معرفت

بار سوم است که تماس می گیرد.دیگر حسابی کلافه ام کرده است. بار اول گوشی ام را سایلنت کردم، بار دوم گوشی را چپاندم دست احمد که مثلاً دم دست نیستم و به بهانه ای عجالتاً دست به سرش کند.

علی می گوید:" معرفت هم معرفتهای قدیم، پس ما رو هم همین جوری سر کار میذاری دیگه؟!! پس فردا میشه نوبت دو دَر کردنِ ما!"

می گویم:" حوصله اش را ندارم، مگه ما چند بار توی اون آموزشی کوفتی سلام علیک با هم داشتیم که حالا بعد از این مدت بخوایم احوال همدیگه رو بپرسیم؟"

علی می گوید"ببین طرف چه معرفتی داشته که بعد از این مدت زنگ زده احوالت رو بپرسه"

با اکراه گوشی را جواب می دهم.

-سلام علیکم

خوش و بشی می کند و از پشت خش خش مزخرف ایرانسل بی آنتن، خنده کنان یادی می کند از ایام قدیم و از پادگان مرزن آباد و از آن زمستان کذا و از آن گروهان بچه مشهدی ها  ... و هر چند گاهی اوقات نه خش خش می گذارد چیز چندانی بفهمم و نه حافظه ی مرده شور برده ام چیزی به خاطر می آورد، همچنان خنده مصنوعی مسخره ام را حفظ می کنم پشت تلفن.

به علی می گویم:"طرف بهم گفت واسم یک کار توپ سراغ داره، ظاهراً شرکتشون از اون دم کلفتهاست. گفت اگه بخوام میتونه با رئیسش صحبت کنه و کارام رو راست و ریس کنه که برم اونجا. شعبه اصلیش هم همین تهرانه"

علی می گوید" حالا هی بیا این بنده خدا رو دو در کن. معرفت یعنی این."

یک روز از شرکت مرخصی می گیرم تا بروم و ببینم این کار کذا چگونه است که اگر باب طبع افتاد، کار قبلی ام را ول کنم و بروم آنجا همکار رفیق شفیق عزیزتر از جانم شوم.

میدان صادقیه قرار می گذاریم. مدتی برای خودم چرخ می زنم تا سر و کله اش پیدا می شود. حسابی پوست انداخته و رنگ و رو باز کرده است. چهره اش صد من توفیر می کند با آن امیر کچل خپلو و خشن دوران خدمت.

کمی چرخ می زنیم همان حوالی و با یاد کردن از خاطرات تلخ و شیرین گذشته وقت می گذرانیم. به محل شرکت  که می رسیم، همان شک مزخرفی که از صبح داشتم نیشتر می زند ته دلم. زنگ یک خانه را می زند. در باز می شود و ساعتی بعد، جلوی روی من، مردک کچل کج و کوله ای نشسته است که دارد سعی می کند با استفاده از انواع فنون روانشناسی، مثلاً مرا present کند. یکی از آن شرکتهای هرمی کوفتی است و خانه ای پر از بچه شهرستانی. مردک که کارش تمام می شود، رو می کنم به امیر و می گویم:" پس  گربه هه، واسه رضای خدا موش نمیگیره!"


*حکایت بالا حکایت غریبی است.جمع کذا معتقد بودند هر فردی که وارد خانه شان (یا بقول خودشان office) می شود تا سه روز حق خروج ندارد. تا مثلاً اطلاعاتش در زمینه کار آنها و شرکت خارجی کوفتی شان کامل شود و بعد از این سه روز بتواند تصمیم بگیرد می خواهد با آنها همکاری کند یا نه؟ به نظر خودشان، این امر لااقل باعث فرهنگ سازی در خصوص امر غیرمتعارف در جامعه ما یعنی بازاریابی شبکه ای می شود. بقولی آنها معتقدند بسیاری از افراد ، خیر و صلاح خود را نمی شناسند و تا به اجبار به آنها اطلاعات ندهیم، نمی توانند در این زمینه خیر را از شر تشخیص دهند. حال اینکه من چطور آن شب، بعد از مشاجره با تک تک اعضای گروه و با استفاده از انواع فنون رزمی و غیر رزمی توانستم از آنجا فرار کنم، خود حکایت مفصل دیگری است...