گاهی اوقات...

*گاهی اوقات، دیگر نوشتن هم درد آدم را تسکین نمی دهد. خوره ای می افتد به جانت که به هر چه فکر می کنی، تنها یک چیز در نظرت مجسم می شود. تمام سوژه هایت شده اند تکراری  و هر چه تقلا می کنی، راه فراری نیست برای در جستن از دست این فکر مغشوش.


*گاهی اوقات، یک جمله چنان می تواند تو را از درون بپاشد که دیگر حالا حالاها به این راحتی ها، نشود جمع و جورت کرد، حتی با خاک انداز رفاقت های سی ساله.


*گاهی اوقات، یک نفر می تواند تمام هستی ات را به یکباره ویران کند. و گاهی اوقات، یک نفر می تواند به تمام زندگی پوشالی ات هستی ببخشد.


*چقدر راحت می شود یک نفر را زیر پا له کرد و چقدر سخت می شود شاخ و برگهای درخت شکسته ای را دوباره سر جایش بند کرد.


*چقدر مسخره است که تمامی این حرفها، رو به کسی است که هیچگاه آنها را نخواهد خواند...