نسبیت و بهانه های کوچک خوشبختی
روزهای بزرگ زندگی، چندان هم زیاد نیستند. روزهایی هست که آنقدر برایت بزرگ و عزیزند که دلت می خواهد بزرگی اش، مجسمه ای شود بزرگ و بزرگ و آنقدر بزرگ که همه ابهت آن را ببینند. مثل دلقکی می شوی که فکر می کند کارهای بی مزه اش آنقدر خنده دار است که باید زمین و زمان از بامزه گی اش به قهقهه بیفتند. یکی دو نفر شاید، و آن هم نیشخندی تلخ ...
بزرگی بعضی روزها تنها به خود آدمهاست که بر می گردد. یکجور قانون نسبی است. خوشحالی. دلت می خواهد داد بزنی و همه را از اتفاق بزرگی که قرار است نازل شود باخبر کنی، شادی ات را قسمت کنی، پرده ی غم را از دل همه برداری ...غافل از اینکه این بزرگی تنها برای توست که معنا دارد و برای دیگری شاید پشیزی نیز ارزش نداشته باشد.
آسمان و ریسمان به هم بافتم که در نهایت بگویم امروز روز بزرگی است برای من. امروز سالروز تولد من است.
تولد، نقطه عطفی است در زندگی. نقطه ای که باعث می شود برای یک روز هم که شده به خودت فکر کنی، و به روزهای عمر که می گذرند تلخ یا شیرین، و به شمارگانی که اضافه می شود به تقویم سن ات، به کارهای نکرده و ناتمام زندگی ات و به فرصت باقیمانده از عمرت...
سلام