پرواز

دو سه نفر از بچه ها جمع شده اند دور دکتر و با دهان باز زل زده اند به او. سرتا پا گوش، محو حرف های او شده اند و گاه به گاه، سری به نشان تأیید تکان می دهند. دکتر، عینک قاب مستطیلی اش  را بر می دارد و نفس عمیقی می کشد. می گوید:

-...اگر آدم بتونه  یک روزی به اون حقیقت مطلق برسه و اونو درک کنه، اونوقته که کم کم می تونه فاصله بگیره از این جسم زمینی و پرواز کنه به سمت خدا...

یکی از بچه ها، با لبخند درخشانی بر چهره که حاکی از درک عمیق مسئله است، میان حرف دکتر می پرد و می گوید:" یعنی واقعاً میشه آدم پرواز کنه؟!" و یکی دیگر از بچه ها با قاطعیت چنین پاسخ می دهد که :" آره...مثلاً همین دیوید کاپرفیلد...پرواز که هیچی، از دیوار چین هم عبور می کنه!..." و همه به تأیید سر تکان می دهند.

دکتر، گنگ و مات زل زده است به من. سرش را پایین می اندازد، عینکش را روی چشمها می گذارد و تنها بسنده می کند به اینکه بگوید:"بله..."!!

قصه تکراری

نشستم توی اتوبوس. بیش از نصف صندلی ها هنوز خالی بود و این خبر از علافی حداقل یک ساعته می داد. تا نم نمک اتوبوس پر شود و سفر طولانی ما استارت بخورد، لم دادم روی صندلی و از پنجره زل زدم به بیرون.

دخترک که آدامس بدست وارد اتوبوس شد، سرم را بر گرداندم طرفش. به دست هر کس، یکی یک بسته آدامس داد و رسید به آخرین صندلی پرشده. آدامس را نگرفته، پسش دادم و گفتم"مرسی عزیزم".

دخترک زل زد به عروسک رنگ وارنگ نویی که نشسته بود دست پسرهای جوانی که کز بودند صندلی جلویی من و گویا هدیه ای بود برای " آبجی کوچیکه".

بافه موی سرش از زیر کلاه زده بود بیرون. ده دوازده ساله و تو دل برو. زل زد به عروسک. لبخندی نشست کنج لبش. رو کرد به پسرها و گفت:"اینو میدی من؟"

-نه...واسه آبجیمه

-خوب حالا بده من دیگه...یکی دیگه واسه ش بگیر

-تو دعا کن پولدار بشم، دفعه دیگه که اومدم تهران، خودم واسه ت یک عروسک خوشگل می گیرم

-اووو...تا تو پولدار شی...!!

دخترک دست برد سمت عروسک. یکی از پسرها عروسک را کشید سمت خودش. دخترک اخم خوش تراشی نشاند کنج ابروها و با لحن طلبکارانه ای  گفت:"خوب حالا...نمیخوام که بخورمش...پَست میدم."

دستی به سر و روی عروسک کشید. "سرش زرده با یک نوار صورتی، پاهاش زرده با کفش های قرمز..."و چشمانش را بست و انگار بخواهد خوب به ذهن بسپارد رنگها را، پلکها را فشرد به یکدیگر.

گفت:"میخوام نقاشی کنم اینو، ببین درست میگم رنگاشو"

یکی از پسرها گفت:"بابا برو آدامساتو جمع کن اول، همه خوردنشون ها!!"

رفت.

و دیگر برنگشت.