بي نام

نوشته بود:" تو خسيسي، خودخواهي... منو عصبي كردي، منزوي كردي، اعتماد به نفسم رو ازم گرفتي... خسته شدم...."

چراغ آلارم گوشي مدام چشمك مي زد. استكان چاي يخ زده نشسته بود روي ميز و نواي محزون يك موسيقي موج مي خورد توي اتاق.

زل زده بود به كنج سقف و بي اختيار نم اشكي كز كرده بود كنج چشمانش.

جمال گفته بود: به به، آقا دوماد شاخ شمشاد. چه عجب ياد فقير فقرا كردي؟ به سلامتي عروسي كِيه؟

و حرف در دهانش قنديل بسته بود. اصلا به جمال بگويد كه چه؟ چه ربطي به او دارد. برود كه او را هم زابراه كند؟ كه يعني همه بفهمند تازه دوماد شاخ شمشاد دلزده شده از همه چيز؟ كه همه بفهمند چه مرد كوچكي است اين مرد؟

و حالا ديگر حوصله هيچ پيامكي را هم نداشت. بگذار آلارم گوشي تا خود ِ صبح، اصلا تا هر زمان كه دوباره حالش را پيدا كند مدام خاموش شود و روشن شود؛ مثل زندگي... مثل عشق...


ادامه دارد...