|
چي بوديم... چي شديم...
چي بوديم... چي شديم...
جزوه اش را به دست گرفته و مدام مثل كودكي كه با شيشه شيرش بازي بازي كند، با آن ور مي رود. نگاهم مي كند، چشمكي مي زند و با مشتي آه و ناله خودش را سر جايش صاف مي كند. موج درد توي صورتش مي دود. سفيد مي شود، سرخ مي شود و باز... سفيد... سرخ... تازه عمل كرده است. دكتر مي گويد اين درد طبيعي است و تا مدتي بايد با آن كنار بيايد. امتحانات حسابي كلافه اش كرده اند. دستي به شكمش مي كشد و با درد برجسته اي كه پف مي كند زير چشمهايش، مي گويد: چي بوديم... چي شديم... *** پدربزرگ هنوز مغزش خوب كار مي كرد؛ عينهو ساعت. اما ديگه چشم و چارش خوب نمي ديد. معلوم نبود اون روزهاي آخر چه بلايي سرش اومده بود. مردي كه هر روز صبح كله سحر از خونه مي زد بيرون و روونه كوه و بيابون مي شد، حالا به وضعي افتاده بود كه وقتي مي خواست دستگيره در رو بگيره، به جاي دستگيره ده سانت بالاترش رو مي گرفت. چشمهاش دودو مي زد. تا مي خواست ميوه برداره از تو بشقابش، به جاي ميوه دستش روي قالي مي رفت و خالي برمي گشت. بچه ها مي خنديدن. بعد همونطوري مظلوم وار زل مي زد تو چشمهام و با قطره اشكي كه جمع شده بود كنج چشمهاش، مي گفت: چي بوديم... چي شديم... |+| نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 4 بهمن1390 و ساعت 16:2 روزهاي كوتاه...روزهاي بلند
روزهاي كوتاه... روزهاي بلند... گوشي را مي گذارم سرجايش. به نفس نفس افتاده ام. گريه امانم را بريده است. كز مي كنم كنج ديوار و زل ميزنم به عكسهايي كه روي صفحه مانيتور، مي آيند و مي روند... مي گويم:سينما چي؟ بريم؟ و دوباره مي گويد: نه. -عصري بيام دنبالت بريم سوپر استار؟ -نه، روزها كوتاهه، مي خوام زودتر به خونه برسم... روزها كوتاه شده است و شب ها بلند. زمستان بود و دي بود و برف بود و روزهاي كوتاه. كافه اي دنج همراه با عطر قهوه و نسكافه كه بي هوا توي فضا موج مي خورد. عكس ها يكي يكي رد مي شوند. برف است و جاي پاهاي خالي توي برف و آواز ممتد كلاغ ها. آن روزها، زمستان بود و روزها عليرغم كوتاهي شان، مدام كش مي آمدند. آن قدر كه من به ديدار تو بيايم و آن قدر كه بعد از رفتنت هنوز وقت باشد كه به ياد تو براي خودم شعرهاي بچگانه بگويم... |+| نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 21 آذر1390 و ساعت 15:1 برف و عشق و خاطره
برف و عشق و خاطره برف مي باريد، نرم نرم و پفكي. سر و كولم پر شده بود از برف و چتري كه بي خيال توي دست هايم تاب مي خورد. - -برف و باران را دوست دارم. - -چترها را بايد بست... و دويدم، تند و آنچنان تند كه پايم ناگهان لغزيد و در آستانه ي فرو افتادن، شاخ درختي، در آغوشم گرفت. - -آرامتر پسرم گفتم: عجب روزي شد امروز، رفت در خاطره ها، برف و عشق و... و في البداهه گفت: پيتزا!! برف مي بارد، نرم و پفكي. نشسته ام پشت پنجره و به دانه هاي ريز و درشتي خيره شده ام كه طنازانه پشت پنجره پيچ و تاب مي خورند. گويي سال ها مي گذرد. و دل من هنوز در تب و تاب لحظه اي پرپر مي زند كه با ديدن رستوراني، كافي شاپي، گل از گلش بشكفد و بگويد: چيزي بخوريم؟ چقدر دلم هوس پيتزا كرده است... |+| نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 5 آبان1390 و ساعت 10:7 بازگشت
بازگشت مدتي است دست به قلم نبرده ام. احساس مي كنم از همان چيزي كه همواره از آن مي ترسيدم و مدام در پي آن بودم كه مبادا روزي اسيرش شوم، دارد نم نمك بر سرم مي آيد و گرفتارم مي كند؛ اسارت در بند روزمرگي، جان كندن براي زندگي كردن(!!)، دويدن هاي پي در پي و فاصله گرفتن از دوست داشته ها و دوشت داشتني ها... گاهي اوقات، نياز به زمان زيادي نيست تا تجربه هاي عجيب كسب كني و در عرض مدتي كوتاه، نگاهت به هر چيز و هر كس عوض شود. مدتي در سفر بودم. و حالا كه برگشته ام تصميم گرفته ام دوباره نوشتن را شروع كنم؛ اگر روزگار بگذارد. به زودي با نوشته اي جديد برمي گردم . تا باز در گوشه ي خلوت اتاقم، يگانه خواننده ي دست نويس هاي چركين خودم باشم!... |+| نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 11 مهر1390 و ساعت 17:59 فصل عاشقی
فصل عاشقی
از همان اول با حضورش هزار پرسش در ذهنم روشن کرده بود، مثل هزار شمع که وقتی میخواستم یکیش را فوت کنم هزارتای دیگر روشن می شد. چرا این قدر قشنگ است؟ ملوس و قشنگ. خودش هم می داند؟ حالا من چه کنم؟ اصلاً مگر خودش کار و درس ندارد که این همه وقت می گذارد برای برادرش؟ آیا مادرش می داند که او ورِ دلِ من جا خوش کرده و مرا به این روز انداخته؟ یکبار بهش گفتم: همه ی وقتتان را صرف رامین می کتید؟ جلسه بعد اصلاً نیامد، و من همین جور که درس می دادم، هرلحظه خیال می کردم حالا در باز می شود و او با پیرهنی صورتی که دو لبه ی پایینش را به هم گره زده با لبخند بر آستانه ظاهر می شود. اما نیامد. موقع رفتن از رامین پرسیدم: مثل اینکه خواهرت خانه نیست! گفت: پری؟ سر تکان دادم و او گفت: چرا آقا، توی اتاق خودش است. خسته و دلمرده به خانه برگشتم، و آن شب تب کردم. نه حال کتاب خواندن داشتم، نه حوصله حرف زدن. مامان دست گذاشت به پیشانی ام و گفت که تب دارم. بعد برام خاکشیر صاف کرد و یک لیوان بلند با یخ فراوان داد دستم: عاشق نشده باشی، هان؟ نتوانستم سرم را بلند کنم. می ترسیدم زیر سنگینی نگاهش تاب نیاورم. با لبخندی ساختگی گفتم: عاشق؟ - آره مامان. بهار است و فصل عاشقی... *عباس معروفی/ "تماماً مخصوص" |+| نوشته شده توسط محمود در جمعه 21 مرداد1390 و ساعت 21:21 تماماً مخصوص
تماماً مخصوص - اين روزها احساس مي كنم دم به دم دارم از خودم بيشتر و بيشتر فاصله مي گيرم. ديدن خودم از فاصله اي دور... و نمي دانم چرا روزها اينقدر كوتاه شده اند. شب كه مي شود، با كوله باري از كارهاي نكرده به اميد فردايي كه انجام شود اين كارها سر بر بالين مي گذارم و باز... - بالاخره توانستم " تماماً مخصوص" عباس معروفي را به دست بياورم. و حالا اين روزها، در خلال آشفتگي هاي روزمره و در ميان سيل كارهاي بي اماني كه گويي هيچ گاه تمامي ندارند، پس از مدتها دوباره كتابي به دست گرفته ام تماماً مخصوص از نويسنده اي تماماً مخصوص. - عليرغم تمام اين دلمشغولي ها و استرس هاي كاري و درسي و مادي و غيرمادي كه اين روزها آوار شده اند بر سرت، وقتي احساس مي كني كسي هست كه به نك و نال هاي دلت گوش بسپارد و نواي آهنگين صدايش مرهمي باشد بر دل بي قرارت، آن وقت زندگي روي زيبا و دلنشينش را نشان مي دهد... و بعد احساس مي كني ارزشش را دارد اين زندگي كوفتي! |+| نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 9 مرداد1390 و ساعت 8:45 ماركز و آموزه هايش از زندگي
ماركز و آموزه هايش از زندگي
![]() -در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه
بهتر می
دانند و گاهی اوقات پدران نيز هم... -در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. -در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند. -در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن. -در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد. -در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم. -در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند. -در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است. -در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. -در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. -در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. -در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. -در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. -در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. -در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست... |+| نوشته شده توسط محمود در جمعه 10 تیر1390 و ساعت 9:22 يادداشت هاي ناتمام
يادداشت هاي ناتمام...
-گاهي روزگار سربه سرت مي گذارد. سرت را آنچنان شلوغ مي كند كه اصلاً نمي فهمي عمرت به چه سرعت از كنارت رد مي شود و تو مي ماني و يك دنيا دلواپسي از كارهاي نمانده و استرس هاي بيهوده؛ در تاكسي، در مترو، سرِ كار، سرِ قرار، امتحانات دانشگاه، كنكور دكترا، آزمون تافل، خواستگاري،... -مدير پروژه مي گويد: محمود حواست باشه، شنيدم باز اغتشاش كردي! مي خندم و مي گويم: اغتشاش چيه ديگه؟ داشتيم درد دل مي كرديم. ابروهايش را تابي مي دهد و فيلسوف منشانه مي گويد: از كي تا حالا اعتراض دسته جمعي شده درددل؟ تا مي آيم چيزي بگويم، دستش را به علامت سكوت بالا مي آورد و ادامه مي دهد: خواستم بگم حواست باشه. اين روزها هر كي دنبال بهانه است تا يكي ديگه رو قربوني خودش كنه. خام نشي پسر! آتو دادي دست رئيس، ديگه از دست من هم كاري برنمياد. خودت مي دوني چقدر دوستت دارم؛ اما تا وقتي تو هم... ديگر حرفهايش برايم معنايي ندارد. وقتي دو سال عمرت را گذاشته باشي روي شركتي كه نه آينده اش معلوم است و نه رفتار رؤسايش آنچنان روشن، و تازه آن وقت حقوقي معادل يك داشجوي ليسانس بگذارند كف دستت و دلت را خوش كنند به اينكه فضا، فضاي شاد و پويايي است، ديگر نم نمك صدايت درمي آيد. صدايش خش برداشته است. مي گويد: تازه تو ديگه يك نفر نيستي كه... چشمكي مي زند و لب و لوچه ي آويزانش ول مي شود روي صورتش. مي خواهم عُق بزنم... |+| نوشته شده توسط محمود در شنبه 4 تیر1390 و ساعت 16:35 مهمان ناخوانده
مهمان ناخوانده
آمده است؛ سرزده و بي خبر. نشسته ام كنج اتاق كارم و بي جهت ورق هاي روي ميز را جابجا مي كنم. بازي بازي مي كنم با پرونده هاي نيمه باز. دو قُلُپ از چاي سرد شده مي نوشم و باز به صداي او گوش مي دهم كه پِچ پِچ كنان با ليلا حرف مي زند. روزي كه رفت، گويي به یکباره دنيا بر سرم خراب شد. تا مدتها بي هوا براي خودم چرخ مي زدم توي خيابانهاي سرد و خالي شهر، به دنبال سايه اي كه شايد نشاني داشته باشد از او. گفته بودم هر جا بروي دنبالت مي آيم. خنديده بود و آنوقت با رفتن يكباره اش نشانم داد كه چه آسان مي توان بي رد و نشاني رفت و پشت سرت را هم نگاه نکرد. -مسقطي یه، سوغات شيراز، خانم محسني آورده. یکی بر می دارم و می گذارم کنج دهانم. ليلا خنده كنان از اتاق بيرون مي رود. وقتي گفته بود:" فهميدي زهرا رفت، بي خبر؟" خودم را زده بودم به آن راه و تمام توانم را جمع کرده بودم تا نکند خدای ناکرده ناگهان اشکم درآید. که روزی روزگاری، منی بود و اویی... حالا برگشته که چه؟ که سر بزند به دوستان یا باز تازه کند داغ دلی را که... لیلا گفته بود:" یعنی تو تا حالا اصلاً عاشق نشدی؟" و من نیشخندی وِل داده بودم و گفته بودم:" چرا، فقط یک بار، اونم الان..." و لیلا خندیده بود و من بی هوا طعم گس مسخره ای سر خورده بود توی دلم. لیلا می گوید:" نمی خوای بیای زهرا رو ببینی؟" آب دهانم را قورت می دهم. خداخدا می کنم صدای تپش های بی امان قلبم را نشنود. نگاهی به چهره معصومش می اندازم. ساده تر از آن است که تا به حال بویی برده باشد. دوباره می نشینم پشت میزم. دستی می کشم بر سر و روی عرق کرده ام و بعد با صدای آرامی می گویم:" نه!" |+| نوشته شده توسط محمود در جمعه 30 اردیبهشت1390 و ساعت 15:33 سایبان
سایبان تقدیم به حامد پسرک می گوید: گل بدم آقا؟ نگاهی می اندازم به رزهای سرخ و سفید توی دستهایش.یکی را بر می دارم. پسرک که می رود، بی هوا شروع می کنم به جداکردن گلبرگ های رز. یک... دو...سه... گفته بودم باران می بارد. خیس شدی. کجا بودی؟ خندیده بودی.دستمالی برداشته بودی و شُره های درخشان آب را از سر و رویت پاک کرده بودی. عینهو شده بودی موش آب کشیده. ده دقیقه ای می شد توی ماشین به انتظار تو نشسته بودم. که حالا که بیایی، باز شروع می کنی به نک و نال کردن از درس و دانشگاه و استادان زپرتی. و وقتی آمده بودی، دسته ای رز سفید نشسته بود توی دستهایت. "ببخشید دیر کردم، دنبال گلفروشی می گشتم." و من بی هوا دلم لرزیده بود. بوق بوق ماشین ها به خودم می آورد. پا را می گذارم روی پدال گاز و ماشین با شتاب از جا کنده می شود. خیابان های رنگی شهر زیر این باران بهاری تلألو دلنشینی دارد. اگر بود، حالا که می آمد اول از همه به سراغ سایبان ماشین می رفت. آن را با یک ضربه پایین می داد و از درون آیینه ی کوچک آن، خودش را وارسی می کرد. دستی می کشید به سر و رویش و بعد با آن لبخند معصومانه زل می زد توی چشمهایم." خوب، چه خبرا ؟" یک دسته رز از پسرک خریده بودم. با دقت و ظرافت آنها را جاداده بودم زیر سایبان ماشین. که حالا که بیاید، و سایبان را بدهد پایین... که آمده بود و سایبان را داده بود پایین. و گلها بی هوا ریخته بود روی دامنش. و برق شادی چشمانش از این غافلگیری، باز دلم را لرزانده بود. ماشین را یک گوشه پارک می کنم. تا کافه نادری راهی نیست. یک فنجان قهوه تلخ، تمام سهم من از زندگی است در این روزها. |+| نوشته شده توسط محمود در جمعه 26 فروردین1390 و ساعت 11:17 چتر
چتر باران مي بارد. قدم زنان و بي هدف چرخ مي زنم زير نورهاي شاد خيابان هاي بهاري. عطر ياس هاي سپيد، سراسر خيابان را پوشانده است. مغز استخوانم درد مي كند. حميد مي گويد:" هلاك كردي خودتو پسر... مگه مجبوري؟!" و من باز زير باران شروع مي كنم به قدم زدن. گفته بودي: چترها را بايد بست و قبل از آنكه مصرع بعد را زمزمه كني، گفته بودم خدايت بيامرزد سهراب. برگشته بودي، زل زده بودي توي چشمهايم. انگار نه انگار كه من عابري هستم غريبه ميان آن سيل خروشان جمعيت و انگار نه انگار كه تو، شاعره اي هستي پريشان در ميان خيل دوستان، با چشماني كه از آن فاصله نه چندان دور هم مي شد فهميد چقدر برق شادي شان مصنوعي است... بايد سالها بگذرد و بگذرد تا شبي از شبهاي زرد پاييز، تويوتاي خوش تراشي ترمز كند جلوي پايم. اندام خوش تراشي پياده شود از آن و چشمهايي كه گويي هنوز برق خنده اش مصنوعي است، چتري بگيرد بالاي سرم كه" خيس مي شويد آقا." پيرمردي پياده مي شود از ماشين. دستش را مي گيرد و كشان كشان مي بردش داخل اتومبيل. و من تنها زل مي زنم به قطره هاي باران كه بي امان بر سر و رويم مي بارند.. ديگر عادت كرده ام... استخوان درد را مي گويم. |+| نوشته شده توسط محمود در شنبه 6 فروردین1390 و ساعت 19:28 سال خرگوشی
سال خرگوشی - سال که نو می شود، توقع داریم همه چیز عوض شود، نو شود. اما ارزش بعضی چیزها به همین قدیمی بودنشان است، به قدیمی ماندنشان. و خاطرات تلخ و شیرین گذشته چیزی است از این دسته. باورم نمی شود. یک سال دیگر گذشت. یک سال گذشت از آن همه روزهای شور و شوق، عشق بی نظیری که گویی تنها یک بار و برای همان یکبار طعمش را مزمزمه کردم و قبل از آنکه فرصت پیدا کنم شیرینی اش را زیر زبانم حبس کنم به ناگهان پرپر شد و رفت ... و حالا نه اینکه افسوس بخورم به گذشته و بخواهم نبش قبر کنم عشقهای مرده ی گذشته را. نه. هدفم از این یادآوری به خودم فقط و فقط این است که یادم بماند من هم طعم شیرین بعضی چیزها را چشیده ام و خوشحالم از اینکه اگر همین فردا افتادم کنار خیابانی و ریق رحمت را سر کشیدم، لااقل حسرت به دل نمانده ام از چشیدن طعم زیبای بعضی چیزها. و اینکه یادم بماند چه خبط و خطاهای کودکانه ای کرده ام در گذشته و در سالی که گذشت و دیگر تکرار نکنم برخی اشتباهات را. - تحویل سال امسال، جز پدرم که بی خوابی زده بود به سرش و زده بود به خیابانهای چراغانی شهر و احیاناً حرم ، همه خواب بودند. مادرم می گوید: " امسال سال خرگوش است،خرگوش هم که خوابالو و ما هم که خواب بودیم سال تحویل؛ چه سال خواب آلودی شود امسال!" و من نمی دانم چرا کل شب را بیدارخوابی کشیدم، مدام خرغلت زدم و فکر کردم و استرس بیهوده تزریق کردم در سر بی آرامم و دست آخر که سال نو شد، همچنان تا یکی دو ساعت بعدش دست به گریبان خوره مرموزی بودم که افتاده بود به جانم. حکماً امسال سال پراسترسی خواهم داشت. و شاید هم پرهیجان. |+| نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1 فروردین1390 و ساعت 22:22 بفرمایید فروردین شود
بفرمایید فروردین شود بفرمایید
فروردین شود اسفندهای ما بفرمایید
هر چیزی همان باشد که میخواهد بفرمایید
تا این بیچراتر کار عالم؛ عشق سرِ مویی
اگر با عاشقان داری سرِ یاری به بالایت
قسم، سرو و صنوبر با تو میبالند شب و روز
از تو میگوییم و میگویند، کاری کن نمیدانم
کجایی یا کهای! آنقدر میدانم بفرمایید فردا
زودتر فردا شود، امروز قیصر امین پور |+| نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 29 اسفند1389 و ساعت 16:2 نوروزتان پیروز!
مترسک های پوشالی( يا روايت يك شب باراني دل انگيز در تهران غم انگيز)
مترسک های پوشالی( يا روايت يك شب باراني دل انگيز در تهران غم انگيز) جواد می گوید:" خوب به تو چه؟ مگه این مملکت نیروانتظامی نداره؟" مهدي آب دهانش را قورت می دهد، بر می گردد و رو به جمعیت اتاق می گوید:" خوب وقتی نیروانتظامی مملکت ترسو باشه و جلو نیاد، یه عده مثل ما باید باشن تا مهار کنن چند تا بچه سوسول جاهل رو" و با چنان غلظتی روی " جاهل" تأکید می کند که بی هوا به خنده می افتم. جواد می گوید" خوب معلومه که اون مأمور هم دوست نداره الکی خودشو درگیر کنه با مردم" جواد دست بردار نیست. ادامه می دهد:" همین شماها بودین که زمان جنگ می گفتین اگه خون می خواین ما هستیم، نمی گفتین اگه عقل می خواین ما هستیم!" *** بعد از ظهر است و بچه بسیجی های شرکت که کم هم نیستند، جهت ادای "فریضه ی الهی" از شرکت زده اند بیرون. اتاق سوت و کور است و بجز من و دکتر و یکی دو نفر دیگر که نشسته ایم پشت میزهایمان و همچنان داریم چرخ پژوهش و پیشرفت این مملکت را با قدرت هر چه تمام به جلو هل می دهیم کسی دیگر داخل مؤسسه نیست. سعید می گوید" خوش به حال بچه ها، همه رفتن جشن تولد" و وقتی من ساده دلانه می پرسم کجا؟ سعید نیشخندی می زند و می گوید:" حشمتیه" *** می اندازم توی ولیعصر و لخ لخ کنان شیب آرام آن را می گیرم و می آیم تا چهارراه ولیعصر. غلغله ایست اینجا. دورتادور میدان یا ماشین است یا نیروهای اتوکشیده و هیکل نخراشیده یگان ویژه که مثل مجسمه گویی خشکشان زده است در این سرمای مطبوع زمستانی. ترافیک سرسام آور است. افسران راهنمایی رانندگی لم داده اند توی ماشین هایشان و مشتی لباس شخصی ماسک به دهان چفیه به گردن بین ماشینها وول می خورند و گویی که کسی ارث پدرِ پدرِ پدر ِسوخته شان را خورده است سر ملت داد می زنند که "چرا بوق می زنی؟چه خبرته"! توی دلم خنده ام می گیرد. لااقل این جماعت یک جایی به درد خورند. حالا که این همه آدم را کشانده اند و آورده اند و قاعدتاً هزینه هنگفتی نیز خرجشان کرده اند، لااقل به یک کار بیایند. بنابراین افسران لم داده اند توی ماشینهایشان و مشتی لباس شخصی حکماً بسیجی، کار مأمور پلیس را انجام می دهند! *** برادران بسیجی دست در دست هم داده اند و استراتژی نوینی را برای حل کردن گره ترافیک چهارراه ولیعصر اتخاذ کرده اند. دستها را به سبک بازی عموزنجیرباف به یکدیگر داده اند و تا وقتی چراغ قرمز است نمی گذارند هیچ فردی پیاده ای از این سر چهارراه به آن سر آن برود. جالب آنکه چراغهای این سر و آن سر هر دو قرمز اند. حلقه برادران را دور می زنم و بی خیال آنها می روم وسط خیابان. یکی از آنها داد می زند" هی یارو... کجا؟" بر می گردم و داد می زنم" یارو قیافته عوضی" و قبل از آنکه فرصت کند خودش را و باتومش را به من برساند اتوبوسی از راه سر می رسد و حایل می شود میان من و او... *** موتورهای تریل ظاهرشان هم رعب آور است؛ دیگر چه برسد به اینکه مشتی آدم نمای چهره پوشیده نیز نشسته باشند پشت آنها و آنوقت در گروههای چندتایی هِی گاز بدهند و ویراژ بدهند و برایت زنده کنند یاد و خاطره سردار گرانقدر عهد رضاشاه " شعبون استخونی" را! جمعیت توی پیاده رو همه نیشخندی به لب دارند؛ نیشخندی که گویی نشانی از داغی ماندگار بر سینه دارد. سرنشین یکی از موتوری های کذا ،پرچمی قرمز رنگ بر شانه گرفته است. احتزاز پرچم در سیاهی شب درست مانند خونی است که از دامن شب می چکد... پارچه پرچم گیر می کند میان چرخ های موتور. قبل از آنکه سرنشین موتور سرنگون شود موتور می ایستد. چند موتور که از این حرکت برنامه ریزی نشده غافلگیر شده اند ناغافل برخوردی جزیی می کنند به همان موتور کذا. دو سه نفری کله پا می شوند. و نیشخند ملت تیزتر می شود... |+| نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه 11 اسفند1389 و ساعت 1:3 |
|



