سفر به درخونگاه
سفر به درخونگاه
فقط کافی است کمی حس نوستالژیک قاطی آب و خاک وجودت شده باشد تا با دیدن هر بنای قدیمی و شنیدن بوی کاغذ کاهی هر کتاب عتیقه ای، حالی به حالی شوی و آرزو کنی کاش روزی از روزها دوباره خانه ی قدیمی "مادرجان" ی بود و مطبخی که همیشه از آن عطر چای و بوی غذا به راه بود و البته گربه های کپل و دم پهن یزدی که شده بودند نمادی از آن خانه ی قدیمی.
حالا توی این هیر و ویر، یکی هم پیدا شود و یادی کند از درخونگاه، دیگر برای منی که سالهای نوجوانی ام با رؤیای شیرین ساخته و پرداخته اسماعیل فصیح، گویی سالها در درخونگاه گذشته، راهی نمی ماند جز آنکه روزی از روزهای ابری پاییز 89، شال و کلاه کنم و قبل از آنکه بروم سر ِ کار، بروم و کشف کنم این محله "دل کور" ها و " آریان" ها را.
تأثیری که رمان های فصیح و بالاخص "دل کور"ش در من گذاشته، هنوز که هنوز است پس از سالها، رنگ و عطر خودش را حفظ کرده. سالی نمی شود که لااقل یکبار سری به کتابخانه ی کوچک قدیمی ام نزنم و ورق نزنم برگ برگ آن کتاب را و از میان ورق های زرد شده اش، صدای ناله های "گل مریم" و شعرخوانی"ارباب حسن" و عشق ورزی های "رسول" و دیوانه بازی های " سیا دیوونه" را نشنوم و بوی بازارچه ای قدیمی بنام درخونگاه توی جانم ننشیند. درخونگاه که بیشتر شهرتش را مدیون بازارچه اش بود، بازارچه ای دلگشا با مردمانی از همه قشر که در آن کودکی ِ خالی از هیاهوی من، هر یک برای خود عهده دار نقشی مهیج بودند.
"درخونگاهِ رمان های فصیح، تنها نمایانگر یک مکان نیست،بلکه نشان دهنده ی زمان هم هست؛ برهه ای است از تاریخ و مقطعی از زندگی جامعه ی ایرانی. درخونگاه پر است ازتناقض؛ مستی و "دواخوردن" و فحاشی و عقاید خرافی و خون و خون ریزی در کنار زیارت ها و سفره های نذر و نیاز؛ فقر در کنار رفاه، عشق و محبت در کنار خون و ستم."
سفر کوتاه من به درخونگاه، از میدان حسن آباد آغاز می شود.

![]()




و این همه ی آن چیزی است که از آن بازارچه باقی مانده است؛رؤیای ناتمام ِ من.


سلام