا اين روزها چنان درگير دغدغه روزگار و زندگي شده ام كه ديگر فرصت كمتري دست مي دهد براي قدم زدن در اين دنياي شگفتي ها... دل خوش كرده ام به خاطرات و دست نوشته هاي قديم و به اميد روزي كه مجالي دوباره دست دهد براي نوشتن هاي بي امان... صبح تا شب... شب تا صبح...
من در اينجا عشق خود را جُسته ام
از ميان خاطرات كهنه ام
كَس نداند من در اينجا از چه رو
درب را اينگونه بر خود بسته ام...

سلام