دلخوشی های ساده
این روزها کم کم دارم به این نتیجه می رسم که زندگی آنقدرها هم مأیوس کننده نیست.
همین که هر گاه احساس تنهایی می کنی یا خوره ای مرموز ذره ذره روحت را از درون می جود، می توانی گوشی تلفن را برداری و پشتت گرم باشد به صدایی که از آن ورِ خط پر می کشد و به سویت می آید تا شاید کمی کم کند از سنگینی بار دلت؛ همین که گاه در غربتِ یک شهر، هنوز می توانی به هُرم ِ نفس های یکی که کنارت ایستاده گرم شوی ؛ همین که هنوز با گذشت زمان، وقتی چشمت به یکی می افتد که روزی روزگاری یار غار یکدیگر بوده اید، لبخندی بر لبت می نشیند و آوار خاطرات شیرین هوار می شود سرت؛ همین که در اوج غلیان روحی یکی می تواند در عرض چند دقیقه با خنده هایش، حرفهایش و حتی با سکوتش ، و تنها نگاه-آری نگاه- آرامشی بی همتا نصیبت کند؛
این یعنی زندگی هنوز هم آنقدرها ناامید کننده نشده است.
و این یعنی هنوز می شود دلخوش بود به روزگار، و به عمری که می گذرد.
سلام