پرواز
دو سه نفر از بچه ها جمع شده اند دور دکتر و با دهان باز زل زده اند به او. سرتا پا گوش، محو حرف های او شده اند و گاه به گاه، سری به نشان تأیید تکان می دهند. دکتر، عینک قاب مستطیلی اش را بر می دارد و نفس عمیقی می کشد. می گوید:
-...اگر آدم بتونه یک روزی به اون حقیقت مطلق برسه و اونو درک کنه، اونوقته که کم کم می تونه فاصله بگیره از این جسم زمینی و پرواز کنه به سمت خدا...
یکی از بچه ها، با لبخند درخشانی بر چهره که حاکی از درک عمیق مسئله است، میان حرف دکتر می پرد و می گوید:" یعنی واقعاً میشه آدم پرواز کنه؟!" و یکی دیگر از بچه ها با قاطعیت چنین پاسخ می دهد که :" آره...مثلاً همین دیوید کاپرفیلد...پرواز که هیچی، از دیوار چین هم عبور می کنه!..." و همه به تأیید سر تکان می دهند.
دکتر، گنگ و مات زل زده است به من. سرش را پایین می اندازد، عینکش را روی چشمها می گذارد و تنها بسنده می کند به اینکه بگوید:"بله..."!!

سلام