آرزو
.jpg)
منشی ام، مرا یاد معلم موسیقی دبستان عنصری می اندازد.موسیقی در خون من است. و بوی گل یاس.
صورت ها و اسم های زیادی را فراموش کرده ام، ولی خانم نوایی هنوز یادم است.خانم نوایی، با کت و دامن بلند و روسری ویولن می زد و ما سرود می خواندیم.گاهی به کلاس گل یاس می آورد.منشی ام عطر می زند...
گاهی در حیرتم که چطور خاطرات برجسته ی زندگیم از یادم رفته:تولد پسرم-عروسی ام-سالهای دانشگاه-هیچی را به یاد نمی آورم.گاهی تنها تکه های کوچک را، اینجا و آنجا، در چهل و پنج سال، مانند ستارگان شب تاریک، روشن و زنده به یاد می آورم.خانم نوایی، با آرشه می زند سر میز، که ساکت باشیم.غبغب کوچکش به سفیدی گلهای یاس است.من روی روشنایی مواج موسیقی شناور می شوم. با موسیقی، زندگی سبک و در پرواز است. سرنوشت و آرزویم در موسیقی بود...
در تاریکی اتاق بیدار می شوم.دکتر دستور داده است که در تاریکی و در سکوت استراحت کنم. سگم پارس کرد.باید صبح باشد.
آن پسربچه ای که آرزوی بزرگ برای موسیقی داشت چطور شد؟ آن بچه ای که من بودم چطور شد؟ کجا هستم؟...
پی نوشت:
متن بالا، قطعات پراکنده ای است از یکی از کتابهای اسماعیل فصیح؛تولد،عشق،عقد و مرگ.سالها بود که در جستجوی این کتاب نایاب نویسنده ی عزیز سالهای نوجوانی ام بودم تا اینکه امروز بطور اتفاقی، آن را در یکی از قفسه های مهجور کتابخانه ی دانشگاه پیدا کردم. به یاد سالها و عشقهای دوران نوجوانی و حسرت های تلخ و شیرینی که هنوز گاهی دلم را قلقلک می دهد.
سلام