بازگشت

مدتي است دست به قلم نبرده­­ ام. احساس مي ­كنم از همان چيزي كه همواره از آن مي­ ترسيدم و مدام در پي آن بودم كه مبادا روزي اسيرش شوم، دارد نم نمك بر سرم مي آيد و گرفتارم مي كند؛ اسارت در بند روزمرگي، جان كندن براي زندگي كردن(!!)، دويدن هاي پي در پي و فاصله گرفتن از دوست داشته ها و دوشت داشتني ها...

گاهي اوقات، نياز به زمان زيادي نيست تا تجربه هاي عجيب كسب كني و در عرض مدتي كوتاه، نگاهت به هر چيز و هر كس عوض شود.

مدتي در سفر بودم. و حالا كه برگشته ام تصميم گرفته ام دوباره نوشتن را شروع كنم؛ اگر روزگار بگذارد.

به زودي با نوشته اي جديد برمي گردم .

تا باز در گوشه ­ي خلوت اتاقم، يگانه خواننده­ ي دست نويس هاي چركين خودم باشم!...