سال خرگوشی

- سال که نو می شود، توقع داریم همه چیز عوض شود، نو شود. اما ارزش بعضی چیزها به همین قدیمی بودنشان است، به قدیمی ماندنشان. و خاطرات تلخ و شیرین گذشته چیزی است از این دسته.

باورم نمی شود. یک سال دیگر گذشت. یک سال گذشت از آن همه روزهای شور و شوق، عشق بی نظیری که گویی تنها یک بار و برای همان یکبار طعمش را مزمزمه کردم و قبل از آنکه فرصت پیدا کنم شیرینی اش را زیر زبانم حبس کنم به ناگهان پرپر شد و رفت ...

و حالا نه اینکه افسوس بخورم به گذشته و بخواهم نبش قبر کنم عشقهای مرده ی گذشته را. نه. هدفم از این یادآوری به خودم فقط و فقط این است که یادم بماند من هم طعم شیرین بعضی چیزها را چشیده ام و خوشحالم از اینکه اگر همین فردا افتادم کنار خیابانی و ریق رحمت را سر کشیدم، لااقل حسرت به دل نمانده ام از چشیدن طعم زیبای بعضی چیزها. و اینکه یادم بماند چه خبط و خطاهای کودکانه ای کرده ام در گذشته و در سالی که گذشت و دیگر تکرار نکنم برخی اشتباهات را.

- تحویل سال امسال، جز پدرم که بی خوابی زده بود به سرش و زده بود به خیابانهای چراغانی شهر و احیاناً حرم ، همه خواب بودند. مادرم می گوید: " امسال سال خرگوش است،خرگوش هم که خوابالو و ما هم که خواب بودیم سال تحویل؛ چه سال خواب آلودی شود امسال!"

و من نمی دانم چرا کل شب را بیدارخوابی کشیدم، مدام خرغلت زدم و فکر کردم و استرس بیهوده تزریق کردم در سر بی آرامم و دست آخر که سال نو شد، همچنان تا یکی دو ساعت بعدش دست به گریبان خوره مرموزی بودم که افتاده بود به جانم.

حکماً امسال سال پراسترسی خواهم داشت. و شاید هم پرهیجان.