یادداشتهای پراکنده
زندگی ات که می افتد روی یک دور باطل تکرار مکررات روزانه، در چنان چنبره ای گرفتار می شوی که دیگر حالا حالاها باید بدوی دنبال همین روزمرگی های مزخرفی که یک روزی، ترس داشتی از گرفتار شدن در آن. و من حالا، در عنفوان جوانی نیمه سوخته ای که روز به روز بیشتر آب می رود، برای رهایی از افکار چرند، پناه آورده ام به روزمرگی مرخرف!
روزها شده اند یک رنگ و من این روزها دلم لک زده برای خواندن یک رمان، برای یک قدم زدن بی دغدغه در پارک، برای دیدن فیلمی که سالها حسرت دیدنش را داشتم و حالا ماههاست که روی هارد لپ تاپ به انتظار نشسته، برای یک سفر، رها شدن و از خود بریدن...
حالا که رفته ای، حالا که گویی هیچ چیز پشت سرت نبوده و حالا که هر چه تقلا می کنم دیگر دستم نمی رسد به تو، بگذار همین جا، مرد و مردانه اعتراف کنم، اعترافی تلخ و سخت. بگذار بگویم این بغض لعنتی که ماههاست بیخ گلویم گیر کرده چرا خالی نمی شود...دریغ، حتی سایه ات هم این روزها دست از سرم بر نمی دارد....چه فایده؟ اعتراف کنم برای که؟برای چه؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی...
دلخوشکنک های ساده کم نیستند؛ مثلاً همین وبلاگ و داستان های کوتاه بعضاً نیمه تمامش که کم کم دارد می شود عصاره روحم، یک گپ زدن کوتاه با رفیق پاشکسته ای که این روزها دلم برایش شده یک ذره، اخم و تخم های مدیر شرکت و بدنبال آن ناز کشیدن های کودکانه اش، دخترکان شوخ و شنگ شرکت که هر یک به چشمی نگاه می کنند به من و من به چشمی به آنها،بی هیچ قصد و مرضی!...
اتاق که خالی می شود، دلم هوای نوشتن می کند. ومن امشب-شب قدر- که دوباره بساط روحوضی های شبانه به پاست ، ترجیح می دهم کز کنم همین کنج خلوت اتاق، و برای ساعتی هم که شده، فراموش کنم که درس دارم و کار دارم و کوفت دارم وزهر مار، و فقط بنویسم و بخوانم و گوش کنم موسیقی دلنشین تنهایی ام را.
سلام