۱-دوست من عاشق بود. دیگر نیست؛ یا لااقل فعلا نیست.
دوست من دلی دارد به سادگی کاغذهای بی خط دفتر ِ نقاشی. به راحتی عاشق می شود و چنان ساده است که از عشق هم توقع صداقت دارد. نمی داند در این زمانه ی هرزه عشق هم کالایی شده است بازاری.
۲-سوار ماشین که شدم بغ کرده بودی و شیشه های سیاه عینک آفتابی نشانی از برق چشمانت نداشت. کمی ویراژ با چاشنی بد و بیراه به خودروهای ِ بی ادب ِ توی خیابان و رسیدن به پاتوق دنج این روزها. سرهنگ بازنشسته لبخندی می زند و در کمتر از پنج دقیقه آیس پک ها را می گذارد روی میز. بالاخره عینک کذایی را بر می داری. هنوز نمی شود با یک من عسل هم قورتت داد. می گذارم هر چه دلت می خواهد بنالی از روزگار نامراد و فحش بارانم کنی. نمی دانم چه کنم که دست برداری از این حال مزخرف. کمی از این در و آن در حرف می زنیم. کمی هم از آینده...
قبل از آنکه بساط را برچینیم و برویم می گویم" حالا داری کم کم میشی عینهو خودم... دو تا جوون با حال این ور خطی"
لبخندی می زنی. انگار چیزی یادت افتاده باشد خطی می اندازی کنج ابرو و می گویی" آره... دیگه حالم از هر چی آشغال اون ور خطی یه بهم می خوره"
پوزخندی می زنم.
می دانم که دروغ می گویی؛ مثل همیشه.
سلام