دلخوشی های ساده

این روزها کم کم دارم به این نتیجه می رسم که زندگی آنقدرها هم مأیوس کننده نیست.

همین که هر گاه احساس تنهایی می کنی یا خوره ای مرموز ذره ذره روحت را از درون می جود، می توانی گوشی تلفن را برداری و پشتت گرم باشد به صدایی که از آن ورِ خط پر می کشد و به سویت می آید تا شاید کمی کم کند از سنگینی بار دلت؛  همین که گاه در غربتِ یک شهر، هنوز می توانی به هُرم ِ نفس های یکی که کنارت ایستاده گرم شوی ؛ همین که هنوز با گذشت زمان، وقتی چشمت به یکی می افتد که روزی روزگاری یار غار یکدیگر بوده اید، لبخندی بر لبت می نشیند و آوار خاطرات شیرین هوار می شود سرت؛ همین که در اوج غلیان روحی یکی می تواند در عرض چند دقیقه با خنده هایش، حرفهایش و حتی با سکوتش ، و تنها نگاه-آری نگاه- آرامشی بی همتا نصیبت کند؛

این یعنی زندگی هنوز هم آنقدرها ناامید کننده نشده است.

و این یعنی هنوز می شود دلخوش بود به روزگار، و به عمری که می گذرد.

امشب آمد باران

و هوا

چه عجب بوی طراوت دارد

اولین باران است،

در تب ِ تابستان.

چتر برداشت دلم

برود آهسته

زیر این شُر شُر ِ باران قدمی بردارد

آرزو کردم کاش

چتر ِ دل پاره شود

تا ببارد باران

بر سر و روی دلم!

داستان زیر تجربه ای است جدید در سبکی نه چندان جدید؛ و البته طبق معمول داستانی قدیمی از سالهای عشق نوشتن.

پنجره

تاریکی وهم آلودی است.هر از گاهی نسیمی سرد و دلنشین خود را به لنگه نیمه باز پنجره می کوبد و نوایی  گنگ در این سکوت دلپذیر می نشاند. گاه به گاه  جیمی- سگ سرایدار- وق وق خفه ای می کند که از این   ارتفاع نیز به خوبی به گوش می رسد. پنجه هایم را زیر سرم قفل می کنم و یک پایم را روی دیگری می اندازم.

 

مادام می گوید:"آمان  از این خارجی ها".                                                                                    

می خندم و وارد کلبه می شوم.گرم است و عطری ملایم از در و دیوار آن به مشام می رسد.هیکل پف کرده اش را روی راحتی ول می دهد و می گوید:"عالی نیست.رفته بازار.می تارسم تو این سوز بد نتونه بیاد."  


 پدر می گوید:"و عیسی فرمود نان و ماهی بیاورید.هفت قرص نان بود و چند ماهی کوچک..."  

           

زنگ ناقوس که درگوش هایم می پیچد بلند می شوم و می گویم باید بروم.مادام  چینی به چهره ی چروکیده اش می اندازد و می گوید:"این وقت شاب کجا؟"کفش هایم را به پا می کنم و هنوز از در خارج نشده ام  مادام پالتویی به تنم می اندازد که:"هوای بیرون خایلی سرده"                                                     

ادامه نوشته

کالای بازاری

۱-دوست من عاشق بود. دیگر نیست؛ یا لااقل فعلا نیست.

دوست من دلی دارد به سادگی کاغذهای بی خط دفتر ِ نقاشی. به راحتی عاشق می شود و چنان ساده است که از عشق هم توقع صداقت دارد. نمی داند در این زمانه ی هرزه  عشق هم کالایی شده است بازاری.

۲-سوار ماشین که شدم بغ کرده بودی و شیشه های سیاه عینک آفتابی نشانی از برق چشمانت نداشت. کمی ویراژ با چاشنی بد و بیراه به خودروهای ِ بی ادب ِ توی خیابان و رسیدن به پاتوق دنج این روزها. سرهنگ بازنشسته لبخندی می زند و در کمتر از پنج دقیقه آیس پک ها را می گذارد روی میز. بالاخره عینک کذایی را بر می داری. هنوز نمی شود با یک من عسل هم قورتت داد. می گذارم هر چه دلت می خواهد بنالی از روزگار نامراد و فحش بارانم کنی. نمی دانم چه کنم که دست برداری از این حال مزخرف. کمی از این در و آن در حرف می زنیم. کمی هم از آینده...

قبل از آنکه بساط را برچینیم و برویم می گویم" حالا داری کم کم میشی عینهو خودم... دو تا جوون با حال این ور خطی"

لبخندی می زنی. انگار چیزی یادت افتاده باشد خطی می اندازی کنج ابرو و می گویی" آره... دیگه حالم از هر چی آشغال اون ور خطی یه بهم می خوره"

پوزخندی می زنم.

 می دانم که دروغ می گویی؛ مثل همیشه.

و گاه

     میان ظلمت بی انتهای شهر دلت

                                  پرنده ای انگار

                                            ترانه می خواند...