اندر حکایات آن سفر کذا... یا  وقتی محمود کوچک بود!

وحید بی محابا پا را کوبید رو ترمز. خواب از سرم پرید. لم داده بودم صندلی عقب ماشین و نم نمک داشت خوابم می برد.

رولی گفت:" حالا چرا اینجا؟"

وحید ماشین را پارک کرد کنار جاده و خوش خوشک پیاده شد. گفت:" عجله کار شیطونه، حالا بیاین تا بگم"

به دنبالش راه افتادیم. آن ور جاده، درست از بین شکاف صخره ها، خوب که دقت می کردی انگار چشمه ای داشت می جوشید. حوضچه ای درست شده بود که تنها می شد دست ها را کاسه ای کرد و آبی از آن نوشید.

وحید گفت:" حالا هر کی بتونه یک دقیقه دستشو تو این آب نگه داره، معلوم میشه خیلی مرده!" حتی شرط هم گذاشت و قرار شد هر کس از عهده این کار بربیاید دو تومان به او بدهد.

نگاهی انداختم به رولی و سرخوش از این بازی کودکانه، دست ها را فرو بردیم به سینه ی آب. سرد بود؛ عجیب. تو این فصل سال و تو این گرما، دست هایمان داشت کرخت می شد از سرمایی که نمی دانم از کجا جان می گرفت. به سی ثانیه نکشیده، رولی دستش را کشید از آب بیرون و من که حالا دستم شده بود مثل چوبی خشک و بی حس، برق لذتی گرم می کرد دلم را.

پول را که گذاشتم توی جیبم، تا مدتی همچنان دستم مثل وصله ی ناجور زمختی آویزان بود از مچم.

من آن روز، می خواستم به خودم چیزی را ثابت کنم...که اگر بخواهم کاری بکنم، می کنم...که می توانم... شاید.


پی نوشت:

حالا که فیلم "بی پولی" را دیده ام، نمی دانم چرا طنز تلخش مرا ناخودآگاه یاد این ماجرا می اندازد. روزهای زندگی دانشجویی و مواقعی که به هر دلیل پول کم می آوری و نمی خواهی جلوی رفیق و آشنا خودت را از تک و تا بیندازی چندان هم کم نیستند. توی همین روزهای بی پولی است که می شود یاد گرفت چطور می توان یک هفته زندگی را با دویست تا تک تومان چرخاند و هیچ اقتصاددان خبره ای سر نیاورد از این کار و حتی می توان به بهانه بازی کردن و اثبات توانایی خود، دو هزار تومان کاسب شد!!

دلتنگ یاران قدیمم

و روزگار گذشته

پیرمردی شده ام فرسوده

بریده از همه جا

که در انتهای دهلیز زمان

عصا بدست ایستاده است

و به روزنی می نگرد

که نه در آینده

که در پشت سر

سو سو می زند

و چشمان پیرمرد چنان کم سوست

که نه سوسوی گذشته را می بیند

نه سکوت آینده را

و همچنان تلخ و عبوس

ایستاده است در سکون حال

بیچاره پیرمرد!

سکوت

گوشی را بر می دارم. دلم لک زده است برای همصحبتی با یکی. نشسته ام سر تپه ی مشرف به دانشگاه و حالا تهران درست زیر پای من است. شماره یاسر را می گیرم. مشغول می زند. دوباره و سه باره و باز هم این بوق اشغال لعنتی. شماره ای دیگر می گیرم. این یکی جواب نمی دهد. لابد دستش بند است و احیانا در معیت خانم بچه ها. بعدی در دسترس نیست و این آخری هم گوشی اش خاموش است.

دو بچه گربه ی ملوس کز کرده اند چند قدم  آنطرفتر و پلک های خمارشان را به هم فشار می دهند. می خندم و می گویم" میتونم کمی با شما گپ بزنم؟!" یکی شان خمیازه ای می کشد و زل می زند توی چشمهایم.

خوب می دانم سکوت، علامت رضاست!