دیر و زود با چاشنی سوخت و سوز!

 احمد می گوید:

-به سلامتی آقا یاسر هم به همین زودی ها می رن قاطی مرغها!

یاسر می گوید:

-ایشالا بگو پسر! البته اگه طرف هم بخواد.

یکی از آن ور اتاق داد می زند:

-پس نصف قضیه حله...

یاسر بادی به غبغب می اندازد و می گوید:

-نه داداش، همه ش حله...وقتی من بخوامش یعنی اینکه اونم باید بخواد!

دکتر می گوید:

-نه بابا، باریکلا...

و همراه موج خنده های ریز و درشت، چه چه و به به بچه ها نیز به راه می افتاد.

گفتی:" پس قضیه تمام شده است؟ حالا کی شیرینی شو می خوریم؟"

گفتم:" به همین زودیها..."

و این زودها گذشت و گذشت و گذشت و آنقدر دیر شده که دست آخر هیچ نفهمیدم "چقدر زود دیر شد ".