بی دین
محرم که می شود، بی هوا دلم می گیرد. دوست دارم شال و کلاه کنم، بیرون بزنم از خانه و خودم را پرت کنم به موج دریای دسته های خیابانی. دسته های متشکل از پیرو جوان سرتا پا سیاه پوش، بچه های طبل و سنج به دست ، نمایش های خیابانی ، شمر قرمزپوش و شترهای کجاوه به دوش در خیابانهای شهر سنگی، ملتی که گوشه و کنار خیابان ها، تنها ایستاده اند به تماشا، زنجیرهایی که با صدا می نشیند روی شانه ها، بوی چای و عطر شله زرد و...
محرم که می شود، دیگر از خانه بیرون نمی زنم.
بچه تر که بودم، مجالس عزاداری برایم تداعی کننده نوعی صداقت و پاکی بود. صِرفِ بودن در آن فضا، حس و حال زیبایی به آدم دست می داد. بیرون که می آمدی، احساس می کردی سبک شده ای، گویی بار سنگینی از روی دوش های نحیف کودکی ات برداشته اند.
نمی دانم این منم که عوض شده ام یا زمانه؟
صرف بودن در مجالس عزاداری، دیدن و شنیدن حرف های صد من یک غاز و دروغهای نه چندان زیبا، گریه های آبکی پلو قیمه ای، توهین های ابلهانه به باورهای دینی و... حالم را از زندگی به هم می زند.
محرم که می شود، توی خانه کز می کنم.
نمی خواهم طعم دلنشین و پاک مجالس دوران کودکی ، به یکباره تلخی گزنده ای به خود بگیرد. باکی نیست؛ حتی اگر گاهی دوستان با نیش و کنایه بگویند: "بی دین شده ای برادر؟!"
سلام